{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نتوان به گریه شست خط سرنوشت را

- ‹ نتوان به گریه شست خط ِ سرنوشت را :)! ›

- به چروک صورتش چین انداخت و گفت :
به حرف بقیه گوش نده بچه جون ، اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون ، منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود ،
یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت : برو یکم سبزی آشی بگیر . .
وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش . .
جفتمون دل داده بودیم بهم ، هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه . .
منم هر روز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم ؛
چند وقت بعد اومد خواستگاریم ، آقام
گفت : نه ، اون‌موقع هم مثل الان نبود که ،
غذا نخوری ، ناز کنی قبول کنن .
وقتی آقات میگفت نه ، یعنی نه ، ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش
گفته بودم میخوامش گفته بود الان داغی ،
چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت
خنک میشه ، ننم راست میگفت ،چند وقت
بعد از سرم افتاد ؛ اما از دلم نه . .
الان چند سالمه مادر جون ؟ هفتاد و سه . .
این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیفتاده ، همه میگن از سر باید بیافته اما دل مهمه . .
دله که سرو به باد میده ، دله که مثل قفسه
یکی که می‌افته توش دیگه راهی واسه
رفتن نداره ، دیگه در بازی نیست که بخواد
ازش فرار کنه و از دلت بیافته ، حالا مادر
جون ، اگه تو دلت افتاده از دستش نده . .
چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت
نمیافته :)!'

#فاطی_جوونی
دیدگاه ها (۱۲)

- نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ‌ تر ، فقط مید...

- نسخه کوچولو سوگند و یافتم 😍😂نوشته بود : وقتی نوجوون بودم د...

- مثلِ مسافر های خسته در غروبِ جاده ماندی 🩶 : )!« قهر ، قهر ...

- بی ملاقاتیه تو ، زندونِ خونه‌ی من 🤍 : )!چه دروغ بزرگیست!!!...

بیب من برمیگردمپارت: 80بعد از کلی نوازش کردن مادر جون خوابم ...

تکپارتی جیهوپ

فیک جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط