{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اشکم در اومد وقتی تا اخر نگاش کردم .

به یاد سحری خوردنای قدیم، مامان همیشه عادت داشت غذا رو سحر بپزه و تازه باشه هیچوقت از شب قبل آماده نمیکرد تند تند توی نور کم آشپزخونه سحریمونو میخوردیم و بابا سریع بعدش چای میخوردو بعد نماز میخوندیم مامانم نمیزاشت بی نماز بخوابیم میگفت اصل روزه گرفتن به نماز خوندنه اول وقتشه
همسایه ها عادت داشتیم به خونه ی هم تک زنگ میزدیم تا بیدار بشنو هیچکسی ی وقت خواب نمونه
یکی هم بود که تو کوچه ها همیشه به صورت ناشناس زنگ خونه رو میزدو سریع در میرفت
تا دمپایی پامون کنیم بریم حیاطو درو باز کنیم رفته بود.
دیدگاه ها (۱)

خاک بر سر پادشاه ضعیف به خصوص پهلوی های ترسو

وای خدا

the same as usual- part 7

#خورشیدوماه🌙☀️part=3بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط