روزی در قصری پادشاهی زندگی میکرد هیچکس لبخند آن پادشاه و را ندیده ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

روزی در قصری پادشاهی زندگی میکرد ... هیچکس لبخند آن پادشاه و را ندیده بود روزی خدمتکاری به آن قصر آمد ... وقتی پادشاه آن خدمتکار زیبا را دید در نگاه اول عاشق او شد ... خدمتکار هم همانطور بود ... اما سرنوشت چیزی دیگری برای آنها نوشته بود ... شبی خدمتکار به پیش پادشاه رفت ... و به او اعتراف کرد ... پادشاه هم به او اعتراف کرد خدمتکاری حرف های آنها را شنید ... روز بعد خدمتکار داشت اتاق پادشاه را تمیز میکرد که یک تابلو ای که رویش پارچه کشیده شده بود در اتاق پادشاه دید ... پارچه را برداشت و دید نقاشی همان خدمتکار است رنگ تازه بود ... و هنوز خشک نشده بود ... خدمتکار سریع به همه گفت و همه مردم فهمیدم... تصمیم گرفتن خدمتکار را اعدام کنند ... روز اعدام فرا رسید پادشاه آن روز برای دیدن عشقش که داشت اعدام میشد بیرون نیامد ... وقتی خدمتکار را اعدام کردم ... همه جیغ کشیدن نه از سر غم ... بلکه از سر خوشحالی ... وقتی داشتند جسد خدمتکار را می‌بردند... گردنبندی را در دست خدمتکار دیدن ... گردنبند را برداشتند و بازش کردن عکس خدمتکار و پادشاه بود ... گردنبند را به پادشاه دادند ... پادشاه اشک در چشم هایش جمع شد و دیگر تمام شده بود ... فرشته کوچولو اش را از دست داده بود ...
دیدگاه ها (۰)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط