---
---
PART 19
[ویو جونگکوک]
چشمهام رو باز کردم…
نور اتاق قصر خیلی زیاد بود.
همهچیز تار بود، ولی فقط یک چیز واضح بود.
آرین… کنارم.
---
[ویو آرین]
وقتی چشمهاش کامل باز شد…
نفسم برید.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم، انگار مغزم باور نمیکرد.
آرین (با صدای لرزان): تو… بالاخره بیدار شدی…
ولی صدام شکست.
قبل از اینکه بتونم ادامه بدم، اشکام ریخت.
---
[ویو جونگکوک]
گریهاش…
اون رو هیچوقت اینطوری ندیده بودم.
دستش میلرزید، نفسش تند شده بود.
جونگکوک(آروم): گریه نکن…
ولی صدام ضعیف بود.
---
[ویو آرین]
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
رفتم جلو و دستش رو گرفتم.
آرین: حق نداشتی اینطوری منو بترسونی…
آروم گریه میکردم.
آرین: تو گفتی “خوبم”… دروغ گفتی…
---
[ویو جونگکوک]
دستش توی دستم بود.
گرم…
لرزان…
ولی واقعی.
با سختی دستم رو بالا آوردم.
و موهاش رو لمس کردم.
پظ
جونگکوک: ببخش…
مکث.
جونگکوک: نترس… هنوز اینجام.
---
آرین خم شد.
سرش افتاد روی دستم.
گریهاش شدیدتر شد.
بدنش میلرزید.
---
[ویو آرین]
دیگه نتونستم مقاومت کنم.
همهچیز توی چند روز گذشته ریخته بود روی سرم.
ترس…
خستگی…
فکرِ اینکه ممکنه از دستش بدم…
آرین (آهسته): تو نباید تنهام میذاشتی…
---
[ویو جونگکوک]
قلبم درد گرفت.
با همون حال ضعیفم، آروم خودمو جلو کشیدم.
و…
بغلش کردم.
خیلی آهسته.
اما واقعی.
---
جونگکوک (آروم کنار گوشش):
پرنسس کوچولوم…
دیگه گریه نکن…
من برگشتم.
---
[ویو آرین]
اون لحظه…
همهچیز وایستاد.
صدای اتاق، نگهبانا، حتی زمان…
فقط صدای نفسش بود.
دستم روی لباسش مشت شد.
آرین (خیلی آروم): قول بده دیگه نری…
---
[ویو جونگکوک]
چشمهام رو بستم.
برای اولین بار بعد از مدتها…
احساس کردم امنم.
Jungkook: قول نمیدم دنیا آروم بشه…
مکث.
جونگکوک: ولی قول میدم… وقتی میترسی، کنارت بمونم.
---
[ویو آرین]
سرم هنوز روی سینهاش بود.
ولی این بار…
دیگه نمیلرزیدم.
فقط نفس کشیدم.
آروم…
---
[
اون بغل…
نه فقط یه لحظه احساسی بود.
یه خط نامرئی رد شد بین ما.
چیزی که دیگه نمیشد انکارش کرد.
---
[ویو جونگکوک]
به موهاش نگاه کردم.
و برای اولین بار به خودم گفتم:
این فقط یه “آدم مهم” نیست…
این کسیه که نمیخوام از دستش بدم.
---
ادامه دارد…
---
PART 19
[ویو جونگکوک]
چشمهام رو باز کردم…
نور اتاق قصر خیلی زیاد بود.
همهچیز تار بود، ولی فقط یک چیز واضح بود.
آرین… کنارم.
---
[ویو آرین]
وقتی چشمهاش کامل باز شد…
نفسم برید.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم، انگار مغزم باور نمیکرد.
آرین (با صدای لرزان): تو… بالاخره بیدار شدی…
ولی صدام شکست.
قبل از اینکه بتونم ادامه بدم، اشکام ریخت.
---
[ویو جونگکوک]
گریهاش…
اون رو هیچوقت اینطوری ندیده بودم.
دستش میلرزید، نفسش تند شده بود.
جونگکوک(آروم): گریه نکن…
ولی صدام ضعیف بود.
---
[ویو آرین]
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
رفتم جلو و دستش رو گرفتم.
آرین: حق نداشتی اینطوری منو بترسونی…
آروم گریه میکردم.
آرین: تو گفتی “خوبم”… دروغ گفتی…
---
[ویو جونگکوک]
دستش توی دستم بود.
گرم…
لرزان…
ولی واقعی.
با سختی دستم رو بالا آوردم.
و موهاش رو لمس کردم.
پظ
جونگکوک: ببخش…
مکث.
جونگکوک: نترس… هنوز اینجام.
---
آرین خم شد.
سرش افتاد روی دستم.
گریهاش شدیدتر شد.
بدنش میلرزید.
---
[ویو آرین]
دیگه نتونستم مقاومت کنم.
همهچیز توی چند روز گذشته ریخته بود روی سرم.
ترس…
خستگی…
فکرِ اینکه ممکنه از دستش بدم…
آرین (آهسته): تو نباید تنهام میذاشتی…
---
[ویو جونگکوک]
قلبم درد گرفت.
با همون حال ضعیفم، آروم خودمو جلو کشیدم.
و…
بغلش کردم.
خیلی آهسته.
اما واقعی.
---
جونگکوک (آروم کنار گوشش):
پرنسس کوچولوم…
دیگه گریه نکن…
من برگشتم.
---
[ویو آرین]
اون لحظه…
همهچیز وایستاد.
صدای اتاق، نگهبانا، حتی زمان…
فقط صدای نفسش بود.
دستم روی لباسش مشت شد.
آرین (خیلی آروم): قول بده دیگه نری…
---
[ویو جونگکوک]
چشمهام رو بستم.
برای اولین بار بعد از مدتها…
احساس کردم امنم.
Jungkook: قول نمیدم دنیا آروم بشه…
مکث.
جونگکوک: ولی قول میدم… وقتی میترسی، کنارت بمونم.
---
[ویو آرین]
سرم هنوز روی سینهاش بود.
ولی این بار…
دیگه نمیلرزیدم.
فقط نفس کشیدم.
آروم…
---
[
اون بغل…
نه فقط یه لحظه احساسی بود.
یه خط نامرئی رد شد بین ما.
چیزی که دیگه نمیشد انکارش کرد.
---
[ویو جونگکوک]
به موهاش نگاه کردم.
و برای اولین بار به خودم گفتم:
این فقط یه “آدم مهم” نیست…
این کسیه که نمیخوام از دستش بدم.
---
ادامه دارد…
---
- ۷۰۵
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط