مدتهاست

مدتهاست

مدتهاست
دلم برای آن دخترک پرشور و بازیگوشی که
زیر باران بالا و پایین می‌پرید
فریاد شادی سر می‌داد
می‌رقصید
بازی می‌کرد
و تلخی‌های زندگی را به شوخی می‌گرفت،
تنگ شده...
.
نمیدانم خودم را کجای این زندگی جا گذاشتم
که حالا اینهمه برای خودِ واقعی‌ام دلتنگم...

خدایا؛
دستم را بگیر
پیش از آنکه تمامم در باتلاق غم
فرو برود....!
#دلتنگی
#عشق
#زندگی
#آرزو
#باران
#پاییز
#باتلاق
#دلنویس
#فرشته_احمدی
دیدگاه ها (۱)

صدای انفجار هنوز در ساختمان می‌پیچید.مایکی دستم را گرفته بود...

( last minute )

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

چند پارتی بازی ممنوع

007-پنهان در مه - پارت ۹۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط