{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبیک یا خامنه ای

پاهام سست شد و از شنیدن این حرف از خدا یاری خواستم و خودم رو بالای سر مجروح رسوندم. یه بسیجی و یه نفر از نیروهای ناجا با دستمال مشغول پاک کردن خون و رنگ از روی صورتش بودن. اینجا دقیقا همون جایی بود که عده‌ای دختر و پسر مشغول رقص هلهله و چرخاندن روسری بودند. به محض رویت مجروح او را شناختم. آرمان بود. زانوهام سست شد و به زمین افتادم. به خودم گفتم الان وقت گریه و زاری نیست. جون این جوون مهم‌تره. از او پرسیدم نفس میکشد؟ گفت خیلی سخت با هر نفس از همه جای بدنش خون بیرون می‌آید. چیزی مثل بالش زیر سرش بود و دور او پتو پیچیده بودند. دهنش پر از خون بود و نفسش را بند آورده بود. سرش را به طرف راست خم کردم و با دست و ضمن باز کردن دهنش مشغول خارج کردن لخته‌ی خون شدم. سر و صورتش خیلی داغون بود. هر چقدر می‌خواستم به خودم مسلط باشم نمی‌شد. چشم‌هایم پر از اشک می‌شد و تار می‌دیدم. مرتب اشک‌هایم را با آستینم پاک می‌کردم.
فرق سرش از چند طرف با زاویه های مختلف شکسته بود. بالاتنه‌اش عریان بود، روی بازو، سینه، شکم، گردن، پشت کمر و پهلویش زخم‌های عمیقی بود که با هر نفس از آن‌ها خون تازه بیرون می‌زد. بازو و چند تا دنده اش شکسته بود. روی پای او از جاهای مختلف سوراخ شده بود. شلوار او هم سوراخ‌سوراخ بود و از آن‌ها خون جاری بود. انگشت‌های دستش له شده و از چند جا شکسته بود. لبش پاره شده بود. طاقت نیاوردم و با دو دستم چند بار به صورتم کوبیدم و گفتم: یا حسین، یا حسین، یا حسین. با ذکر ارباب بغضم ترکید.


روایت احسان‌الله خائف
دیدگاه ها (۱)

لبیک یا خامنه ای

لبیک یا خامنه ای

لبیک یا خامنه ای

لبیک یا خامنه ای

درمانگر عشق. فصل دوم. پارت۱۱

نقص هایت را می پرستم پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط