دستت را بردار و پشتوانه دریاها کن
دستتــ را بـردار و پشتوانـه دریاهـا کـن
تـا بـر مـوجهـا بیاشوبنـد و شجاعتتــ را به پیشانـی صخرههـا بکوبنـد.
دستتــ را بـردار و پشتوانـه مردانـی کـن کـه شجاعتــ را از ظهـر دستـان تـو بـه ارثــ بردهانـد.
آه، عمـوی آبــ هـای دنیـا! دهـان خشکتــ را بـر لبـان اقیانـوسهـا بگـذار،
تـا سیرابشـان کنـی از آنچـه نتوانسـتی بـه سـه سـالههـایـی چشمـ بـه راه، بنوشانـی.
آبــ هـا زمانـی طراوتـــ گرفتنـد
کـه تـو یکــ مشتـــ آبــ را از آستانـه لبانتــ پائیـن آورده،
بـر زمیـن ریختـی.
بعـد از ایـن، هـرکـه مشتـی آبــ بـر مـیدارد،
بـوی دستـان تـو سیرابـش میکنـد.
کـه میدانستــ ایـنچنیـن سـر بـه صـخره کوبیـدن آبـ هـا، زمزمـه عاشـقانـههایـی استـــ کـه یکــ روز تـو در گـوش مـوجهـا نـجوا کـردی.
دریـاهـا نمیتواننـد ببیننـد تـو در مقابـل نیلوفرانتـــ ، شرمـنده قطـرههـا باشـی
کـه در چشمـ هایـشان عـموعـمو میکنـد.
مید انمـ دستــ هایتـــ تـوان نداشتنـد،
وگرنـه خارهـا را دانـه دانـه از پـای گلهایتــ در مـیآوردی.
چشمـ هایتــ هنـوز آرزو دارنـد کـه فـرش راهـی شونـد کـه نازدانـههایتــ پـابرهـنه از آن میگـذرنـد.
زانـو نـزن، بگـذار تـا جـان در رگــ هایتــــ جـاری استـــ ، ایسـتاده باشـی؛
قامتتـــ، ستونـی استــ امیـد حسیـن را؛ ستونـی استــ
استـوار. زانـو نـزن تـا دشمنـان، هـلهـله زانـو زدنتــ را بـه گـور ببرنـد.
آه، دوبـاره صـدای توستـــ کـه در بـیابـانهـای نیـنوا پیچیـده استــ و هـنوز بـوی عشـق میدهـد.
«قسمتـــ ایـن بـود کـه بـا عشـق تـو پـرواز کنمـ
و خـدا خواستــ کـه بی دستـــ و سـر آغـاز کنمـ»
سربلنـدی، از شانـههـای تـو وامـ میگیـرد.
لبخنـد نازنیـن! دستـی کـه از شانههـای تـو افتـاده، سالهاستـــ در هیأتـــ قلمـی بـه پـا خاستـه کـه افتادنـش را هـزاران یزیـد، بـه گـور بردهانـد.
بـه راستـی عَلَمتـــ را بـر کدامیـن قلـه بـه اهتـزاز درآوردی
کـه بعـد از سالهـا، هنـوز تمامـ کوههـای عالمـ بـه ایـن بیـرق همیـشه سـرخ، سوگنـد میخورنـد...؟🥀🖤🥀🚩🏴
#الـسلامـ علـیکــ یـا ابـا عبـدالله الحسـین ...♡
#اللّهُمَّ_اجْعَلْ_عَواقِبَ_امُورِنا_خَیْراً
تـا بـر مـوجهـا بیاشوبنـد و شجاعتتــ را به پیشانـی صخرههـا بکوبنـد.
دستتــ را بـردار و پشتوانـه مردانـی کـن کـه شجاعتــ را از ظهـر دستـان تـو بـه ارثــ بردهانـد.
آه، عمـوی آبــ هـای دنیـا! دهـان خشکتــ را بـر لبـان اقیانـوسهـا بگـذار،
تـا سیرابشـان کنـی از آنچـه نتوانسـتی بـه سـه سـالههـایـی چشمـ بـه راه، بنوشانـی.
آبــ هـا زمانـی طراوتـــ گرفتنـد
کـه تـو یکــ مشتـــ آبــ را از آستانـه لبانتــ پائیـن آورده،
بـر زمیـن ریختـی.
بعـد از ایـن، هـرکـه مشتـی آبــ بـر مـیدارد،
بـوی دستـان تـو سیرابـش میکنـد.
کـه میدانستــ ایـنچنیـن سـر بـه صـخره کوبیـدن آبـ هـا، زمزمـه عاشـقانـههایـی استـــ کـه یکــ روز تـو در گـوش مـوجهـا نـجوا کـردی.
دریـاهـا نمیتواننـد ببیننـد تـو در مقابـل نیلوفرانتـــ ، شرمـنده قطـرههـا باشـی
کـه در چشمـ هایـشان عـموعـمو میکنـد.
مید انمـ دستــ هایتـــ تـوان نداشتنـد،
وگرنـه خارهـا را دانـه دانـه از پـای گلهایتــ در مـیآوردی.
چشمـ هایتــ هنـوز آرزو دارنـد کـه فـرش راهـی شونـد کـه نازدانـههایتــ پـابرهـنه از آن میگـذرنـد.
زانـو نـزن، بگـذار تـا جـان در رگــ هایتــــ جـاری استـــ ، ایسـتاده باشـی؛
قامتتـــ، ستونـی استــ امیـد حسیـن را؛ ستونـی استــ
استـوار. زانـو نـزن تـا دشمنـان، هـلهـله زانـو زدنتــ را بـه گـور ببرنـد.
آه، دوبـاره صـدای توستـــ کـه در بـیابـانهـای نیـنوا پیچیـده استــ و هـنوز بـوی عشـق میدهـد.
«قسمتـــ ایـن بـود کـه بـا عشـق تـو پـرواز کنمـ
و خـدا خواستــ کـه بی دستـــ و سـر آغـاز کنمـ»
سربلنـدی، از شانـههـای تـو وامـ میگیـرد.
لبخنـد نازنیـن! دستـی کـه از شانههـای تـو افتـاده، سالهاستـــ در هیأتـــ قلمـی بـه پـا خاستـه کـه افتادنـش را هـزاران یزیـد، بـه گـور بردهانـد.
بـه راستـی عَلَمتـــ را بـر کدامیـن قلـه بـه اهتـزاز درآوردی
کـه بعـد از سالهـا، هنـوز تمامـ کوههـای عالمـ بـه ایـن بیـرق همیـشه سـرخ، سوگنـد میخورنـد...؟🥀🖤🥀🚩🏴
#الـسلامـ علـیکــ یـا ابـا عبـدالله الحسـین ...♡
#اللّهُمَّ_اجْعَلْ_عَواقِبَ_امُورِنا_خَیْراً
- ۲.۹k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط