دفترچه خاطرات لی نونو
دفترچه خاطرات لی نونو
مثل اینکـه از اول خلقـت سرنوشـت من ایـن بوده،مانـند شـخصی کـه قـطار مهـمی را از دسـت میدهد من هم قبل از دیدار خوشـبختی آن را از دسـت داده ام؛ شخـصی که قـطار را از دسـت میدهد صـبر میکـند و منتـظر قطار بعدی میـماند، اما من سـال هاسـت بیخیال آن قطار شده ام ؛ خب ... نشدم اما کمتر به آن فکر میکنم،آن تابسـتان، برگی هم که غلـط میخورد برای ما خنده دار بود، حالا کنـجکاوم هستـی آن بیرون مارا وادار به خـنده میکرد یا خودمان؟! خسـته بودیم،مشکـلات زیادی داشتیـم،اما چون همدیـگر را داشتیم میدرخشـیدیم، آن روز هم همیـنگونه بود، برگ ها با باد میرقصـیدند ، خورشـید نورش را به ما میتاباند و مارا شـبیه الهه های زیـبا میکرد، نسیم صورتـمان را نوازش میکرد، زیر لب آواز میخواندیـم، دست خودمان نبود، بعد از آن بسـتنی میخوردیـم و کل اتـفاقات آن روز را برای هم تعریـف میـکردیم ،اما تو آن روز نیـامدی و من سال هاسـت با یک بستنـی اضافه منتظر توام. میدانم برمیـگردی، این پایان داسـتان ما نیست، خاطرات ما ادامه دارند دوسـت خوب،مهربان،نازن ین و وصف نشدنـی مـن
مثل اینکـه از اول خلقـت سرنوشـت من ایـن بوده،مانـند شـخصی کـه قـطار مهـمی را از دسـت میدهد من هم قبل از دیدار خوشـبختی آن را از دسـت داده ام؛ شخـصی که قـطار را از دسـت میدهد صـبر میکـند و منتـظر قطار بعدی میـماند، اما من سـال هاسـت بیخیال آن قطار شده ام ؛ خب ... نشدم اما کمتر به آن فکر میکنم،آن تابسـتان، برگی هم که غلـط میخورد برای ما خنده دار بود، حالا کنـجکاوم هستـی آن بیرون مارا وادار به خـنده میکرد یا خودمان؟! خسـته بودیم،مشکـلات زیادی داشتیـم،اما چون همدیـگر را داشتیم میدرخشـیدیم، آن روز هم همیـنگونه بود، برگ ها با باد میرقصـیدند ، خورشـید نورش را به ما میتاباند و مارا شـبیه الهه های زیـبا میکرد، نسیم صورتـمان را نوازش میکرد، زیر لب آواز میخواندیـم، دست خودمان نبود، بعد از آن بسـتنی میخوردیـم و کل اتـفاقات آن روز را برای هم تعریـف میـکردیم ،اما تو آن روز نیـامدی و من سال هاسـت با یک بستنـی اضافه منتظر توام. میدانم برمیـگردی، این پایان داسـتان ما نیست، خاطرات ما ادامه دارند دوسـت خوب،مهربان،نازن ین و وصف نشدنـی مـن
- ۳۳۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط