{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی با خود زمزمه کرد "خدایا با من حرف

مردی با خود زمزمه کرد "خدایا با من حرف
بزن" یک پرنده شروع به خواندن کرد
اما مرد نشنید
فریاد برآورده "خدایا با من حرف بزن
" آذرخشی در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت "
خدایا بگذار تو را ببینم" ستاره ای
درخشید اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید "یک معجزه به من نشان
بده" نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد "خدایا
لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور
داری" در همین زمان خداوند پایین آمد
و مرد را لمس کرد اما مرد پروانه را
با دستش پراند و به راهش ادامه داد!e
دیدگاه ها (۰)

ابلیس

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 72✦....

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.وارد عمارت که شدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط