خواب رویایی 💗✨
خواب رویایی 💗✨
پارت®4
ویو الیزابت
بعداز یک روز پر هیاهو و شلوغ ات به خانه اش برگشت و بعداز انجام کارهایش به سمت اتاقش رفت تا کمی بخوابد.
فلش بک به نصف شب
چند ساعت گذشته بود ولی ات هنوز نخوابیده بود، صدای تیکتیک ساعت دیواری، در سکوتِ اتاقِ «ات»، مثل ضرباتِ پتک روی سنگ بود. او روی تخت دراز کشیده بود، اما پلکهایش سنگینی میکردند؛ سنگینیای که از خستگی نبود، بلکه از سنگینیِ نگاهِ جیهوپ در کمپانی بود. آن نگاه... آن نگاه که مثل یک سوالِ بیپاسخ در ذهنش میچرخید. او سعی میکرد به صدای نفسهای خودش گوش دهد تا ضربان قلبش را که به طرز غیرطبیعی تند میزد را آرام کند، اما هر بار که چشمهایش را میبست، سایهی لبخندِ مرموز جیهوپ در تاریکی میلرزید. انگار بدن او، پیش از آنکه عقلش بفهمد، جیهوپ را به عنوان یک «خطر» یا شاید یک «تقدیر» شناسایی کرده بود.
کمی بعد که دخترک به خواب رفت، سیاهیِ اتاق شروع به حل شدن کرد. تاریکیِ اتاق، دیگر سنگین و خفناک آور نبود؛ بلکه به نرمیِ ابریشمی، به رنگِ سرمهایِ شب تغییر کرد. ناگهان، بوی تندِ خاکِ خیس و عطرِ گلهای وحشی، جایگزین بویِ خنکِ اتاق شد. ات چشمهایش را باز کرد و دیگر در اتاق نبود. او در میانهی باغی بود که زیر نورِ ماه، مثل جواهری درشان میدرخشید. درختان، با شاخههای بلندشان، مثل نگهبانانی در سکوت ایستاده بودند و نورِ ماه، ردِ نقرهایای بر سطحِ آبِ برکه کشیده بود. اینجا، همه چیز بیش از حد زیبا بود؛ آنقدر زیبا که به نظر میرسید اگر دستش را دراز کند، ممکن است این تصویر مثل دود از میان انگشتانش بپرد.
بقیش تو کامنته
شرظا برا پارت ۵
۲۰ تا لایک
۵ تا بازنشر
۱۰ تا کامنت
پارت®4
ویو الیزابت
بعداز یک روز پر هیاهو و شلوغ ات به خانه اش برگشت و بعداز انجام کارهایش به سمت اتاقش رفت تا کمی بخوابد.
فلش بک به نصف شب
چند ساعت گذشته بود ولی ات هنوز نخوابیده بود، صدای تیکتیک ساعت دیواری، در سکوتِ اتاقِ «ات»، مثل ضرباتِ پتک روی سنگ بود. او روی تخت دراز کشیده بود، اما پلکهایش سنگینی میکردند؛ سنگینیای که از خستگی نبود، بلکه از سنگینیِ نگاهِ جیهوپ در کمپانی بود. آن نگاه... آن نگاه که مثل یک سوالِ بیپاسخ در ذهنش میچرخید. او سعی میکرد به صدای نفسهای خودش گوش دهد تا ضربان قلبش را که به طرز غیرطبیعی تند میزد را آرام کند، اما هر بار که چشمهایش را میبست، سایهی لبخندِ مرموز جیهوپ در تاریکی میلرزید. انگار بدن او، پیش از آنکه عقلش بفهمد، جیهوپ را به عنوان یک «خطر» یا شاید یک «تقدیر» شناسایی کرده بود.
کمی بعد که دخترک به خواب رفت، سیاهیِ اتاق شروع به حل شدن کرد. تاریکیِ اتاق، دیگر سنگین و خفناک آور نبود؛ بلکه به نرمیِ ابریشمی، به رنگِ سرمهایِ شب تغییر کرد. ناگهان، بوی تندِ خاکِ خیس و عطرِ گلهای وحشی، جایگزین بویِ خنکِ اتاق شد. ات چشمهایش را باز کرد و دیگر در اتاق نبود. او در میانهی باغی بود که زیر نورِ ماه، مثل جواهری درشان میدرخشید. درختان، با شاخههای بلندشان، مثل نگهبانانی در سکوت ایستاده بودند و نورِ ماه، ردِ نقرهایای بر سطحِ آبِ برکه کشیده بود. اینجا، همه چیز بیش از حد زیبا بود؛ آنقدر زیبا که به نظر میرسید اگر دستش را دراز کند، ممکن است این تصویر مثل دود از میان انگشتانش بپرد.
بقیش تو کامنته
شرظا برا پارت ۵
۲۰ تا لایک
۵ تا بازنشر
۱۰ تا کامنت
- ۸۴۸
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط