{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۴: بخشی از آزمون
جونگ‌کوک همین‌جوری که داشت می‌رفت سمت تالار، یه نفس عمیق کشید.
_ آخه این چه وضعشه؟
پاشو گذاشت تو تالار.
پادشاه اون بالا نشسته بود، ملکه هم کنارش.
یه جین هم که طبق معمول، قیافه‌ش معلوم بود یه خبراییه، اون گوشه ایستاده بود با یه لبخند کج و معوج.
پادشاه که دید جونگ‌کوک اومد، سرشو آورد بالا.
— بالاخره تشریف آوردی.
جونگ‌کوک یه تعظیم کرد.
— اطاعت. همون‌طور که فرمودید.
پادشاه یه نگاهی بهش انداخت، انگار داشت می‌سنجیدش.
— خب امروز آزمون رو یکم سخت‌تر می‌کنم.
جونگ‌کوک یه لحظه قلبش ریخت.
پادشاه گفت:
— می‌خوام ببینم سوآ چقدر می‌تونه خودشو جمع کنه واسه همین، امروز سوآ خدمتکار شخصی خودته.
جونگ‌کوک دهنش باز موند. «چی؟! خدمتکار شخصی؟!»
این دیگه چیه؟ استرس داشت از درون منفجرش می‌کرد.
سعی کرد قیافه‌شو عادی نگه داره.
— یعنی… چی؟
پادشاه با جدیت گفت:
— یعنی تمام طول روز باید پیش تو باشه.
جونگ‌کوک یه آه کشید. «این دیگه خیلی زیاده.»
ولی خب، باید قبول می‌کرد.
پادشاه انگار فهمید ته دلشو، گفت:
— اگه قراره سرور پادشاهی بشی، باید این چیزا رو تحمل کنی.
ملکه همین‌طور که داشت بلند می‌شد، گفت:
— تازه، امروز باید نقش نامزد یه‌جین رو هم بازی کنی.
جونگ‌کوک دیگه نتونست تحمل کنه.
— نه، این کارو نمی‌کنم!
یه‌جین یه نگاهی بهش انداخت، انگار که «نترس، من همین‌جام».
پادشاه دیگه اخم کرده بود.
— پسر، این بخشی از آزمونه من می‌خوام ببینم وقتی این صحنه رو می‌بینه، سوآ چه عکس‌العملی نشون میده.
جونگ‌کوک سرشو آورد پایین. «ای خدا، اینا واقعاً دارن با احساسات مردم بازی می‌کنن.»
پادشاه گفت:
— باید انجام بدی این از شروط این آزمونه.
جونگ‌کوک نگاهشو به پادشاه دوخت.
— ولی…
پادشاه نزاشت حرفش تموم شه.
— هیچ ولی‌ و اما و اگرم نیست یا قبول می‌کنی، یا…
خب، معلوم بود که باید قبول کنه.
جونگ‌کوک یه نفس عمیق دیگه کشید.
— باشه...قبول.
پادشاه یه لبخند رضایت‌بخش زد.
ملکه هم همین‌طور.
یه‌جین هم که انگار منتظر همین بود.
و جونگ‌کوک؟
وای از دلش…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۳: ولیعهد نگرانصبح زود، جونگ‌کوک جلوی آین...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۲: شبی که خواب نمی‌آیدشب آرام آرام روی شه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط