{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق روانی من

عشق روانی من
پارت ۳


ا/ت: خب...بفرمایید
تهیونگ: دقیق یادمه، ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹ بود، روز تولدم...مامان و بابام رفتن بیرون تا برام کیک و کادو تولد بگیرن خیلی ذوق داشتم، بهم گفته بودن ساعت ۲:۱۵ برمیگردن، منم با ذوق و خوشحالی همش ساعت رو چک می‌کردم خیلی بابت کادوم خوشحال بودم چون قبل از تولدم وقتی از مدرسه به خونه برمیگشتم توی راه یه دوچرخه دیده بودم که بدجوری منو عاشق خودش کرده بود، روز و شب به دوچرخه فکر می‌کردم و خوابشو میدیدم اما ما اون موقع وضع مالی خوبی نداشتیم و اون دوچرخه ای که من بهش علاقه مند شده بودم اون موقع خیلی گرون بود، ولی وقتی روز تولدم رسید بابام با وامی که با بدبختی گرفته بود میخواست برام اون دوچرخه رو بخره، همش ساعت رو چک می‌کردم ساعت از ۲:۱۵ گذشته بود، یعنی...خیلیییی گذشته بود میشه گفت حدود یه ساعت گذشته بود، ساعت ۲:۵۴ بود من با تلفن خونه به گوشی مامان و بابام زنگ میزدم اما نه مامانم جواب میداد نه بابام، ساعت رسید به ۶:۳۴ من نشسته بودم رو مبل خونه و بلند بلند گریه می‌کردم دیگه کلا دوچرخه از یادم رفته بود فقط به مامان و بابام فکر می‌کردم و دعا می‌کردم براشون اتفاقی نیفتاده باشه، زنگ در خورد فکر کردم مامان و بابامن، گریه کنان رفتم و در رو باز کردم و.....با صحنه ای که دیدم دنیا روی سرم خراب شد، مامان و بابام با بدن پر از خون روی زمین افتاده بودن یه جعبه کنارشون بود که روش نوشته بود 《تولدت مبارک پسرم، بالاخره دوچرخه رویا هات بهت رسید》
با خوندن اون متن اشک هام بیشتر شد، از اون روز به بعد شدم یک پسر با قلب یخی که احساساتش تو قلبش منجمد شده، دیگه به هیچکس اعتماد نداشتم، و همیشه وقتی روز تولدم میرسه آرزو میکنم که کاش آخرین تولدم باشه


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

منطق شیپرا😂😂

مدیونید فکر کنید میخوام دسته گلمو به رخ بکشم اصلا اینجوری نی...

🐥 تو ژاپن یه نفر رو دیدم که دقیقاً شبیه بابام بود....🐿 مطمئن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط