my favourite drug 67
ادامه دادم:
-حالم خوبه و هیچ افسردگی ای ندارم مگه نه؟
همین دیشب یک مرد به خاطر لذت خودش ازم سواستفاده نکرد مگه نه؟
۵ماه قبل زندگیمو با امضا کردن اون قرارداد جهنم نکردم مگه نهه؟
پدر و مادرم توی این کثافت خونه تنهام نذاشتن مگه نهههه؟
حالا دیگه حرفام بی فایده نبودن و باعث شدن گریه هام در بیاد... بلند زدم زیر گریه و با دوتا دستام شکمم رو گرفتم و با موهام صورت گریونم رو مخفی کردم:
-لعنت به این زندگی ای که تو بهم بخشیدیش!
لعنت به منی که هیچ جوره نمیتونم از این زندگی دست بکشم!
گوشیم شروع کرد زنگ خوردن... اهمیتی ندادم و پرتش کردم اونور،معلومه جونگ کوکه برام مهم نیست هرکاری میخواد بکنه.
نیم ساعت که گذشت دیگه گریه هام خشک شدن..بلند شدم و عصبی گوشیمو از روی زمین ورداشتم و نگاش کردم،اونی که زنگ زده بود همون شماره ای بود که تهدیدم میکرد..یوری؟
الان که دیگه فهمیدم که اونه چرا بازم دست از سرم برنمیداره؟!
پیامشو باز کردم:
-خیلی خوب گول خوردی دختر کوچولو،از دیشب شاید فکر کنی من اون هرزه ام ولی نه.. بازم میگم من خیلی بهت نزدیکم میتونی یک لطفی در حقم بکنی و کنار درختو یک نگاهی بندازی؟
اخمام باز شد و به درختا نگاه کردم..کسی نبود،دور خودم چرخیدم که یک نفر کنار درخت نظرمو جلب کرد،گوشی توی دستش بود و داشت برام دست تکون میداد..یه مرد بود!
نکنه همون شنل دارست؟یا یکی دیگه؟
شروع کرد دویدن به سمتم که تند تند عقب رفتم و شروع کردم دویدن...چند دقیقه بعد ترسیده به عقب نگاه کردم که دیدم کسی نیست...سریع از پیامامون اسکرین شات گرفتم و تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه..نفسم از ترس بالا نمیومد و اسپرم رو هم نیورده بودم.
....
سریع از پله ها رفتم بالا و در عمارت رو باز کردم.. هرچه زودتر میخواستم اسپرم رو پیدا کنم اما با چیزی که دیدم دردمو فراموش کردم...یوری چرا اینجاست؟
روی مبل کنار مامان و بابا و عمه ی جونگ کوک با جیمین نشسته بود و داشت باهاشون خوش و بش میکرد.. نگاهی پر از پوزخند بهم انداخت که بدون اینکه بهش اهمیت بدم رفتم بالا و دنبال اسپرم گشتم...اَه لعنتی من کیفمو توی ماشین ادرین جا گذاشتم.
جونگ کوک توی اتاق نبود پس راحت میتونستم بدون اینکه بفهمه برم و کیفمو از ادرین بگیرم.
رفتم سمت اتاقش و در زدم..جواب نداد،درو باز کردم که دیدم خوابه.. سریع بیدارش کردم که با دیدن حالم سریع بلند شد و از توی کیفم اسپرم رو بهم داد..سریع اون رو گذاشتم توی دهنم و چند تا پیس زدم..حس میکنم به خاطر قرص ها یهو اسمم زد بالا
ادرین نگران نگام کرد:
-تو مگه نگفتی خوب شدی؟
گفتم:
-خوب شده بودم،ببخشید بیدارت کردم
سرمو اروم به چپ و راست تکون دادم که مهربون گفت:
-مشکلی ن..
حرفش کامل نشد صدای جونگ کوک اومد:
-اینجا چه خبره؟
-حالم خوبه و هیچ افسردگی ای ندارم مگه نه؟
همین دیشب یک مرد به خاطر لذت خودش ازم سواستفاده نکرد مگه نه؟
۵ماه قبل زندگیمو با امضا کردن اون قرارداد جهنم نکردم مگه نهه؟
پدر و مادرم توی این کثافت خونه تنهام نذاشتن مگه نهههه؟
حالا دیگه حرفام بی فایده نبودن و باعث شدن گریه هام در بیاد... بلند زدم زیر گریه و با دوتا دستام شکمم رو گرفتم و با موهام صورت گریونم رو مخفی کردم:
-لعنت به این زندگی ای که تو بهم بخشیدیش!
لعنت به منی که هیچ جوره نمیتونم از این زندگی دست بکشم!
گوشیم شروع کرد زنگ خوردن... اهمیتی ندادم و پرتش کردم اونور،معلومه جونگ کوکه برام مهم نیست هرکاری میخواد بکنه.
نیم ساعت که گذشت دیگه گریه هام خشک شدن..بلند شدم و عصبی گوشیمو از روی زمین ورداشتم و نگاش کردم،اونی که زنگ زده بود همون شماره ای بود که تهدیدم میکرد..یوری؟
الان که دیگه فهمیدم که اونه چرا بازم دست از سرم برنمیداره؟!
پیامشو باز کردم:
-خیلی خوب گول خوردی دختر کوچولو،از دیشب شاید فکر کنی من اون هرزه ام ولی نه.. بازم میگم من خیلی بهت نزدیکم میتونی یک لطفی در حقم بکنی و کنار درختو یک نگاهی بندازی؟
اخمام باز شد و به درختا نگاه کردم..کسی نبود،دور خودم چرخیدم که یک نفر کنار درخت نظرمو جلب کرد،گوشی توی دستش بود و داشت برام دست تکون میداد..یه مرد بود!
نکنه همون شنل دارست؟یا یکی دیگه؟
شروع کرد دویدن به سمتم که تند تند عقب رفتم و شروع کردم دویدن...چند دقیقه بعد ترسیده به عقب نگاه کردم که دیدم کسی نیست...سریع از پیامامون اسکرین شات گرفتم و تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه..نفسم از ترس بالا نمیومد و اسپرم رو هم نیورده بودم.
....
سریع از پله ها رفتم بالا و در عمارت رو باز کردم.. هرچه زودتر میخواستم اسپرم رو پیدا کنم اما با چیزی که دیدم دردمو فراموش کردم...یوری چرا اینجاست؟
روی مبل کنار مامان و بابا و عمه ی جونگ کوک با جیمین نشسته بود و داشت باهاشون خوش و بش میکرد.. نگاهی پر از پوزخند بهم انداخت که بدون اینکه بهش اهمیت بدم رفتم بالا و دنبال اسپرم گشتم...اَه لعنتی من کیفمو توی ماشین ادرین جا گذاشتم.
جونگ کوک توی اتاق نبود پس راحت میتونستم بدون اینکه بفهمه برم و کیفمو از ادرین بگیرم.
رفتم سمت اتاقش و در زدم..جواب نداد،درو باز کردم که دیدم خوابه.. سریع بیدارش کردم که با دیدن حالم سریع بلند شد و از توی کیفم اسپرم رو بهم داد..سریع اون رو گذاشتم توی دهنم و چند تا پیس زدم..حس میکنم به خاطر قرص ها یهو اسمم زد بالا
ادرین نگران نگام کرد:
-تو مگه نگفتی خوب شدی؟
گفتم:
-خوب شده بودم،ببخشید بیدارت کردم
سرمو اروم به چپ و راست تکون دادم که مهربون گفت:
-مشکلی ن..
حرفش کامل نشد صدای جونگ کوک اومد:
-اینجا چه خبره؟
- ۸۰.۶k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط