پارت ۵
تهیونگ به سختی بغضش رو قورت داد.
با چشمانی پر از اشک و صورتی که از خشم سرخ شده بود، سرش رو به سمت عمه برگردوند.
ـ یعنی... این کارای توئه...؟
صدای تهیونگ این بار فقط عصبانی نبود؛ پر از درد، ناباوری و عذاب وجدان بود. عذاب وجدانی که چرا این همه سال، هیچوقت متوجه رنجی که نامرا تحمل میکرد نشده بود.
تهیونگ دیگه همهچیز رو فهمیده بود.
با چشمانی پر از خشم به عمه نگاه کرد؛ خشم و ناباوری توی صورتش موج میزد.
ـ یعنی... این کارای توئه...؟
عمه با ترس سرش رو تکون داد و با صدای لرزون گفت:
ـ ن... نه پسرم... من کاری نکردم... اون خودش...
تهیونگ با خشم حرفش رو قطع کرد.
ـ هنوزم میخوای دروغ بگی؟
چند قدم بهش نزدیکتر شد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
ـ خیلی آدم بیوجدانی هستی... واقعاً چجوری دلت اومد با یه دختر بیدفاع این کارا رو بکنی؟ چجوری جرئت کردی دست روش بلند کنی؟
عمه با وحشت عقب رفت.
ـ پ... پسرم، تو اشتباه میکنی...
تهیونگ با اخم گفت:
ـ اشتباه؟ این زخمها خودشون دارن حرف میزنن. دیگه هیچ بهونهای ازت قبول نمیکنم.
چند لحظه با نگاه سرد بهش خیره شد و بعد گفت:
ـ میدونی اگه همین الان به پلیس زنگ بزنم و این زخمها رو نشونشون بدم، باید بابت کاری که با نامرا کردی جواب پس بدی؟
عمه رنگش مثل گچ سفید شده بود. لبهاش میلرزید، اما دیگه هیچ حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
نامرا با چشمهای اشکی به تهیونگ نگاه میکرد؛ هنوز باورش نمیشد بالاخره یکی ازش دفاع کرده باشد.
تهیونگ با عصبانیت گوشیش رو از جیبش درآورد و گفت:
ـ همین الان به پلیس زنگ میزنم. جای این بیوجدان زندانه، نه این خونه.
هنوز انگشتش روی صفحه گوشی نرفته بود که نامرا با چشمهای اشکآلود جلو اومد و دستش رو گرفت.
ـ نه... توروخدا، به پلیس زنگ نزن...
تهیونگ با تعجب بهش نگاه کرد.
ـ نامرا، بعد از همه کاری که باهات کرده، هنوز ازش دفاع میکنی؟
اشک از روی گونههای نامرا سرازیر شد.
ـ لطفاً... تهیونگ... به پلیس زنگ نزن. اگه عمه بره زندان، سوهی تنها میمونه... توروخدا این کارو نکن...
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بین چهره اشکی نامرا و عمهای که از ترس رنگش پریده بود، جابهجا شد.
بعد با خشم به عمه خیره شد و گفت:
ـ فقط به خاطر نامراست که الان به پلیس زنگ نمیزنم، نه به خاطر تو.
عمه با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید، اما جرئت نداشت چیزی بگه.
تهیونگ گوشی رو پایین آورد، بعد آروم دست نامرا رو گرفت و محکم توی دستش فشرد.
با لحنی قاطع گفت:
ـ دیگه نمیذارم حتی یه دقیقه هم توی این زندان بمونی.
نامرا با تعجب سرش رو بلند کرد.
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد و گفت:
ـ از امروز با من میای. میبرمت پیش خودم. دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه یا حتی اشکت رو دربیاره.
با چشمانی پر از اشک و صورتی که از خشم سرخ شده بود، سرش رو به سمت عمه برگردوند.
ـ یعنی... این کارای توئه...؟
صدای تهیونگ این بار فقط عصبانی نبود؛ پر از درد، ناباوری و عذاب وجدان بود. عذاب وجدانی که چرا این همه سال، هیچوقت متوجه رنجی که نامرا تحمل میکرد نشده بود.
تهیونگ دیگه همهچیز رو فهمیده بود.
با چشمانی پر از خشم به عمه نگاه کرد؛ خشم و ناباوری توی صورتش موج میزد.
ـ یعنی... این کارای توئه...؟
عمه با ترس سرش رو تکون داد و با صدای لرزون گفت:
ـ ن... نه پسرم... من کاری نکردم... اون خودش...
تهیونگ با خشم حرفش رو قطع کرد.
ـ هنوزم میخوای دروغ بگی؟
چند قدم بهش نزدیکتر شد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
ـ خیلی آدم بیوجدانی هستی... واقعاً چجوری دلت اومد با یه دختر بیدفاع این کارا رو بکنی؟ چجوری جرئت کردی دست روش بلند کنی؟
عمه با وحشت عقب رفت.
ـ پ... پسرم، تو اشتباه میکنی...
تهیونگ با اخم گفت:
ـ اشتباه؟ این زخمها خودشون دارن حرف میزنن. دیگه هیچ بهونهای ازت قبول نمیکنم.
چند لحظه با نگاه سرد بهش خیره شد و بعد گفت:
ـ میدونی اگه همین الان به پلیس زنگ بزنم و این زخمها رو نشونشون بدم، باید بابت کاری که با نامرا کردی جواب پس بدی؟
عمه رنگش مثل گچ سفید شده بود. لبهاش میلرزید، اما دیگه هیچ حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
نامرا با چشمهای اشکی به تهیونگ نگاه میکرد؛ هنوز باورش نمیشد بالاخره یکی ازش دفاع کرده باشد.
تهیونگ با عصبانیت گوشیش رو از جیبش درآورد و گفت:
ـ همین الان به پلیس زنگ میزنم. جای این بیوجدان زندانه، نه این خونه.
هنوز انگشتش روی صفحه گوشی نرفته بود که نامرا با چشمهای اشکآلود جلو اومد و دستش رو گرفت.
ـ نه... توروخدا، به پلیس زنگ نزن...
تهیونگ با تعجب بهش نگاه کرد.
ـ نامرا، بعد از همه کاری که باهات کرده، هنوز ازش دفاع میکنی؟
اشک از روی گونههای نامرا سرازیر شد.
ـ لطفاً... تهیونگ... به پلیس زنگ نزن. اگه عمه بره زندان، سوهی تنها میمونه... توروخدا این کارو نکن...
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بین چهره اشکی نامرا و عمهای که از ترس رنگش پریده بود، جابهجا شد.
بعد با خشم به عمه خیره شد و گفت:
ـ فقط به خاطر نامراست که الان به پلیس زنگ نمیزنم، نه به خاطر تو.
عمه با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید، اما جرئت نداشت چیزی بگه.
تهیونگ گوشی رو پایین آورد، بعد آروم دست نامرا رو گرفت و محکم توی دستش فشرد.
با لحنی قاطع گفت:
ـ دیگه نمیذارم حتی یه دقیقه هم توی این زندان بمونی.
نامرا با تعجب سرش رو بلند کرد.
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد و گفت:
ـ از امروز با من میای. میبرمت پیش خودم. دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه یا حتی اشکت رو دربیاره.
- ۱۱۰
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط