من از چه میترسم از چشمانت آری درست شنیدی از آن دو قهوه ا
من از چه میترسم؟ از چشمانت آری درست شنیدی از آن دو قهوه ای سوخته ای که در کافه دنج نگاهت جا دادی و مرا به شراب تلخش سوگند غم بی پایان دادی تو چه کردی با من نمیدانم فقط میدانم هر تپش رگه ی خاطرات اسم تو را میداند و هر وادیه جنون مرا به نام تو سوگند میدهد و هر فرشته مرگ مرا به خاطر تو به زندگانی سوق میدهد و من میترسم ، میترسم از آن روزی که دیگر دستانم سرد شده باشد و زیر دستان گرمت گل نیلوفر از خونم بروید و با اشک چشمان معصوم تو پرورش یابد.....
#دلنوشته
#دلنوشته
- ۶۷۸
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط