𝒑𝒂𝒓𝒕:24
𝒑𝒂𝒓𝒕:24
ا/ت: امروز ۴ می ۲۰۲۶ هست من به تنهایی دعوت شدم به مراسم مت گالا که داخل موزه هنر مترو پولیتن هست خیلی استرس دارم چون تهیونگم نیویورکه خیلی میترسم که شاید بیاد دیدنم. ولی باید حواسمو جمع کنم که هرچیم شد آروم باشم سعی کردم از این افکارم در بیام نگاهمو انداختم به ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح بود سریع رفتم یه دوش یه ساعته گرفتم و اومدم بیرون ،،،موهامو خشک کردم،،،، و یه لباسی پوشیدم و لم دادم روی تخت که در اتاقم به صدا در اومد یلحظه تنم لرزید ولی آروم رفتم درو باز کردم و با پیش خدمت هتل مواجه شدم
-« خانم صبحانتون رو آوردم
ا/ت: آه مرسی ممنون وایسا یلحظه،،، درو بستم و رفتم سمت کیف پولم و ۲۰۰ دلار در اوردم و درو باز کردم و بهش دادم اونم تشکر کرد و رفت
شروع کردم به خوردن صبحونم بعدشم روتین پوستیمو انجام دادمو شروع کردم به فیلم دیدن که تا ساعت ۵ طول کشید ازاونجایی که مراسم ساعت ۸ بود سریع رفتم لباسمو پوشیدم و ۱۰ دقیقه بعدش میکاپ ارتیستم اومد و منم میکاپ مد نظرمو بهش گفتم که دقیق دو ساعت طول کشید از هتل خارج شدم که یه لیموزین مشکی که کمپانی فرستاده بود جلوم ظاهر شد و یه بادیگارد درو برام باز کرد (اسلاید دوم لباس،سوم میکاپ،چهارم لیموزین،)
ا/ت:برای یک لحظه ایستادم. صدای فلاش دوربینها، همهمهی خبرنگارها و اسمهایی که از هر طرف صدا زده میشد، همهچیز را شبیه یک رؤیا کرده بود. نفس عمیقی کشیدم، شانههام رو صاف کردم و با همون لبخند آرومی که از قبل تمرین کرده بودم، از لیموزین پایین آومدم
باد خنک نیویورک آرام از کنارم رد شد و لبهی لباسم را کمی تکون داد. نگاهم رو به جلو دوختم و قدم اول رو روی فرش قرمز گذاشتم. چراغها درست به صورتم میخورد، اما سعی کردم حتی برای یک لحظه هم نشون ندم که قلبم چقدر تند میزنه
یکی از خبرنگارها با صدای بلند اسمم رو صدازد و چند نفر دیگر هم بلافاصله دوربینهاشون رو سمتم چرخوندند لبخند زدم، سرم رو کمی خم کردم و با آرامش به سمت ورودی راه افتادم. بادیگارد کنارم قدم برمیداشت و اجازه نمیداد کسی زیادی نزدیک بشه
توی دلم مدام تکرار میکردم:
آروم باش… فقط آروم باش.
اما انگار با هر قدم، تپش قلبم بیشتر میشد. نه به خاطر جمعیت، نه به خاطر مراسم…
به خاطر اینکه تهیونگ هم شاید اینجا باشه شاید داره مخفیانه نگام میکنه
همین فکر کافی بود که انگشتانم لحظهای یخ کنه
سریع نگاهم رو از بین جمعیت گرفتم و به سمت ورودی موزه چرخوندم. درهای بزرگ و باشکوه متروپولیتن درست مقابلم بودن و انگار داشتن من را به دنیایی میبردن که هم زیبا بود، هم ترسناک.
وقتی از ورودی رد شدم، صدای بیرون کمی خفه شد. داخل، همهچیز پر از نور، شکوه و آدمهایی بود که هرکدام مثل ستارهای از یک جهان دیگر به نظر میرسیدند
لباسم رو کمی جمع کردم و آهسته جلو رفتم. همه با اعتمادبهنفس کامل قدم میزدند؛ بعضی میخندیدند، بعضی ژست میگرفتند، بعضی هم فقط با نگاههای دقیق و حسابشده اطراف را میپاییدند.
اما من فقط دنبال یک چیز بودم:
آروم موندن.
قدمهام را آهستهتر کردم تا نفسم رو تنظیم کنم. در همین لحظه یکی از برگزارکنندهها نزدیک شد و با لبخندی رسمی گفت:
«خانم، لطفاً از این سمت بفرمایید. عکاسی اولیه انجام شده و بعد به سالن اصلی هدایت میشید.»
سری تکون دادم و گفتم
«ممنون.»
راه افتادم و چشمم بیاختیار بین مهمانهامیچرخید. خیلیها رو میشناختم، چهرههای معروف، لباسهای عجیب و خیرهکننده، جواهرات درخشان… اما هر بار که نگاهم میلغزید به گوشهای از سالن، ناخودآگاه دلم میریخت.
نکنه… نکنه همونجا باشه؟
سعی کردم به خودم نهیب بزنم.
حتی اگر اینجا هم باشه، من نباید بههم بریزم.
من فقط یکی از مهمون ها هستم.
فقط همین.
به آینهی بزرگی که در یکی از راهروهای ورودی بود رسیدم. یک لحظه نگاهم به خودم افتاد؛ لباس، مو، آرایش، همهچیز دقیقاً همانطور بود که میخواستم. فقط چشمهایم… کمی زیادی مضطرب به نظر میرسید
نفس عمیقی کشیدم، لبهام رو کمی روی هم فشردم و ادامه دادم.
ناگهان صدای نا اشنایی از پشت سرم شنیدم سرم رو برگدوندم که..
ادامه دارد...
ا/ت: امروز ۴ می ۲۰۲۶ هست من به تنهایی دعوت شدم به مراسم مت گالا که داخل موزه هنر مترو پولیتن هست خیلی استرس دارم چون تهیونگم نیویورکه خیلی میترسم که شاید بیاد دیدنم. ولی باید حواسمو جمع کنم که هرچیم شد آروم باشم سعی کردم از این افکارم در بیام نگاهمو انداختم به ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح بود سریع رفتم یه دوش یه ساعته گرفتم و اومدم بیرون ،،،موهامو خشک کردم،،،، و یه لباسی پوشیدم و لم دادم روی تخت که در اتاقم به صدا در اومد یلحظه تنم لرزید ولی آروم رفتم درو باز کردم و با پیش خدمت هتل مواجه شدم
-« خانم صبحانتون رو آوردم
ا/ت: آه مرسی ممنون وایسا یلحظه،،، درو بستم و رفتم سمت کیف پولم و ۲۰۰ دلار در اوردم و درو باز کردم و بهش دادم اونم تشکر کرد و رفت
شروع کردم به خوردن صبحونم بعدشم روتین پوستیمو انجام دادمو شروع کردم به فیلم دیدن که تا ساعت ۵ طول کشید ازاونجایی که مراسم ساعت ۸ بود سریع رفتم لباسمو پوشیدم و ۱۰ دقیقه بعدش میکاپ ارتیستم اومد و منم میکاپ مد نظرمو بهش گفتم که دقیق دو ساعت طول کشید از هتل خارج شدم که یه لیموزین مشکی که کمپانی فرستاده بود جلوم ظاهر شد و یه بادیگارد درو برام باز کرد (اسلاید دوم لباس،سوم میکاپ،چهارم لیموزین،)
ا/ت:برای یک لحظه ایستادم. صدای فلاش دوربینها، همهمهی خبرنگارها و اسمهایی که از هر طرف صدا زده میشد، همهچیز را شبیه یک رؤیا کرده بود. نفس عمیقی کشیدم، شانههام رو صاف کردم و با همون لبخند آرومی که از قبل تمرین کرده بودم، از لیموزین پایین آومدم
باد خنک نیویورک آرام از کنارم رد شد و لبهی لباسم را کمی تکون داد. نگاهم رو به جلو دوختم و قدم اول رو روی فرش قرمز گذاشتم. چراغها درست به صورتم میخورد، اما سعی کردم حتی برای یک لحظه هم نشون ندم که قلبم چقدر تند میزنه
یکی از خبرنگارها با صدای بلند اسمم رو صدازد و چند نفر دیگر هم بلافاصله دوربینهاشون رو سمتم چرخوندند لبخند زدم، سرم رو کمی خم کردم و با آرامش به سمت ورودی راه افتادم. بادیگارد کنارم قدم برمیداشت و اجازه نمیداد کسی زیادی نزدیک بشه
توی دلم مدام تکرار میکردم:
آروم باش… فقط آروم باش.
اما انگار با هر قدم، تپش قلبم بیشتر میشد. نه به خاطر جمعیت، نه به خاطر مراسم…
به خاطر اینکه تهیونگ هم شاید اینجا باشه شاید داره مخفیانه نگام میکنه
همین فکر کافی بود که انگشتانم لحظهای یخ کنه
سریع نگاهم رو از بین جمعیت گرفتم و به سمت ورودی موزه چرخوندم. درهای بزرگ و باشکوه متروپولیتن درست مقابلم بودن و انگار داشتن من را به دنیایی میبردن که هم زیبا بود، هم ترسناک.
وقتی از ورودی رد شدم، صدای بیرون کمی خفه شد. داخل، همهچیز پر از نور، شکوه و آدمهایی بود که هرکدام مثل ستارهای از یک جهان دیگر به نظر میرسیدند
لباسم رو کمی جمع کردم و آهسته جلو رفتم. همه با اعتمادبهنفس کامل قدم میزدند؛ بعضی میخندیدند، بعضی ژست میگرفتند، بعضی هم فقط با نگاههای دقیق و حسابشده اطراف را میپاییدند.
اما من فقط دنبال یک چیز بودم:
آروم موندن.
قدمهام را آهستهتر کردم تا نفسم رو تنظیم کنم. در همین لحظه یکی از برگزارکنندهها نزدیک شد و با لبخندی رسمی گفت:
«خانم، لطفاً از این سمت بفرمایید. عکاسی اولیه انجام شده و بعد به سالن اصلی هدایت میشید.»
سری تکون دادم و گفتم
«ممنون.»
راه افتادم و چشمم بیاختیار بین مهمانهامیچرخید. خیلیها رو میشناختم، چهرههای معروف، لباسهای عجیب و خیرهکننده، جواهرات درخشان… اما هر بار که نگاهم میلغزید به گوشهای از سالن، ناخودآگاه دلم میریخت.
نکنه… نکنه همونجا باشه؟
سعی کردم به خودم نهیب بزنم.
حتی اگر اینجا هم باشه، من نباید بههم بریزم.
من فقط یکی از مهمون ها هستم.
فقط همین.
به آینهی بزرگی که در یکی از راهروهای ورودی بود رسیدم. یک لحظه نگاهم به خودم افتاد؛ لباس، مو، آرایش، همهچیز دقیقاً همانطور بود که میخواستم. فقط چشمهایم… کمی زیادی مضطرب به نظر میرسید
نفس عمیقی کشیدم، لبهام رو کمی روی هم فشردم و ادامه دادم.
ناگهان صدای نا اشنایی از پشت سرم شنیدم سرم رو برگدوندم که..
ادامه دارد...
- ۳۴۴
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط