Psycho killer(قاتل روانی)
Psycho killer(قاتل روانی)
part 1
ای کاش هیچ وقت پیداش نمیشد .......... ای کاش هیچ وقت باهاش اشنا نمیشدم............
اینا کلماتی بودن که مداوم تو سر دختر داستان ما پیداش میشد هیچ وقت...... هیچ وقت
اما انگار قرار نبود زمان بایسته بلکه به سرعت هم سپری میشد و دختر چاره ای جز قبول کردن سرنوشتش نداشت
ات دختر شجاع وپرتلاشی بود برای زندگی هدف داشت اونم نه کوچیک بلکه بزرگ خیلی بزرگ اما از شانسش روزگار باهاش خوب نبود
وقتی که بچه ای بیش نبود والدینش از دست داده بود حتی هیچ خاطره ای هیچ تصویری ازشون بیاد نداشت کودکی تنها و دل شکسته به گوشه ای از خیابان پناه اورده بود که نه تنها ادمای اطرافش بلکه آسمان هم دلش به حال دختر بچه میسوخت و آسمان شروع به باریدن کرد کم کم قطرات باران شدت گرفت هوا هم سردسردتر میشد ات دختر کوچولوی داستان ما دیگر به کل امیدش از دست داده بود تا اینکه مردی مهربان با بارونی شیک که به تن کرده بود دردستش چتری به همراه داشت به سمت دختر قدم برداشت ات که به درختی تکیه داده بود و پاهایش را در خود جمع کرده بود وسرش روی زانوهایش بود با شنیدن صدای پای کسی سرش رابالا اورد به مرد خیره شد مرد پیری که دستش رابه سمت دختر ما دراز کرده بود ات با دیدن ان مرد دوباره نور امید در قلبش شروع به تپیدن کرد باذوق و شوق فراوان دست مرد را گرفت و باهم شروع به قدم زدن کردند تا اینکه
خب دوستان گلم بفرمایید اینم از پارت اول فیک جدیدمون امیدوارم خوشتون بیاد این اولین فیکی که نوشتمش ازتون میخوام حسابی حمایت کنید
part 1
ای کاش هیچ وقت پیداش نمیشد .......... ای کاش هیچ وقت باهاش اشنا نمیشدم............
اینا کلماتی بودن که مداوم تو سر دختر داستان ما پیداش میشد هیچ وقت...... هیچ وقت
اما انگار قرار نبود زمان بایسته بلکه به سرعت هم سپری میشد و دختر چاره ای جز قبول کردن سرنوشتش نداشت
ات دختر شجاع وپرتلاشی بود برای زندگی هدف داشت اونم نه کوچیک بلکه بزرگ خیلی بزرگ اما از شانسش روزگار باهاش خوب نبود
وقتی که بچه ای بیش نبود والدینش از دست داده بود حتی هیچ خاطره ای هیچ تصویری ازشون بیاد نداشت کودکی تنها و دل شکسته به گوشه ای از خیابان پناه اورده بود که نه تنها ادمای اطرافش بلکه آسمان هم دلش به حال دختر بچه میسوخت و آسمان شروع به باریدن کرد کم کم قطرات باران شدت گرفت هوا هم سردسردتر میشد ات دختر کوچولوی داستان ما دیگر به کل امیدش از دست داده بود تا اینکه مردی مهربان با بارونی شیک که به تن کرده بود دردستش چتری به همراه داشت به سمت دختر قدم برداشت ات که به درختی تکیه داده بود و پاهایش را در خود جمع کرده بود وسرش روی زانوهایش بود با شنیدن صدای پای کسی سرش رابالا اورد به مرد خیره شد مرد پیری که دستش رابه سمت دختر ما دراز کرده بود ات با دیدن ان مرد دوباره نور امید در قلبش شروع به تپیدن کرد باذوق و شوق فراوان دست مرد را گرفت و باهم شروع به قدم زدن کردند تا اینکه
خب دوستان گلم بفرمایید اینم از پارت اول فیک جدیدمون امیدوارم خوشتون بیاد این اولین فیکی که نوشتمش ازتون میخوام حسابی حمایت کنید
- ۳۹.۲k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط