تکپارتی_تهکوک
امگاورس
رایحه ته: ویسکی ـــــ رایحه کوک: ادامس خرسی
موضوع از این قراره که.... کوکیه قصه ی ما، یتیمه و کسی رو توی دنیا نداره... حتی یه دوست
ولی یه جفتی داره به اسم تهیونگ که ته ته عاشقشه و جونشو برای کوکیش میده.
اونا چند ماهه که ازدواج کردن و همیشه با همن، حتی یه ثانیه هم از هم جدا نمیشن
یروز عصر... که تهیونگ از خستگیه زیاد کارش خوابش برده بود، کوکی حوصلش سر میره و دلش نمیاد ته رو از خواب بیدار کنه و برای اولین بار تصمیم میگیره بدون اجازه ی ددیش از خونه بیرون بره و به خودش قول میده که زود برگرده اما....
ویو کوک
امروز خیلی خلوته... شاید چون عصره و همه از خستگیه کارای روزشون مثل ته خوابشون برده یا دارن استراحت میکنن
ولی من خیلی حوصلم سر رفته... اممم... چی میشه اگه برم بیرون و فقط قدم بزنم.. تازه زودم برمیگردم و ته ته جونم نگران نمیشه
بدو بدو لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چهل و پنج دقیقه بعد ویو ته
روی کاناپه خوابم برد و با گرفتگی بدنم از خواب پاشدم..... صدایی از کوک نمیومد، یعنی تو اتاقشم نیست؟
_ کوک.... جونگکوکیییی[بلند]
اوه خدای من... یعنی این پسر کجا میتونه رفته باشه؟
کل خونه رو گشتم ولی نبود!
حدود ۳۰ دقیقه گذشت
دیگه داشتم نگران میشدم که در باز شد و کوک با چهره ای عصبی و ناراحت وارد شد.
جلو رفتم و سر راهش وایسادم
_ جونگکوک کجا رفته بودی؟[یکم عصبی،نگران]
+ من.. من..[لکنت]
کنترلمو از دست دادم و تن صدام بالا رفت
_تو چی جونگکوک؟[یکم بلند]
+ بب.. ببخشید...[بغض]
ای وای... من سرش داد زدم. بهش قول داده بودم که اگه از دست هم عصبی یا ناراحت شدیم فقط با حرف زدن حلش کنیم اما الان خودم زیر قولم زده بودم و سر دوردونم داد کشیدم...
_ ج.. جونگکوک بیبی من معذر-
+ ببخشید ته ته... من پسر بدی شدم[گریه]
و پرید بغلم که چند ثانیه شکه نگاهش کردم و بعد دستامو دورش حلقه کردم سرمو تو گردنش کردم اروم گفتم
_ اشکالی نداره عزیزم... تو پسر بدی نیستی، اما ایکاش قبلش بهم میگفتی که اینقدر نگرانت نشم دردونه[مهربون]
+ م.. منو هق ب... بخشیدی؟
_ معلومه که بخشیدم مگه میشه تنها پسر دوردونمو نبخشم؟
+ فکر کردم دعوام میکنی یا از پیشم میری[اروم،ناراحت]
چرا باید یه همچین فکری بکنه و اینقدر خودشو ناراحت کنه؟
من هیچ وقت ولش نمیکنم هیچ وقت
_ چرا پسرم همچین فکری کرده؟
+ ن.. نمیدونم
_ اتفاقا این من بودم که فکر کردم از دستت دادم کوچولو[خنده]
+[خنده] ببخشید ددی
_ اشکالی نداره ادامس خرسیه من
+ واوووو
_ چیشد؟
+ اولین باره بهم میگی ادامس خرسی[خنده]
_ اها[خنده] خب بالاخره تو ادامس خرسیه منی دیگه مگه نه؟[چشمک]
+ ا.. اره[خجالت]
(امیدوارم گرفته باشین قضیه رو😅)
_ خب حالا چرا وقتی اومدی خونه ناراحت بودی؟
+ م.. من؟
_ بله تو... فکر نکن حواسم بهت نیست
+ هیچی فقط توراه یکی از هم کلاسی هامو دیدم همین
_ خب اینکه ناراحتی نداره... قضیه چیزه دیگه ایه مگه نه خوشگلم؟ راستش رو بهم میگی دیگه؟
با این حرفه قاطعی که ته زد، کوک چاره ای جز گفتن حقیقت به مهمترین و امن ترین فرد زندگیش نداشت و دیگه نمیتونست طفره بره
+ خب اون.. اون سعی کرد بهم دست بزنه گفت تورو مال خودم میکنم و... [ناراحت،استرس]
چی داشت میگفت کی جرات کرده بود به پسرکم این حرفو بزنه
وسط حرفش پریدم و گفتم
_ فردا میام مدرسه و دهنشو سرویس میکنم نگران نباش بیبی[عصبی]
+ ب.. باشه چ..چشم[تعجب،استرس]
_خوبه... پسرم حوصلش سررفته؟حالا چیکار کنیم؟
+ میشه کیک بپزیم؟
_ معلومه که میشه... چه کیکی بپزیم؟[خنده]
+ توت فرنگی[خنده، ذوق]
_هرچی دردونم بخواد بزن بریم کیک بپزیم
+ بریممممممم[خنده، ذوق]
پـــایــان🫠
اینم درخواست دوست عزیزم❤😊
@black_pink9999
رایحه ته: ویسکی ـــــ رایحه کوک: ادامس خرسی
موضوع از این قراره که.... کوکیه قصه ی ما، یتیمه و کسی رو توی دنیا نداره... حتی یه دوست
ولی یه جفتی داره به اسم تهیونگ که ته ته عاشقشه و جونشو برای کوکیش میده.
اونا چند ماهه که ازدواج کردن و همیشه با همن، حتی یه ثانیه هم از هم جدا نمیشن
یروز عصر... که تهیونگ از خستگیه زیاد کارش خوابش برده بود، کوکی حوصلش سر میره و دلش نمیاد ته رو از خواب بیدار کنه و برای اولین بار تصمیم میگیره بدون اجازه ی ددیش از خونه بیرون بره و به خودش قول میده که زود برگرده اما....
ویو کوک
امروز خیلی خلوته... شاید چون عصره و همه از خستگیه کارای روزشون مثل ته خوابشون برده یا دارن استراحت میکنن
ولی من خیلی حوصلم سر رفته... اممم... چی میشه اگه برم بیرون و فقط قدم بزنم.. تازه زودم برمیگردم و ته ته جونم نگران نمیشه
بدو بدو لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چهل و پنج دقیقه بعد ویو ته
روی کاناپه خوابم برد و با گرفتگی بدنم از خواب پاشدم..... صدایی از کوک نمیومد، یعنی تو اتاقشم نیست؟
_ کوک.... جونگکوکیییی[بلند]
اوه خدای من... یعنی این پسر کجا میتونه رفته باشه؟
کل خونه رو گشتم ولی نبود!
حدود ۳۰ دقیقه گذشت
دیگه داشتم نگران میشدم که در باز شد و کوک با چهره ای عصبی و ناراحت وارد شد.
جلو رفتم و سر راهش وایسادم
_ جونگکوک کجا رفته بودی؟[یکم عصبی،نگران]
+ من.. من..[لکنت]
کنترلمو از دست دادم و تن صدام بالا رفت
_تو چی جونگکوک؟[یکم بلند]
+ بب.. ببخشید...[بغض]
ای وای... من سرش داد زدم. بهش قول داده بودم که اگه از دست هم عصبی یا ناراحت شدیم فقط با حرف زدن حلش کنیم اما الان خودم زیر قولم زده بودم و سر دوردونم داد کشیدم...
_ ج.. جونگکوک بیبی من معذر-
+ ببخشید ته ته... من پسر بدی شدم[گریه]
و پرید بغلم که چند ثانیه شکه نگاهش کردم و بعد دستامو دورش حلقه کردم سرمو تو گردنش کردم اروم گفتم
_ اشکالی نداره عزیزم... تو پسر بدی نیستی، اما ایکاش قبلش بهم میگفتی که اینقدر نگرانت نشم دردونه[مهربون]
+ م.. منو هق ب... بخشیدی؟
_ معلومه که بخشیدم مگه میشه تنها پسر دوردونمو نبخشم؟
+ فکر کردم دعوام میکنی یا از پیشم میری[اروم،ناراحت]
چرا باید یه همچین فکری بکنه و اینقدر خودشو ناراحت کنه؟
من هیچ وقت ولش نمیکنم هیچ وقت
_ چرا پسرم همچین فکری کرده؟
+ ن.. نمیدونم
_ اتفاقا این من بودم که فکر کردم از دستت دادم کوچولو[خنده]
+[خنده] ببخشید ددی
_ اشکالی نداره ادامس خرسیه من
+ واوووو
_ چیشد؟
+ اولین باره بهم میگی ادامس خرسی[خنده]
_ اها[خنده] خب بالاخره تو ادامس خرسیه منی دیگه مگه نه؟[چشمک]
+ ا.. اره[خجالت]
(امیدوارم گرفته باشین قضیه رو😅)
_ خب حالا چرا وقتی اومدی خونه ناراحت بودی؟
+ م.. من؟
_ بله تو... فکر نکن حواسم بهت نیست
+ هیچی فقط توراه یکی از هم کلاسی هامو دیدم همین
_ خب اینکه ناراحتی نداره... قضیه چیزه دیگه ایه مگه نه خوشگلم؟ راستش رو بهم میگی دیگه؟
با این حرفه قاطعی که ته زد، کوک چاره ای جز گفتن حقیقت به مهمترین و امن ترین فرد زندگیش نداشت و دیگه نمیتونست طفره بره
+ خب اون.. اون سعی کرد بهم دست بزنه گفت تورو مال خودم میکنم و... [ناراحت،استرس]
چی داشت میگفت کی جرات کرده بود به پسرکم این حرفو بزنه
وسط حرفش پریدم و گفتم
_ فردا میام مدرسه و دهنشو سرویس میکنم نگران نباش بیبی[عصبی]
+ ب.. باشه چ..چشم[تعجب،استرس]
_خوبه... پسرم حوصلش سررفته؟حالا چیکار کنیم؟
+ میشه کیک بپزیم؟
_ معلومه که میشه... چه کیکی بپزیم؟[خنده]
+ توت فرنگی[خنده، ذوق]
_هرچی دردونم بخواد بزن بریم کیک بپزیم
+ بریممممممم[خنده، ذوق]
پـــایــان🫠
اینم درخواست دوست عزیزم❤😊
@black_pink9999
- ۱.۸k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط