[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]
[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]
• • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆𝒂𝒅 • •
"خاطرات فراموش شدنی"
پارت ۲: نقابی که آینه را شکست
کای همیشه میگوید: «زندگی فقط یک نمایش است که در آن، دیالوگها را خودمان مینویسیم، اما کارگردان مدام دستخطمان را مسخره میکند.»
بعد از اینکه کای رفت، دوباره سراغِ جعبههایِ «یافتههایِ تازه» رفتم. جعبهی شمارهی ۴۰۲. متعلق به مردی که سهشنبهی گذشته خودش را به قطارِ سریعالسیر سپرد. طبق روالِ همیشگی، وسایل را چک کردم: یک ساعتِ مچیِ شکسته، یک جفت دستکشِ چرمی و… یک دفترچهیِ کوچکِ جیبی.
وقتی دفترچه را باز کردم، نفسم در گلو خشک شد. نه به خاطرِ نوشتههایش، بلکه به خاطرِ دستخط.
آن دستخط، دقیقاً مالِ خودم بود.
من هیچوقت دفترچهای نداشتم. حداقل یادم نمیآید که داشته باشم. اما آنجا بود؛ با جزئیاتِ تمام. در صفحه سوم نوشته بود: «امروز، دوباره در ایستگاهِ شینجوکو ایستادم و دیدم که قطارها فقط برای جابهجاییِ گوشت و پوست نیستند، آنها تنها وسایلِ حملونقلِ روح به سمتِ سکوتاند.»
دستم لرزید. آیا من دیوانه شده بودم؟ یا شاید همهیِ ما در این شهر، یکجورِ خاصی با هم شریکِ جرم هستیم؟
بلند شدم و به سمتِ آینهیِ کوچکِ پشتِ درِ انبار رفتم. آینهای که لکههایِ آبنمک روی آن، صورتِ مرا شبیه به نقاشیهایِ انتزاعیِ یک بیمارِ روانی کرده بود. به چشمهایم خیره شدم. همیشه فکر میکردم آکیرا هستم. مردی که کارمند است، زندگی میکند و هر روز ناهارِ کنسروی میخورد. اما حالا، آن دفترچه مثل یک چاقو تویِ پهلویم فرو رفته بود.
اگر من آن را ننوشتهام، پس چرا کلماتش مثلِ یک خاطرهیِ فراموششده در مغزم چرخ میخورند؟
صدایِ چکچکِ سقف، حالا دیگر شبیه به تیکتاکِ ساعتِ بمبی بود که خیلی وقت است قرار بوده منفجر شود. درِ انبار باز شد. کای برگشته بود. یک بطریِ ارزانِ ویسکی در دست داشت.
او وقتی مرا دید، نیشخندی زد: «آکیرا، چرا قیافهات مثلِ این است که دیدی خدا هم بالاخره استعفا داده؟»
دفترچه را پشتِ کمرم پنهان کردم. نمیدانستم چرا، اما حس کردم اگر این دفترچه را به او نشان دهم، آخرین تکهیِ وجودم که هنوز به این زمینِ سفت وصل است، کنده میشود.
گفتم: «فقط… خستهام کای. از این که همهچیز اینجا تکراری است. فکر میکنی میشود جایی رفت که هیچکس نباشد؟»
کای ویسکی را سر کشید و به دیوارِ نمور تکیه داد. «رفیق، تو همین الان هم در نیستیترین جایِ دنیا هستی. اینجا، جایی است که آدمها میآیند تا تمام شوند. و تو؟ تو نگهبانِ تمامشدنِ آنها هستی.»
به دفترچه فکر کردم. به دستخطِ خودم که متعلق به یک مرده بود. آیا من بخشی از این بایگانی بودم؟ آیا من هم روزی «اشیاءِ» خودم را در این قفسهها خواهم گذاشت؟
اینم از پارت دوم. امیدوارم خوشتون اومده باشه (💌)
منتظر پارت سوم هستید؟
•
𝒯𝒽𝑒 𝓊𝓃𝒾𝓋𝑒𝓇𝓈𝑒 𝒾𝓈 𝒶 𝑔𝒶𝓂𝑒, 𝒶𝓃𝒹 𝐼'𝓂 𝒿𝓊𝓈𝓉 𝒶𝓅𝓅𝓇𝑒𝒸𝒾𝒶𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓉𝒽𝑒 𝑔𝓁𝒾𝓉𝒸𝒽𝑒𝓈.
🤪🤯✨
• • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆𝒂𝒅 • •
"خاطرات فراموش شدنی"
پارت ۲: نقابی که آینه را شکست
کای همیشه میگوید: «زندگی فقط یک نمایش است که در آن، دیالوگها را خودمان مینویسیم، اما کارگردان مدام دستخطمان را مسخره میکند.»
بعد از اینکه کای رفت، دوباره سراغِ جعبههایِ «یافتههایِ تازه» رفتم. جعبهی شمارهی ۴۰۲. متعلق به مردی که سهشنبهی گذشته خودش را به قطارِ سریعالسیر سپرد. طبق روالِ همیشگی، وسایل را چک کردم: یک ساعتِ مچیِ شکسته، یک جفت دستکشِ چرمی و… یک دفترچهیِ کوچکِ جیبی.
وقتی دفترچه را باز کردم، نفسم در گلو خشک شد. نه به خاطرِ نوشتههایش، بلکه به خاطرِ دستخط.
آن دستخط، دقیقاً مالِ خودم بود.
من هیچوقت دفترچهای نداشتم. حداقل یادم نمیآید که داشته باشم. اما آنجا بود؛ با جزئیاتِ تمام. در صفحه سوم نوشته بود: «امروز، دوباره در ایستگاهِ شینجوکو ایستادم و دیدم که قطارها فقط برای جابهجاییِ گوشت و پوست نیستند، آنها تنها وسایلِ حملونقلِ روح به سمتِ سکوتاند.»
دستم لرزید. آیا من دیوانه شده بودم؟ یا شاید همهیِ ما در این شهر، یکجورِ خاصی با هم شریکِ جرم هستیم؟
بلند شدم و به سمتِ آینهیِ کوچکِ پشتِ درِ انبار رفتم. آینهای که لکههایِ آبنمک روی آن، صورتِ مرا شبیه به نقاشیهایِ انتزاعیِ یک بیمارِ روانی کرده بود. به چشمهایم خیره شدم. همیشه فکر میکردم آکیرا هستم. مردی که کارمند است، زندگی میکند و هر روز ناهارِ کنسروی میخورد. اما حالا، آن دفترچه مثل یک چاقو تویِ پهلویم فرو رفته بود.
اگر من آن را ننوشتهام، پس چرا کلماتش مثلِ یک خاطرهیِ فراموششده در مغزم چرخ میخورند؟
صدایِ چکچکِ سقف، حالا دیگر شبیه به تیکتاکِ ساعتِ بمبی بود که خیلی وقت است قرار بوده منفجر شود. درِ انبار باز شد. کای برگشته بود. یک بطریِ ارزانِ ویسکی در دست داشت.
او وقتی مرا دید، نیشخندی زد: «آکیرا، چرا قیافهات مثلِ این است که دیدی خدا هم بالاخره استعفا داده؟»
دفترچه را پشتِ کمرم پنهان کردم. نمیدانستم چرا، اما حس کردم اگر این دفترچه را به او نشان دهم، آخرین تکهیِ وجودم که هنوز به این زمینِ سفت وصل است، کنده میشود.
گفتم: «فقط… خستهام کای. از این که همهچیز اینجا تکراری است. فکر میکنی میشود جایی رفت که هیچکس نباشد؟»
کای ویسکی را سر کشید و به دیوارِ نمور تکیه داد. «رفیق، تو همین الان هم در نیستیترین جایِ دنیا هستی. اینجا، جایی است که آدمها میآیند تا تمام شوند. و تو؟ تو نگهبانِ تمامشدنِ آنها هستی.»
به دفترچه فکر کردم. به دستخطِ خودم که متعلق به یک مرده بود. آیا من بخشی از این بایگانی بودم؟ آیا من هم روزی «اشیاءِ» خودم را در این قفسهها خواهم گذاشت؟
اینم از پارت دوم. امیدوارم خوشتون اومده باشه (💌)
منتظر پارت سوم هستید؟
•
𝒯𝒽𝑒 𝓊𝓃𝒾𝓋𝑒𝓇𝓈𝑒 𝒾𝓈 𝒶 𝑔𝒶𝓂𝑒, 𝒶𝓃𝒹 𝐼'𝓂 𝒿𝓊𝓈𝓉 𝒶𝓅𝓅𝓇𝑒𝒸𝒾𝒶𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓉𝒽𝑒 𝑔𝓁𝒾𝓉𝒸𝒽𝑒𝓈.
🤪🤯✨
- ۴۸۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط