پارت ۴۰
پارت ۴۰: حاشیهی امنِ سکوت
روزِ بعد، اوضاع بدتر شد. این بار بهانهش حتی مسخرهتر از دیروز بود.
سرِ میزِ صبحانه، وقتی داشت با تبلتش گزارشهای ارزی رو میخوند، قهوهش رو براش بردم. فنجان رو گذاشتم کنارِ دستش، ولی یه قطره قهوه چکید رویِ زیردستیِ چرمیِ میزش. جونگکوک سرش رو بلند کرد. نگاهش طوری بود که انگار بزرگترین خیانتِ دنیا رو مرتکب شدم.
قبل از اینکه دستمال بردارم تا تمیزش کنم، بلند شد و محکم زد توی گوشم. صدایِ ضربه توی سکوتِ سالن طنین انداخت و صورتم به یه طرف چرخید. گوشم سوت کشید و سوزشِ شدیدی روی گونهام نشست.
«حواست کجاست تهیونگ؟ چند بار باید بهت یاد بدم چطور رفتار کنی؟» با صدایِ آروم ولی پر از تهدید غرید: «فکر کردی چون بهت گفتم عضوی از باندی، دیگه نباید دقت کنی؟ تو هنوز حتی بلد نیستی یه فنجون رو درست بذاری روی میز.»
اشک توی چشمهام حلقه زد، ولی قورتش دادم. اونجین قرار بود تا چند دقیقه دیگه بیاد پایین و نباید من رو توی این وضعیت میدید. دستم رو گذاشتم روی گونهی داغم و با صدای گرفته گفتم: «معذرت میخوام… حواسم نبود.»
جونگکوک نشست و بدونِ اینکه دیگه نگام کنه، گفت: «بروبالا. امروز حق نداری پات رو توی اتاق کارِ من بذاری. همون مدارکِ جزئیِ باربریِ هفتهی قبل رو ببر توی اتاقت، فقط امضاهاش رو چک کن و بیار. به هیچ پوشهی دیگهای هم دست نزن.»
«چشم.»
برگشتم توی اتاق. جلوی آینه ایستادم؛ جایِ انگشتهاش روی صورتم سرخ شده بود. اون داشت هر روز با یه سیلی، یه هل دادن یا یه بهونهی مسخره حدم رو بهم یادآوری میکرد. منم بالاخره فهمیدم که نباید پام رو از گلیمم درازتر کنم. باید دقیقاً همون عروسکِ بیخطری میشدم که فقط چند تا کاغذِ کماهمیت رو ورق میزنه.
[پایان پارت ۴۰]
روزِ بعد، اوضاع بدتر شد. این بار بهانهش حتی مسخرهتر از دیروز بود.
سرِ میزِ صبحانه، وقتی داشت با تبلتش گزارشهای ارزی رو میخوند، قهوهش رو براش بردم. فنجان رو گذاشتم کنارِ دستش، ولی یه قطره قهوه چکید رویِ زیردستیِ چرمیِ میزش. جونگکوک سرش رو بلند کرد. نگاهش طوری بود که انگار بزرگترین خیانتِ دنیا رو مرتکب شدم.
قبل از اینکه دستمال بردارم تا تمیزش کنم، بلند شد و محکم زد توی گوشم. صدایِ ضربه توی سکوتِ سالن طنین انداخت و صورتم به یه طرف چرخید. گوشم سوت کشید و سوزشِ شدیدی روی گونهام نشست.
«حواست کجاست تهیونگ؟ چند بار باید بهت یاد بدم چطور رفتار کنی؟» با صدایِ آروم ولی پر از تهدید غرید: «فکر کردی چون بهت گفتم عضوی از باندی، دیگه نباید دقت کنی؟ تو هنوز حتی بلد نیستی یه فنجون رو درست بذاری روی میز.»
اشک توی چشمهام حلقه زد، ولی قورتش دادم. اونجین قرار بود تا چند دقیقه دیگه بیاد پایین و نباید من رو توی این وضعیت میدید. دستم رو گذاشتم روی گونهی داغم و با صدای گرفته گفتم: «معذرت میخوام… حواسم نبود.»
جونگکوک نشست و بدونِ اینکه دیگه نگام کنه، گفت: «بروبالا. امروز حق نداری پات رو توی اتاق کارِ من بذاری. همون مدارکِ جزئیِ باربریِ هفتهی قبل رو ببر توی اتاقت، فقط امضاهاش رو چک کن و بیار. به هیچ پوشهی دیگهای هم دست نزن.»
«چشم.»
برگشتم توی اتاق. جلوی آینه ایستادم؛ جایِ انگشتهاش روی صورتم سرخ شده بود. اون داشت هر روز با یه سیلی، یه هل دادن یا یه بهونهی مسخره حدم رو بهم یادآوری میکرد. منم بالاخره فهمیدم که نباید پام رو از گلیمم درازتر کنم. باید دقیقاً همون عروسکِ بیخطری میشدم که فقط چند تا کاغذِ کماهمیت رو ورق میزنه.
[پایان پارت ۴۰]
- ۱۳۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط