« The forgotten melody »
« The forgotten melody »
Part 4
درِ اتاق آرام باز شد.
دختر کنار پنجره ایستاده بود و ویولنش را داخل جعبه میگذاشت. نور غروب از شیشه میتابید و صورتش را روشن کرده بود.
با شنیدن صدای در، سرش را بالا آورد.
هانول : «ببخشید...؟»
تهیونگ برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
همان موهای مشکی...
همان چشمهای درخشان...
اما آن دختر کوچک حالا به زنی جوان و زیبا تبدیل شده بود.
دختر دوباره پرسید:
هانول : «شما کاری داشتید؟»
تهیونگ به سختی لب باز کرد.
تهیونگ : «اون آهنگ...»
دختر کمی متعجب شد.
هانول : «آهنگ؟»
تهیونگ : «ملودیای که روی صحنه نواختی... از کجا یاد گرفتی؟»
دختر لبخند کوچکی زد.
هانول : «من یادش نگرفتم... خودم ساختمش.»
قلب تهیونگ از تپش ایستاد.
دقیقاً همان جواب...
همان جوابی که پانزده سال پیش شنیده بود.
او یک قدم جلو رفت.
تهیونگ : «این آهنگ رو... وقتی بچه بودی ساختی؟»
دختر با تعجب به او نگاه کرد.
هانول : «بله... از کجا میدونید؟»
دستان تهیونگ آرام لرزید.
تهیونگ : «آیا... تو در شهری کوچک زندگی میکردی؟ خونهای با یه تاب چوبی توی حیاط؟»
لبخند از روی لبهای دختر محو شد.
چشمهایش کمی گرد شد.
هانول : «شما...»
تهیونگ : «و یه روز بارونی... این آهنگ رو برای یه پسر نواختی.»
سکوت.
چند ثانیهای که انگار سالها طول کشید.
دختر نفسش را در سینه حبس کرد.
هانول : «از... از کجا این چیزها رو میدونید؟»
تهیونگ آرام دستش را داخل جیب کت خود برد.
سپس چیزی را بیرون آورد.
یک روبان آبی.
چشمان دختر از ناباوری باز شد.
او آن روبان را میشناخت.
خیلی خوب میشناخت.
چون سالها پیش آن را گم کرده بود.
با صدایی لرزان زمزمه کرد:
هانول : «این...»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
تهیونگ : «روزی که رفتی، روی زمین افتاده بود.»
اشک در چشمان دختر جمع شد.
هانول : «نه... امکان نداره...»
تهیونگ یک قدم دیگر نزدیک شد.
تهیونگ : «گفتی اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم، این ملودی رو برام میزنی تا تو رو بشناسم.»
قطرهای اشک از گوشهی چشم دختر سرازیر شد.
هانول : «تهیونگ...؟»
برای اولین بار بعد از پانزده سال، نام او را بر زبان آورد.
تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی که سالها منتظر این لحظه بود.
تهیونگ : «آره... منم.»
دختر دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
هانول : «واقعاً... تویی؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
لحظهای بعد، دختر با چشمانی اشکآلود خندید.
هانول : «من... فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.»
او هم آرام گفت:
تهیونگ : «ولی من هیچوقت دنبالت گشتن رو متوقف نکردم.»
دختر سرش را پایین انداخت.
قلبش بهشدت میتپید.
بعد از این همه سال...
آنها دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند.
اما هیچکدام نمیدانستند که این دیدار، تازه آغاز داستانی بزرگتر است...
چون درست در همان لحظه، صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید.
مرد جوانی با دستهگلی در دست وارد شد و با دیدن تهیونگ، متعجب ایستاد.
سپس رو به دختر کرد و با لبخند گفت:
مرد : «تبریک میگم... مثل همیشه فوقالعاده بودی.»
تهیونگ به آن مرد نگاه کرد.
و برای اولین بار، احساس عجیبی در قلبش نشست..
او چه کسی بود؟
شرایط پارت بعد :
۴۵ لایک
۳۷ کامنت
۱۴ بازنشر
Part 4
درِ اتاق آرام باز شد.
دختر کنار پنجره ایستاده بود و ویولنش را داخل جعبه میگذاشت. نور غروب از شیشه میتابید و صورتش را روشن کرده بود.
با شنیدن صدای در، سرش را بالا آورد.
هانول : «ببخشید...؟»
تهیونگ برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
همان موهای مشکی...
همان چشمهای درخشان...
اما آن دختر کوچک حالا به زنی جوان و زیبا تبدیل شده بود.
دختر دوباره پرسید:
هانول : «شما کاری داشتید؟»
تهیونگ به سختی لب باز کرد.
تهیونگ : «اون آهنگ...»
دختر کمی متعجب شد.
هانول : «آهنگ؟»
تهیونگ : «ملودیای که روی صحنه نواختی... از کجا یاد گرفتی؟»
دختر لبخند کوچکی زد.
هانول : «من یادش نگرفتم... خودم ساختمش.»
قلب تهیونگ از تپش ایستاد.
دقیقاً همان جواب...
همان جوابی که پانزده سال پیش شنیده بود.
او یک قدم جلو رفت.
تهیونگ : «این آهنگ رو... وقتی بچه بودی ساختی؟»
دختر با تعجب به او نگاه کرد.
هانول : «بله... از کجا میدونید؟»
دستان تهیونگ آرام لرزید.
تهیونگ : «آیا... تو در شهری کوچک زندگی میکردی؟ خونهای با یه تاب چوبی توی حیاط؟»
لبخند از روی لبهای دختر محو شد.
چشمهایش کمی گرد شد.
هانول : «شما...»
تهیونگ : «و یه روز بارونی... این آهنگ رو برای یه پسر نواختی.»
سکوت.
چند ثانیهای که انگار سالها طول کشید.
دختر نفسش را در سینه حبس کرد.
هانول : «از... از کجا این چیزها رو میدونید؟»
تهیونگ آرام دستش را داخل جیب کت خود برد.
سپس چیزی را بیرون آورد.
یک روبان آبی.
چشمان دختر از ناباوری باز شد.
او آن روبان را میشناخت.
خیلی خوب میشناخت.
چون سالها پیش آن را گم کرده بود.
با صدایی لرزان زمزمه کرد:
هانول : «این...»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
تهیونگ : «روزی که رفتی، روی زمین افتاده بود.»
اشک در چشمان دختر جمع شد.
هانول : «نه... امکان نداره...»
تهیونگ یک قدم دیگر نزدیک شد.
تهیونگ : «گفتی اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم، این ملودی رو برام میزنی تا تو رو بشناسم.»
قطرهای اشک از گوشهی چشم دختر سرازیر شد.
هانول : «تهیونگ...؟»
برای اولین بار بعد از پانزده سال، نام او را بر زبان آورد.
تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی که سالها منتظر این لحظه بود.
تهیونگ : «آره... منم.»
دختر دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
هانول : «واقعاً... تویی؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
لحظهای بعد، دختر با چشمانی اشکآلود خندید.
هانول : «من... فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.»
او هم آرام گفت:
تهیونگ : «ولی من هیچوقت دنبالت گشتن رو متوقف نکردم.»
دختر سرش را پایین انداخت.
قلبش بهشدت میتپید.
بعد از این همه سال...
آنها دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند.
اما هیچکدام نمیدانستند که این دیدار، تازه آغاز داستانی بزرگتر است...
چون درست در همان لحظه، صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید.
مرد جوانی با دستهگلی در دست وارد شد و با دیدن تهیونگ، متعجب ایستاد.
سپس رو به دختر کرد و با لبخند گفت:
مرد : «تبریک میگم... مثل همیشه فوقالعاده بودی.»
تهیونگ به آن مرد نگاه کرد.
و برای اولین بار، احساس عجیبی در قلبش نشست..
او چه کسی بود؟
شرایط پارت بعد :
۴۵ لایک
۳۷ کامنت
۱۴ بازنشر
- ۸۹۵
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط