{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی دلتنگی از لابهلای لحظهها سر بیرون میآورد و تو تاز

وقتی دلتنگی از لابه‌لای لحظه‌ها سر بیرون می‌آورد و تو تازه می‌فهمی چقدر نبودنش هوا را سنگین کرده.
تازه می‌فهمی هیچ صدایی مثل صدای خنده‌اش زندگی را روشن نمی‌کند،
هیچ دستی مثل دست او بلد نیست آرامت کند،
هیچ نگاهی مثل نگاهش بلد نیست دلت را از جا بکند.
عشق همین است
از همان روز اول هم می‌دانستیم دل‌دادن خطر دارد
اما نمی‌دانستیم نگفتنِ حرف‌ها، نگرفتنِ دستش،
می‌تواند عمیق‌تر از هر زخمی بسوزاند.
حالا مانده‌ایم با قلبی که هر بار اسمش را به یاد می‌آورد
می‌لرزد و می‌گوید
ای کاش زودتر گفته بودی
ای کاش زودتر مانده بودی
ای کاش نمی‌گذاشتی عشق این‌قدر دیر برسد.
و در سکوتی که بعدِ او مانده،
چیزی آرام زمزمه می‌کند
گاهی چه زود دیر می‌شود.
وقت رهایی‌اش رااز دست‌هایمان گرفت.

توماندی وخیالِ اگرها
من ماندم وترانه‌ی ای کاش هایِ بی‌صدا.
نبودنت یک آهنگِ ناشنیده است
درسکوتِ
کوچه‌هایِ خالیِ قلبم.

ومن،همچنان
درانتظار
نبودنِ
عشقی
که آمد و
دیر شد
Lb
دیدگاه ها (۰)

.نوشتم درد دلہایم ،همہ گفتند عالے بودندانستند‌ڪہ درمانے،براے...

بنگر ای جان،که جهان از چشمِ تو آغاز می‌شود،و در چشمِ تو به پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط