زمانی که شروع کردم با کلی ترس واردشدم ترس توم با شوق وق

زمانی که شروع کردم با کلی ترس واردشدم ترس توأمـ با شوق وقتی اولین جلسه رفتم سرکلاس۳۰تاچشم بهم نگاه میکرد و۳۰ذهن متفاوت وقتی ماژیکو دستم گرفتم و بعنوان یه معلّم چپ دست رفتم و اولین کلماتو نوشتم با تعجب بهم نگاه کردند رفته رفته تعجب ها از بین رفت،غریبی ها رفتند و جاشونو دادند به دوستی ها خنده ها اومد و جای دعوا هارو گرفت،گاهی وقتاپادرمیونی میکردم بین دعواها،گاهی وقتانقش دکترسیاربودم و وسط اتفاقات غیرقابل پیشبینی اونچه بلدبودمو اجرا میکردم،گاهی هم گریه هایرازسر دعوارو به خنده و قهرها رو به آشتی تبدیل میکردم...
همه این ها گذشت...چشم روهم گذاشتم دیدم یهوشده۲۲آبان و دوماه از سال تحصیلی گذشته و در آستانه آذرماه هستیم...
به خودم اومدم دیدم از این همه مدت از آشناییم گذشته وحالا من۳۰تا دختربازیگوش و شیرین دارم با۳۰ذهن و طرزتفکر متفاوت...
شاید اگه باز هم برمیگشتم این قسمت از زندگیمو بدون هیچ سئوالی انتخاب میکردم و تک تک این مسیر رو تجربه و طی میکردم.
اینم بمونه از یه ساعت که کلش۴۵دقیقه شدولی توی۵۲ثانیه ازطریق امداد های غیبی کم شدحجمش!😁
پ.ن:من هنوز معلم صفرکیلومتری بی تجربه ام ولی کلی ذوق دارم برای کلاسم وبرای بهتر شدنم تمام تلاشمو میکنم😎😁
#خاطرات _تدریس#کارورزی_۱#مدرسه#پایه_پنجم#پنجمیها#دبستان#کلاسداری#مدیریت_کلاس#معلم_آینده#معلّم_جنوبی#دانشجویی#دانشجو_معلم#فرهنگیان#تربیت_معلّم
دیدگاه ها (۹۰)

۱۳۸۲/۲/۶____۱۴۰۳/۲/۶____تقویم میگه که ۲۱ساله شدیم امّا...سال...

سلام من معلم دهکده هستم،جنوبی هستم و ساکن بوشهرم؛۱۴ ساله بود...

زندگی با همه تلخی هاش با همه خوبی هاو بدی هاش یه نکته خیلییی...

« هیچ وقت با پیروی از قواعد، راه رفتن را یاد نخواهید گرفت، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط