خواستم قاصدکی بچینم

خواستم قاصدکی بچینم؛

،تمام عشق،آرزو و دلتنگی هایم را در گوشش زمزمه کنم و با فوتی به سوی تو بفرستمش.

در همین افکار با خودم گفتم اگر این قاصدک نیز مثل من باشد؛

خسته و دلتنگ

چه کسی پیام دوستی اش را به یارش خواهد رساند؟

پس قاصدکی شدم و خود را به دست باد سپردم تا ذره ذره وجودم را به عنوان پیغام مهر به دستت برساند.

شاید اینگونه آن قاصدک نیز فرصت کند پیغامش را نه، بلکه خودش را به یارش برساند.
دیدگاه ها (۱۶)

به گمانم ِبزرگترین داراییزندگی ِ آدمیزاد، همین انسانهای اطرا...

وقتی که زندگی منهیچ چیز نبودهیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیوار...

خداجان!!!!عطر پرتقال می گیرد نفسماز تو ڪه می گویمنارنجی می ش...

شادی اش طلوع همه ی آفتاب هاستو صبحانه و نان گرم ...و پنجره ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط