{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

‌Part⁷
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢

چند دقیقه گذشت و من هنوز گیج خواب بودم، و چشمام سنگین شده بود که یهو
هیزل لحضه ای تو جاش تکون خورد.
هیزل:" هیی ، استلا بلند شو دیره!."
استلا:" انقدر وول نخور هنوز شب نشده که."
هیزل با مشت به بازوی سالمم زربه زد .
هیزل:"چی می‌گی! خورشید غروب کرده، وقت نداریم! باید پاشیم حاضر شیم."
استلا:" هوفف، باشه!."
خودمو به زود از رو کاناپه بلند کردم و بعد با هیزل به سمت طبقه بالا رفتیم.
هیزل با قدم های بلند پشت سرم راه افتاده بود.
پله آخری هم رد کردیم و رسیدیم به اتاق خوابم‌.
در رد باز کردم و وارد اتاق شدیم. هوای اتاق سرد بود. تا وارد محوطه اتاق خوابم شدم هوای خنک روی پوستم نشست و بوی عطر زنا‌نه ای تو هوا حس میشد.
هیزل با عجله به سمت کمد لباسام رفت، اول تک به تک لباس هارو چک می کرد و بعضی هارو باهم مقایسه می‌کرد و ازم نظر می‌خواست.
هیزل:" اینو نگاه، این چطوره؟، خیلی قشنگن به نظر من هر جفته شون!."
لباس تو دست راستش یه ماکسی بلند سرخ رنگ بود، تو دست چپش هم یه ماکسی مشکی بود.
اینجا یه مشکلی وجود داشت..
نباید تو شب سرنوشت سازم خودمو و موقعیت کاریم رو تو دردسر می‌نداختم‌.
نباید می‌ذاشتم اندامم تو این لباس های به شدت تنگ دیده می‌شدن، مخصوصا تو همچین شبی با اون مهمون های شغال صفت.
.
هیزل داشت با کفش های برند تو دستاش ور می‌رفت و با چشم های منتظر نگاهم کرد.
هیزل:" اونجا خشکت نزنه، بیا لباس انتخاب کن ، انگار نه انگار خانم مهم ترین شب زندگیشه ها!."
تک خنده ای کردم و فورا رفتم سمت کمد لباسا.
یه لباس با ترکیب رنگ شراب گیلاس و سیاهی آسمون شب رو از میون بقیه لباسا بیرون کشیدم، با ذوق اونو نشون هیزل دادم.
هیزل نگاه کوتاهی به لباس شرابی تو دستم انداخت و رفت سمت کمد لباسا، چند لحضه بعد با یه لباس جدید برگشت سمتم.
یه لباس مشکی بلند و با چاک بغل پاش داشت و قسمت های طور طوریش و اون طرز برش پارچه به شدت جذابش می‌کرد. لباسی به زیبایی شب و با جوراب شلواری طور طوریش دیگه کامل میشد.
استلا:" همینو می‌پوشم‌!. توهم یکی برای خودت بردار."
هیزل ‌آهسته گوشه لپم رو کشید و از کمد فاصله گرفت و لباس مورد نظرم رو روی تخت رها کرد و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون برگشت سمتم.
هیزل:" من از قبل به یکی خدمتکارام گفتم برام لباسی برای امشب کنار بذاره، فکر کنم رانندم الانه که برسه، من برم لباسم رو ازش تحویل بگیرم."
استلا:" عجله کن!، وقت نداریما!."
هیزل:" دوسه ساعت وقت داریم هنوز، خیالت راحت دیرمون نمیشه."
از اتاق خارج شد.
بر‌گشتم به لباس نگاهی انداختم و زیر لب تحسینش کردم.
استلا:"قراره میون اون همه دشمنی که در قاب دوست و شریک کنار مون خوش بش می‌کنن، به شدت مورد قضاوت قرار بگیریم، باید سعی کنم مثل یه هرزه یا یه کودن بی مغز به نظر نرسم."
.
کمی استرس بهم دست داد، فورا فکر های پوچ رو کنار زدم و حرف زدن با خودم رو کنار گذاشتم و رفتم حولم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم.
بعد از یه حموم چند مینی از حموم بیرون اومدم و به سمت ‌حوله تو تنم رفتم و با لباسی که روی تخت بود عوضش کردم. و بعد روی تخت نشستم و کفش های پاشنه بلندم رو پاک کردم.
منم یجورایی هم قد هیزل بودم، انگار این کفش های پاشنه بلند بهم اسم و شهرت داده بودن، شده بود جز ای از بدنم‌، بدون اون دو جفت پاشنه جلوی مرد های اطرافم مثل دختر بچه ها میشدم، و این اصلا خوب نبود، تمام ابهتم یکهو از بین می‌رفت. کدوم مردی رو دیدین از یه دختر نو جونی که قدش به زور به قفسه سینش می‌رسه حرف شنوی داشته باشه‌.
فورا رفتم سراغ خوشک کردن موهام و بعد نشستم جلوی آینه‌.
چند مین هم در گیر میکاپم بودم، که بالاخره به دلم نشست. بلند شدم و یکی از مشکی ترین کیف های برندم رو برداشتم ، که با کفش هام ست شده بود.
یه نگاه گذرا تو آینه قدی به سر تاپام انداختم و موهام رو انداختم پشت گوشم و بعد چند پیس عطر، سویچ پرشم رو برداشتم و به سمت پذیرایی قدم برداشتم و اتاق خوابم رو ترک کردم.
پایین اومدن سخت تر‌ از بالا رفتن با این جفت پاشنه های لعنتی بود!.
به زور رو پله های سور خونه تعادلم رو حفظ کردم و به سمت پذیرایی رفتم.
تا سرم رو بالا آوردم با خونه خالی مواجه شدم.
معلوم بود هنوز نتوسنه بود رنگ کفشش رو با کیفش ست کنه‌.
[یک ساعت بعد ]
چند ساعت الاف هیزل شده بودم، هر چند دقیقه یک بار به ساعت گوشیم نگاه می‌کردم، هنوز یک ساعت مونده بود تا مهمونی پرتجمع وارث جدید، و وارث جدید باند شده بود مسخره یه دختر بچه، هوفف.
می خواستم اسمش رو بلند داد بزنم که یهو در اتاق باز شد ، بالا‌خره خانم حاضر شده بود که باهم به مهمونیم برسیم.
هیزل مثل ملکه ها قدم بر می داشت ، پر ابهت و همچنان زیبا.
[ادامه دارد]
دیدگاه ها (۰)

تفاوت وایب های موتور سواری تهکوک🫠😭🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐

کوک پست جدید گذاشته خیلیییی گادهههه😭🛐🛐🛐

Part⁶ 🦢 《تی...

۶۰۰ تایی مون مبارکککک❤️🥹✨️دورتون بگردم:)♡حمایت کنید دوپارت ا...

Part⁵ 🦢 [《...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط