چشمانت، همچون دو شعلهی بیپایان، در آسمان دل من میدرخشن
چشمانت، همچون دو شعلهی بیپایان، در آسمان دل من میدرخشند. هر نگاهت، مثل آتش، در عمق وجودم شعلهور میشود، اما همیشه در این آتش تنها میسوزم. تو در دنیای خود غرقی و من، در سایهات، در سکوتی بیپایان، تنها به تماشای تو نشستهام. نگاهت هیچگاه به من نمیافتد. هرچه میکوشم، هرچه دستهایم را به سمت تو دراز میکنم، هیچگاه دستم به تو نمیرسد.
من همیشه در دل شبها به چشمانت خیره میشوم و آن شعلهها را میبینم که چگونه در دل تاریکی، درخششی دارند که مرا میسوزاند. اما تو هیچگاه نگاهت را به من نمیاندازی. تو برای من، شاید، همچون یک رؤیای دور باشی که هرگز به حقیقت نمیپیوندد.
عشق من برای تو بیپایان است، اما در این میان، هیچچیز جز حسرت نمیماند. تو برای من آن شعلهای هستی که همیشه دور از دسترس است، و من، که در آن آتش عاشقانه سوختهام، هیچگاه نمیتوانم به تو برسم.
من همیشه در دل شبها به چشمانت خیره میشوم و آن شعلهها را میبینم که چگونه در دل تاریکی، درخششی دارند که مرا میسوزاند. اما تو هیچگاه نگاهت را به من نمیاندازی. تو برای من، شاید، همچون یک رؤیای دور باشی که هرگز به حقیقت نمیپیوندد.
عشق من برای تو بیپایان است، اما در این میان، هیچچیز جز حسرت نمیماند. تو برای من آن شعلهای هستی که همیشه دور از دسترس است، و من، که در آن آتش عاشقانه سوختهام، هیچگاه نمیتوانم به تو برسم.
- ۲۵.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط