دلنوشته خانواده جانفدا سید عبدالرحیم موسوی
دلنوشته خانواده جانفدا سید عبدالرحیم موسوی
سلام بابا جان . شب تولد شماست.
شما هر ثانیه در فکر نوه ات حضور داری
دارد با شـ🌹دت شما بزرگ می شود روز و شب مدام این مفهوم را حلاجی میکند.
از آنجا میفهمم که وسط بازی اش با لحن اقتدار گونه ای میگوید :
من سر.... ز ایرانی اگر هزار بار.......
یا وقتی لباس نـ z امی بچگانه اش را می پوشد و وسط ماشین بازی چشمش میفتد به عکست و ناگهان می گوید کاش بابا جان پوتیناشو داده بود به من...آنقدر این گونه دیالوگ ها با خودش در طول روز تکرار می شود که شمارش آن از دستم در رفته..
امشب یک گفتگوی ساده داشتیم
مامان شـ🌹دا شبا هم بیدارن؟
آره عزیزم همیشه بیدارن..
مامان
بابا جون شـ🌹 یدم همیشه بیداره....اون قهرمان زندگی منه...
و تمام....
و من به این فکر میکنم چه عمر و تولد مبارکی ... چه عمر باعزتی....یک عمر یک لحظه ننشستی تا در آخر هم همان پوتین هایی که نوه ات می گوید در ره وطن و مردمت با خ . و . ن خود آغشته کردی...حالا…
سلام بابا جان . شب تولد شماست.
شما هر ثانیه در فکر نوه ات حضور داری
دارد با شـ🌹دت شما بزرگ می شود روز و شب مدام این مفهوم را حلاجی میکند.
از آنجا میفهمم که وسط بازی اش با لحن اقتدار گونه ای میگوید :
من سر.... ز ایرانی اگر هزار بار.......
یا وقتی لباس نـ z امی بچگانه اش را می پوشد و وسط ماشین بازی چشمش میفتد به عکست و ناگهان می گوید کاش بابا جان پوتیناشو داده بود به من...آنقدر این گونه دیالوگ ها با خودش در طول روز تکرار می شود که شمارش آن از دستم در رفته..
امشب یک گفتگوی ساده داشتیم
مامان شـ🌹دا شبا هم بیدارن؟
آره عزیزم همیشه بیدارن..
مامان
بابا جون شـ🌹 یدم همیشه بیداره....اون قهرمان زندگی منه...
و تمام....
و من به این فکر میکنم چه عمر و تولد مبارکی ... چه عمر باعزتی....یک عمر یک لحظه ننشستی تا در آخر هم همان پوتین هایی که نوه ات می گوید در ره وطن و مردمت با خ . و . ن خود آغشته کردی...حالا…
- ۵۲۸
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط