Part⁹
Part⁹
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
صدای هیاهوی مهمون ها، دور برم تو گوشم خنصا شده بودن که یهو با صدای هق هق های یکی از فاحشه ها و سریع دویدنش به سمت سرویس بهداشتی نظرم جلب شد و گوشام تیز.
درست تا چند دقیقه پیش ،درچند متری من با مردی که پشتش به من بود گرم صحبت بود و گاهی هم دستش جاهای خوبی نمیرفت، و حالا چی میتونست اون مرد رو دلخور کرده باشه.
جولیا تقریبا هر مردی رو مجذوب خودش میکرد، و هرموقع که برای خریدن ماشین جدیدش پول نیاز داشت ، به بار تو مکان های مختلفی از شهر مسکو میرفت و با مردای زیادی خوش میگذروند تا در عوض با پول تمام نیاز ها و خواسته های ابلهانش رو بر آورده کنه.
فخر فروشی و قرار دادن بدنش به دست هر مرد کثیفی، اصلا کار شاقی نبود که اون بهش افتخار هم میکرد.
زیر لب پوزخندی زدم و برگشتم سمت باریست و سفارسم رو گرفتم و یک باره همش رو سر کشیدم که با نگاه های تیزی که رو بدنم هی در حال بالا پاین رفتن بود، با چشمام به دنبال منبع این نگاه های داغی که زیر پوستم ضربان داشتن میگشتم.
احساس خفگی بهم دست داد ، دیگه بیخیال زل زدنای اون فرد مرموز شدم و از باریست یه لیوان آب خواستم و نگاه گذرا به اون مردی که پشتش بهم بود انداختم، که یهو تو اون چشم های تاریکش گیرم انداخت، از ساعت های اولیه اومدنم از همین لحضه وحشت زیر پوستم می دوید و الان خون با گرمای عجیبی تو رگ هام شدت داشت.
دستام یخ کرده بودن و پاهام میلرزید..
چطور از میون اون همه گارد محافظتیم گذشته بود؟!. لعنتت!.
تموم مدت سعی در کنترل هر واکنشی رو صورتم بودم و با نیشخندی که گوشهی لبش جون گرفت باعث شد دست پاچه شم و سرم رو به سمت صدای باریست بچرخونم.
باریست: خانم؟.. خیلی صداتون کردم ولی انگار هواستون اینجا نبود."
بدون هیچ کلمه ای لیوان آب تو دستش رو گرفتم و یه جرعه ازش خوردم و با لبخند از باریست تشکر کردم.
ترس به گلوم چنگ میزد و قفسه سینم منقبض شده بود .
نیاز به هوا خوری داشتم.
با چشمام فورا دنبال هیزل گشتم ، یکم اون ور تر وسط رقص نور ها و اهنگ بلندی که پخش میشد هیزل داشت با تمام لذت میرقصید و حتی گاهی هم چشماش درقشید و بعد کفش هاشو از پاش به ی گوشه ای پرت کرد و به سمت میله رقص رفت و روش شروع به تاب خوردن کرد و مثل اینکه مست باشه با تمام توان میرقصید.
تو یه قسمتی از رقص پشت به میله نشست و درحالی که کمرش به میله سرد براق برخورد میکرد رو پاهاش با حالت عشوه گری نشست و با انگشت به مرد مو بلوندی که داشت تماشاش میکرد، اشاره کرد و بعد یک چشمک مرد بلوند با شونه های پهن و کت شلوار گرون قیمتی که داشت به سمت هیزل رفت.
هیزل با لبخند رضایت مندی و چشمان شیطنت آمیزی کراوات مرد بلوند رو گرفت و با کمترین فاصله بهش چیزی زیر لب گفت.
نگاه های هردوشون رو لب های همدیگه قفل بود.
معلوم نبود ایگور کجاست، اگه شیطنت های خواهر مستش رو میدید عمرا بدون دعوا از بار بیرون نمیرفت.
از این که غیبش زده بود و معلوم نبود تو کدوم اتاق داشت چه غلطی میکرد، خوش حال بودم و لحظهای از آسودگی خاطر نفس عمیقی کشیدم.
چشمام با ترس به سمت اون میزی که اون عوضی از کنارش داشت منو با چشماش ذوب میکرد ، برگشت.
هیچ خبری ازش نبود.
تا خواستم بلند بشم یهو قدم های سنگینی از پشت سرم شنیده شد و دست های مردونهای کمرمو لمس کرد و از کنار گوشم زمزمه بار لب زد و از کنارم گذشت و ازم دور شد.
با حرفش چشمام گرد شد.
صدای بم کلفتش کل وجودم رو به لرزه انداخته بود.
صداش تو سرم اکو میشد《با اون چشما به هر مردی خیره نشو مالیش!》
(مالیش یه کلمه روسیهبه معنی : بیب، دارلینگ وعزیزمه)
فورا با ترس برگشتم سمتش که دیدم با رانندش داره از در بار خارج میشه.
ضربان قلبم تو قفسه سینم از کلمه آخری به زبون آورد بود به شدت قابل شنیدن بود.
نا خوداگاه لبخند احمقانه ای رو لبام نشست که با متوقف شدن اهنگ به خودم اومدم.
داشتم مثل احمق ها جذب تون صداش و کلماتی که با شیطنت کنار گوشم زمزمه کرده بود میشدم.
سریع سرم رو تکون دادم و افکار و احساسات مزخرف رو کنار میزدم.
برای سرگرم شدنم برگشتم سمت پیست رقص، و دیگه هیچ هیزلی وجود نداشت.
با نگرانی از جام بلند شده بودم و به این طرف اون طرف بار به دنبال هیزل گشتم.
معلوم نبود کدوم گوری با اون مردک غیبش زده بود.
کل اتاق های بار رو هم چک کردم ولی خبری از هیزل و اون مردک بلوند نبود.
نا امید با تماس پشت سره هم از بار زدم بیرون و به سمت پارکینگ رفتم، و اونجا بود که هیزل رو تو عاقوش اون مردک بلوند پیدا کردم.
بوسه های شیطنت آ رو لب های هم دیگه میکاشتم، مثل آدمی که از غذا خوردن سیر شده ولی هنوز به دسرش ناخونک می زنه رفتار میکردن
[ادامه دارد]
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
صدای هیاهوی مهمون ها، دور برم تو گوشم خنصا شده بودن که یهو با صدای هق هق های یکی از فاحشه ها و سریع دویدنش به سمت سرویس بهداشتی نظرم جلب شد و گوشام تیز.
درست تا چند دقیقه پیش ،درچند متری من با مردی که پشتش به من بود گرم صحبت بود و گاهی هم دستش جاهای خوبی نمیرفت، و حالا چی میتونست اون مرد رو دلخور کرده باشه.
جولیا تقریبا هر مردی رو مجذوب خودش میکرد، و هرموقع که برای خریدن ماشین جدیدش پول نیاز داشت ، به بار تو مکان های مختلفی از شهر مسکو میرفت و با مردای زیادی خوش میگذروند تا در عوض با پول تمام نیاز ها و خواسته های ابلهانش رو بر آورده کنه.
فخر فروشی و قرار دادن بدنش به دست هر مرد کثیفی، اصلا کار شاقی نبود که اون بهش افتخار هم میکرد.
زیر لب پوزخندی زدم و برگشتم سمت باریست و سفارسم رو گرفتم و یک باره همش رو سر کشیدم که با نگاه های تیزی که رو بدنم هی در حال بالا پاین رفتن بود، با چشمام به دنبال منبع این نگاه های داغی که زیر پوستم ضربان داشتن میگشتم.
احساس خفگی بهم دست داد ، دیگه بیخیال زل زدنای اون فرد مرموز شدم و از باریست یه لیوان آب خواستم و نگاه گذرا به اون مردی که پشتش بهم بود انداختم، که یهو تو اون چشم های تاریکش گیرم انداخت، از ساعت های اولیه اومدنم از همین لحضه وحشت زیر پوستم می دوید و الان خون با گرمای عجیبی تو رگ هام شدت داشت.
دستام یخ کرده بودن و پاهام میلرزید..
چطور از میون اون همه گارد محافظتیم گذشته بود؟!. لعنتت!.
تموم مدت سعی در کنترل هر واکنشی رو صورتم بودم و با نیشخندی که گوشهی لبش جون گرفت باعث شد دست پاچه شم و سرم رو به سمت صدای باریست بچرخونم.
باریست: خانم؟.. خیلی صداتون کردم ولی انگار هواستون اینجا نبود."
بدون هیچ کلمه ای لیوان آب تو دستش رو گرفتم و یه جرعه ازش خوردم و با لبخند از باریست تشکر کردم.
ترس به گلوم چنگ میزد و قفسه سینم منقبض شده بود .
نیاز به هوا خوری داشتم.
با چشمام فورا دنبال هیزل گشتم ، یکم اون ور تر وسط رقص نور ها و اهنگ بلندی که پخش میشد هیزل داشت با تمام لذت میرقصید و حتی گاهی هم چشماش درقشید و بعد کفش هاشو از پاش به ی گوشه ای پرت کرد و به سمت میله رقص رفت و روش شروع به تاب خوردن کرد و مثل اینکه مست باشه با تمام توان میرقصید.
تو یه قسمتی از رقص پشت به میله نشست و درحالی که کمرش به میله سرد براق برخورد میکرد رو پاهاش با حالت عشوه گری نشست و با انگشت به مرد مو بلوندی که داشت تماشاش میکرد، اشاره کرد و بعد یک چشمک مرد بلوند با شونه های پهن و کت شلوار گرون قیمتی که داشت به سمت هیزل رفت.
هیزل با لبخند رضایت مندی و چشمان شیطنت آمیزی کراوات مرد بلوند رو گرفت و با کمترین فاصله بهش چیزی زیر لب گفت.
نگاه های هردوشون رو لب های همدیگه قفل بود.
معلوم نبود ایگور کجاست، اگه شیطنت های خواهر مستش رو میدید عمرا بدون دعوا از بار بیرون نمیرفت.
از این که غیبش زده بود و معلوم نبود تو کدوم اتاق داشت چه غلطی میکرد، خوش حال بودم و لحظهای از آسودگی خاطر نفس عمیقی کشیدم.
چشمام با ترس به سمت اون میزی که اون عوضی از کنارش داشت منو با چشماش ذوب میکرد ، برگشت.
هیچ خبری ازش نبود.
تا خواستم بلند بشم یهو قدم های سنگینی از پشت سرم شنیده شد و دست های مردونهای کمرمو لمس کرد و از کنار گوشم زمزمه بار لب زد و از کنارم گذشت و ازم دور شد.
با حرفش چشمام گرد شد.
صدای بم کلفتش کل وجودم رو به لرزه انداخته بود.
صداش تو سرم اکو میشد《با اون چشما به هر مردی خیره نشو مالیش!》
(مالیش یه کلمه روسیهبه معنی : بیب، دارلینگ وعزیزمه)
فورا با ترس برگشتم سمتش که دیدم با رانندش داره از در بار خارج میشه.
ضربان قلبم تو قفسه سینم از کلمه آخری به زبون آورد بود به شدت قابل شنیدن بود.
نا خوداگاه لبخند احمقانه ای رو لبام نشست که با متوقف شدن اهنگ به خودم اومدم.
داشتم مثل احمق ها جذب تون صداش و کلماتی که با شیطنت کنار گوشم زمزمه کرده بود میشدم.
سریع سرم رو تکون دادم و افکار و احساسات مزخرف رو کنار میزدم.
برای سرگرم شدنم برگشتم سمت پیست رقص، و دیگه هیچ هیزلی وجود نداشت.
با نگرانی از جام بلند شده بودم و به این طرف اون طرف بار به دنبال هیزل گشتم.
معلوم نبود کدوم گوری با اون مردک غیبش زده بود.
کل اتاق های بار رو هم چک کردم ولی خبری از هیزل و اون مردک بلوند نبود.
نا امید با تماس پشت سره هم از بار زدم بیرون و به سمت پارکینگ رفتم، و اونجا بود که هیزل رو تو عاقوش اون مردک بلوند پیدا کردم.
بوسه های شیطنت آ رو لب های هم دیگه میکاشتم، مثل آدمی که از غذا خوردن سیر شده ولی هنوز به دسرش ناخونک می زنه رفتار میکردن
[ادامه دارد]
- ۵.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط