{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پایان مسیری طولانی به مقصدی رسیدم که سکوتم از هر فریا

در پایان مسیری طولانی، به مقصدی رسیدم که سکوتم از هر فریادی رساتر بود. گویی به موجودی تبدیل شده بودم که صندوقچه‌ی پاسخ‌های از پیش تعیین‌شده را حمل می‌کرد.
حالت چطور است؟ خوبم. روز خوبی داشتی؟ بله...
کلماتی بی‌جان که هیچ‌گاه با حقیقت وجودم همخوانی نداشتند. با این حال، از آن‌ها راضی بودم؛ چرا که همین کلماتِ خالی از احساس، مرهمی بر زخم عمیقِ درک نشدن بودند. غمی که از فهمیده نشدن پس از بیان درد‌هایت حاصل می‌شود، از تحمل اندوهِ خودت به مراتب بیشتر است. در پناهگاهی که برای خودم ساختم، از دنیای سؤال‌های بی‌جواب و پاسخ‌های پوچ، در امان بودم.
اما.اگر.تو.آن.کسی.باشی که حالم را می‌پرسد؛ جمله‌ای که هوشنگ گلشیری نوشت را برایت نقل می‌کنم: «چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمی‌دانم قدم زدن کنار خیابان، یا روشن کردنِ یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا باور کنید، گاهی انگار نمی‌توانم نفس بکشم»



#ستینم
دیدگاه ها (۱)

مثل بعضی ترانه ها که می توان بارها و بارها گوش دادبعضی انسان...

قول دادم از دلتنگی نمیرم، مُردم#ستینم قلب.قرارم🫂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط