Quiet /سکوت=p1
ویو(ا/ت)
مشغول کار هام بودم و غرق در افکارم که با صدای پای یکنفر به خود امدم چشمهایم ناخوداگاه به سمت صدا رفتند و با دیدن ان یکنفر بسیار خوشحال شدم او بهترین فرد زندگی من بود به عنوان یک برادر همیشه تکیه گاه من.و همچنین بهترین دوستم بود او تهیونگ بود
_سلام خوش امدی شاهزاده فرانسوی
(علامت ته~)
~ممنون پرنسس جوان امروز چقدر خوشگل شده اید!
_سپاسگذارم شاهزاده نظر لطف شماست
و بعد هردو زدیم زیر خنده
~همون دسته گل همیشگی مخصوص ته جون رو بده
_چشم برادر گرامی بفرمایید
همیشه عاشق این مسخره بازیاش بودم
همه راز های همدیگه رو میدونستیم با تمام بدبختیامون و مشکلات زندگی و از جمله بی پولی همیشه با هم شوخی میکردیم
اون هم خوش تیپ بود هم خوش اخلاق و هم بهترین دوست و بهترین برادر من
از اون زمانی که با ته اشنا شدم زندگی من با تمام بدبختی هایی که داشتم شیرین تر شد
اون باعث شد که من یاد بگیریم زندگی رو بهتر ببینم هرچقدر که بد باشه
همیشه سعی میکرد حالم رو بهتر کنه از خاطره ها و درس ها و تجربه هایی که زندگی بهش یاد داده بهم میگفت و همیشه بهم یاد اوری میکرد قوی باشم با مشکلات زندگی قدرت خودم رو بسنجم.......
من و اون همیشه از نظر اطرافیانمون خیلی شاد و سر زنده بودیم اما توی تنهایی های خودمون بدبخت ترین و افسرده ترین بودیم، کسایی که تمام بدبختی های دنیا رو تا الان چشیده بودن اما انقدر سمج بودن که
دنیا هم زورش بهشون نمی رسید
با افکارم خندم گرفت، باصدای ته به خودم اومدم
~به چی میخندی ناقلا
_من؟؟..... من مگه خندیدم اسکل خان؟
فکر کنم تو هم زندگی ته جون
راستی این روز فر خونده رو یادت هست؟
~کدوم روز فرخوانده؟
~کمی فکر کردم و اون ذهن بسته بندی شده رو به کار انداختم که یادم افتاد...... اهاننننـ.... پس منظور ا/ت خانم این روز بود........ میخواستم یکم رو مخش راه برم که بهش گفتم:
کدوم روز رو میگی ا/ت خانم روز فرخونده کجا بود فکر کنم کسی که توهم زده تویی نه من و بعد خندیدم
_من که میدونم باز مسخره بازیات گل کرده میدونم یادته پس الکی نرو رو اعصابم
~باشه..... باشه.... یه وقت نخوری منو صبحونه خوردی؟
به نظر میاد گرسنه ای اخه میخواستی منو بخوری
-------------------------------------------------------------------
ویو(جونکوک)
رفتم داخل همان رستورانی که ان خانم گفته بودن
داخل شدم
+سلام خسته نباشید خوب هستین؟
(علامت اون خانم که مادر ا/ت باشه♡)
♡سلام پسرم خوبی؟؟
بیا بشین چیزی میخواین سفارش بدین؟؟
+نه من دنبال یه خونه ام حدودا تا یک ماه و اینا
اوون خانم توی اون رستوران بغلی شما رو به من معرفی کردن
♡بله.... اتفاقا پیش خوب ادمی اومدید پسرم
راستش رو بخواین ما خونه خالی نداریم اما طبقه بالای خونه خودمون هست............ نمیدونم شاید مورد پسندتون نباشه
+: حرفش رو قطع کردم و گفتم: عیبی نداره
یه بار نشونم بدین شاید دوستش داشتم!
♡باشه پسرم اگه یکم صبر کنی من این رستوران رو ببندم و بعد بیام نشونت بدم
+ممنون
رستوران و تعطیل کرد و به سمت یک در به راه افتاد
و منم دنبال اون راه افتادم......
وارد اون خونه شدیم
از داخل خیلی زیبا تر بود و با صفا بود
حیاط بزرگی داشت (عکس دقیق اون رو توی اسلاید دوم نشون میدم)
مشغول کار هام بودم و غرق در افکارم که با صدای پای یکنفر به خود امدم چشمهایم ناخوداگاه به سمت صدا رفتند و با دیدن ان یکنفر بسیار خوشحال شدم او بهترین فرد زندگی من بود به عنوان یک برادر همیشه تکیه گاه من.و همچنین بهترین دوستم بود او تهیونگ بود
_سلام خوش امدی شاهزاده فرانسوی
(علامت ته~)
~ممنون پرنسس جوان امروز چقدر خوشگل شده اید!
_سپاسگذارم شاهزاده نظر لطف شماست
و بعد هردو زدیم زیر خنده
~همون دسته گل همیشگی مخصوص ته جون رو بده
_چشم برادر گرامی بفرمایید
همیشه عاشق این مسخره بازیاش بودم
همه راز های همدیگه رو میدونستیم با تمام بدبختیامون و مشکلات زندگی و از جمله بی پولی همیشه با هم شوخی میکردیم
اون هم خوش تیپ بود هم خوش اخلاق و هم بهترین دوست و بهترین برادر من
از اون زمانی که با ته اشنا شدم زندگی من با تمام بدبختی هایی که داشتم شیرین تر شد
اون باعث شد که من یاد بگیریم زندگی رو بهتر ببینم هرچقدر که بد باشه
همیشه سعی میکرد حالم رو بهتر کنه از خاطره ها و درس ها و تجربه هایی که زندگی بهش یاد داده بهم میگفت و همیشه بهم یاد اوری میکرد قوی باشم با مشکلات زندگی قدرت خودم رو بسنجم.......
من و اون همیشه از نظر اطرافیانمون خیلی شاد و سر زنده بودیم اما توی تنهایی های خودمون بدبخت ترین و افسرده ترین بودیم، کسایی که تمام بدبختی های دنیا رو تا الان چشیده بودن اما انقدر سمج بودن که
دنیا هم زورش بهشون نمی رسید
با افکارم خندم گرفت، باصدای ته به خودم اومدم
~به چی میخندی ناقلا
_من؟؟..... من مگه خندیدم اسکل خان؟
فکر کنم تو هم زندگی ته جون
راستی این روز فر خونده رو یادت هست؟
~کدوم روز فرخوانده؟
~کمی فکر کردم و اون ذهن بسته بندی شده رو به کار انداختم که یادم افتاد...... اهاننننـ.... پس منظور ا/ت خانم این روز بود........ میخواستم یکم رو مخش راه برم که بهش گفتم:
کدوم روز رو میگی ا/ت خانم روز فرخونده کجا بود فکر کنم کسی که توهم زده تویی نه من و بعد خندیدم
_من که میدونم باز مسخره بازیات گل کرده میدونم یادته پس الکی نرو رو اعصابم
~باشه..... باشه.... یه وقت نخوری منو صبحونه خوردی؟
به نظر میاد گرسنه ای اخه میخواستی منو بخوری
-------------------------------------------------------------------
ویو(جونکوک)
رفتم داخل همان رستورانی که ان خانم گفته بودن
داخل شدم
+سلام خسته نباشید خوب هستین؟
(علامت اون خانم که مادر ا/ت باشه♡)
♡سلام پسرم خوبی؟؟
بیا بشین چیزی میخواین سفارش بدین؟؟
+نه من دنبال یه خونه ام حدودا تا یک ماه و اینا
اوون خانم توی اون رستوران بغلی شما رو به من معرفی کردن
♡بله.... اتفاقا پیش خوب ادمی اومدید پسرم
راستش رو بخواین ما خونه خالی نداریم اما طبقه بالای خونه خودمون هست............ نمیدونم شاید مورد پسندتون نباشه
+: حرفش رو قطع کردم و گفتم: عیبی نداره
یه بار نشونم بدین شاید دوستش داشتم!
♡باشه پسرم اگه یکم صبر کنی من این رستوران رو ببندم و بعد بیام نشونت بدم
+ممنون
رستوران و تعطیل کرد و به سمت یک در به راه افتاد
و منم دنبال اون راه افتادم......
وارد اون خونه شدیم
از داخل خیلی زیبا تر بود و با صفا بود
حیاط بزرگی داشت (عکس دقیق اون رو توی اسلاید دوم نشون میدم)
- ۳۵۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط