{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ زندگی‌نامه

✦ زندگی‌نامه

هیسوکا کازوهارا در خانواده‌ای معمولی متولد شد و تا هفت‌سالگی، زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ای را در کنار پدر، مادر، برادر و خواهر بزرگ‌ترش سپری می‌کرد. او از همان کودکی روحیه‌ای آرام، کنجکاو و هنردوست داشت و بیشتر وقتش را صرف تماشای طبیعت و کشیدن طرح‌های ساده می‌کرد.

اما همه‌چیز در یکی از روزهای زمستانی تغییر کرد.

در یک روز برفی، هیسوکا همراه برادر بزرگ‌ترش برای قدم زدن از خانه خارج شد. تنها برای چند لحظه، برادرش حواسش به اطراف پرت شد و هیسوکا که کنجکاوی کودکانه‌اش او را به دنبال خود می‌کشید، از مسیر اصلی فاصله گرفت و وارد جنگل شد.

در میان درختان، خانه‌ای کوچک و متروکه توجهش را جلب کرد. هنگامی که از لای در به داخل نگاه کرد، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که تا پایان عمر از ذهنش پاک نشد؛ شیطانی در حال تغذیه از اجساد سه انسان بود و دیوارهای خانه با خون پوشیده شده بودند.

ترس، شوک و وحشت آن لحظه، زخمی عمیق بر ذهن کودک هفت‌ساله گذاشت. آن حادثه به ترومایی تبدیل شد که سال‌ها او را رها نکرد و نگاهش به دنیا را برای همیشه تغییر داد.

سال‌ها بعد، هیسوکا در شانزده‌سالگی به عنوان نقاش فعالیت خود را آغاز کرد. استعداد کم‌نظیر و خلاقیتش باعث شد آثارش به‌سرعت شناخته شوند و نقاشی به مهم‌ترین بخش زندگی او تبدیل شود.

دو سال بعد، در هجده‌سالگی، طی مشاجره‌ای شدید با یکی از رقیبانش، درگیری از کنترل خارج شد. رقیبش با قصد جان به او حمله کرد، اما در جریان کشمکش، چاقو به‌طور اتفاقی به خود مهاجم اصابت کرد و او جان باخت.

در حالی که هیسوکا با ناباوری به صحنه نگاه می‌کرد، چیزی توجهش را جلب کرد؛ خون جاری‌شده روی زمین، از نظر او به شکلی عجیب زیبا به نظر می‌رسید.

او بی‌اختیار نوک انگشتانش را به خون آغشته کرد و با همان خون، گل کوچکی روی دیوار کوچه کشید.

همان لحظه، احساسی ناشناخته در وجودش شکل گرفت؛ احساسی که مرز میان هنر و جنون را برایش از بین برد.

پس از آن، مقدار اندکی از خون قربانی را جمع‌آوری کرد و مخفیانه به خانه برد. از آن زمان، به‌صورت پنهانی نقاشی‌هایی با خون انسان خلق می‌کرد؛ آثاری که از دید خودش، زیباترین نقاشی‌هایی بودند که تاکنون کشیده بود.

هیچ‌کس از این راز آگاه نبود؛ به جز همسرش، دوما، که در آن زمان هنوز زندگی انسانی داشت.

با گذشت زمان، افراد دیگری نیز به دلیل رقابت یا دشمنی تصمیم گرفتند به هیسوکا حمله کنند. او هرگز آغازکننده‌ی خشونت نبود، اما برای دفاع از خود می‌جنگید و پس از هر نبرد، از خون مهاجمان برای خلق آثار هنری استفاده می‌کرد.

در مجموع، پنج نفر به دست او کشته شدند؛ افرادی که همگی ابتدا قصد آسیب رساندن به او را داشتند.

سرانجام یکی از شاهدان، این اتفاقات را به پلیس گزارش داد. نیروهای پلیس به دنبال دستگیری هیسوکا بودند و او نیز می‌دانست که بازگشت به خانه، تنها خانواده‌اش را در معرض خطر قرار می‌دهد.

به همین دلیل، بدون خداحافظی با عزیزانش، راهی تنها جایی شد که هنوز به آن امید داشت؛ معبد «فرقهٔ بهشت جاودان».

اما زمانی که به آنجا رسید، دوما دیگر یک انسان نبود.

او به شیطانی قدرتمند تبدیل شده بود.

دوما برای نجات جان هیسوکا، خون خود را به او بخشید و او نیز با پذیرفتن آن، زندگی انسانی‌اش را برای همیشه پشت سر گذاشت و به یک شیطان تبدیل شد؛ نقطه‌ی آغازی برای مسیری که بعدها او را به یکی از ماه‌های بالای دوازده کیزوکی تبدیل کرد.
دیدگاه ها (۲)

بیوگرافی هیسوکا با ۹۹ درصد کمک عباث(اسم چت جی پی تیم) ✦ پرون...

دخترم... هیسوکا دخترم🥹✨شما نمیدونیدچون بیوگرافی هیسوکا به لط...

داستان های پورتلند.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط