بدون او آسان میشود او را دوست بدارم اما داشتن او همیشه

بدون او آسان می‌شود او را دوست بدارم؛ اما داشتن او همیشه سخت تر است، شاید چون بیشتر از همیشه تحمل ندارم، تحمل صحبت های ساده با او را ندارم... تا دور هستم دوست داشتم نزدیک باشم و تا نزدیک هستم می‌بینم که اصلا استعدادش را ندارم.
اگر بخواهم میان کلمات وارونه مثالی پیدا کنم :
"قهقهه" می‌شود "هق‌هق" ، "گرگ" همان "گرگ" می‌ماند و "درد" همان "درد" است.
اما نمی‌دانم چرا این "من" ، "نم" زده دچار "یاری" که "رای" عوض کرده مانده و دیگر در "انشا" هایم نام آن "آشنا" را نمی‌یابم، برای همین "روز" هایم به "زور" می‌گذرند.
همه چیز مثل یک آونگ می‌ماند، هرچقدر به جلو کشیده می‌شوم بیشتر به عقب رانده می‌شوم و این همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا وقتی که انقدر دور شوم که توان نزدیک شدن نداشته باشم؛ شاید هم گاهی مانند کلمات وارونه آنقدر به هم مربوط می‌شویم که هیچ‌کس متوجه اش نمی‌شود، حتی خود زیبای او.
دوست دارم اگر روزی توانستم یک کیلومتر از فاصله‌ام از او کم کنم، به او بگویم : شاید دیگر شانس دیدار تو را نداشته باشم و حتی سهمم از تو دقیقا هیچ باشد اما تو در تمام لحظات‌ام به خوبی زندگی می‌کنی، غرق شدن در زیبایی چشمانت بهترین اتفاق زندگی‌ام بود. A
دیدگاه ها (۲۲)

hyunjin

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط