{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اولین دیدار

اولین دیدار

یک.

آن روز...
هوا چه قدر آرام بود.
انگار دنیا نفس می‌کشید
برای اولین بار.
برای دیدن تو.

ابرها بی‌حرکت ایستاده بودند
تا رد نشوند از جلوی خورشید.
باد نمی‌وزید
تا موهایت را به هم نریزد.
زمان ایستاده بود
تا این لحظه
برای همیشه بماند.

---

دو.

تو آمدی.
نه از در که آمدی.
از ته دلم آمدی.
انگار همیشه آنجا بودی.
منتظر.
نشسته.
آرام.

چشمانت را که دیدم،
فهمیدم خانه کجاست.
نه آن خانه‌ای که در دارد و پنجره.
آن خانه‌ای که آدم توی خودش
برای خودش
می‌سازد.

---

سه.

سلام گفتی.
صدايت...
از کجا می‌آمد این صدا؟
از بهشت؟
از کودکی؟
از آن رویاهایی که
شب‌ها پیش از خواب
برای خودم تعریف می‌کردم؟

سلام گفتی
و من یادم رفت
جواب بدهم.
فقط نگاه کردم.
فقط خیره شدم.
فقط گم شدم.

---

چهار.

دستت را دراز کردی.
دستت گرم بود.
نه آن گرمای معمولی.
گرمای زندگی.
گرمای بودن.
گرمای «بالاخره پیدایت کردم».

آن لحظه فهمیدم
تمام این سال‌ها
دنبال چی می‌گشتم.
دنبال همین دست.
دنبال همین نگاه.
دنبال همین تو.

---

پنج.

نشستیم.
حرف زدیم.
از هیچ.
از همه چیز.
از باران.
از خورشید.
از فردا.
از دیروز.
از امروز.
از ما که تازه داشتیم
کشف می‌کردیم هم را.

کلمات که از لبت می‌آمدند،
انگار شبنم بودند.
نرم.
تر.
زنده.
می‌نشستند روی دلم
و من
برای اولین بار
حس می‌کردم
دارم زندگی می‌کنم.

---

شش.

خندیدی.
خنده‌ات...
اگر قرار باشد
بهشت را یک لحظه معنا کنند،
همان لحظه بود.
همان خنده.
همان تو.

دنیا دور سرم چرخید.
اما نه آن چرخش‌های ترسناک.
چرخشی آرام.
مثل رقص برگ‌ها در پاییز.
مثل موج‌های آرام دریا.
مثل بالش‌هایی که
نوزاد را به خواب می‌برند.

---

هفت.

از کنار هم که بلند شدیم،
انگار نه انگار که تازه هم را دیده‌ایم.
انگار سال‌هاست می‌شناسیم هم.
انگار هزار بار
کنار هم نشسته‌ایم.
حرف زده‌ایم.
سکوت کرده‌ایم.
بوده‌ایم.

رفتی.
اما نرفتی.
جایت ماند.
ته دلم.
ته نفس‌هایم.
ته تمام لحظه‌هایی که
بعد از آن روز
بی‌تو گذشت.

---

هشت.

حالا هر وقت باران می‌آید،
یاد آن روز می‌افتم.
یاد ابرهای بی‌حرکت.
یاد بادِ نوزیده.
یاد زمانِ ایستاده.
یاد دست گرمت.
یاد خنده‌ات.
یاد تو.

و دوباره
همان آرامش
می‌آید سراغم.
همان حس.
همان باور.
همان یقین
که تو
بهترین چیزی بودی
که در این دنیا
برایم اتفاق افتاد.

---

نه.

اولین دیدار...
نه اول بود.
نه آخر.
همه چیز بود.
همان لحظه‌ای که
دستت را گرفتم
و دنیا
برای اولین بار
جای درست خودش نشست.

---

و شعر تمام می‌شود
آرام
مثل همان روز
مثل همان نگاه
مثل همان تو
که آمدی
و همه چیز را
زیبا کردی.
دیدگاه ها (۰)

یه بچه از پرورشگاه میگیرمو اسمشو میزارم 🙂

تظاهریک.نشسته‌ایم روبروی هم.چایمان سرد شده.حرفی نیست.نگاهی ن...

وسوسهٔ نابیک.چشمانش را که دیدم،دیگر از آن خودم نبودم.انگار ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط