#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹
ویو میکا_____
ماشین با سرعت یکنواخت از جادههای خروجی سئول دور میشد.
چند دقیقه بود که هیچکس حرفی نمیزد.
من کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو نگاه میکردم، اما حواسم جای دیگهای بود.
بوسان.
محموله.
سه روز.
و مهمتر از همه...
جیمین.
نگاهی کوتاه بهش انداختم.
بیحرکت نشسته بود.
صورتش کاملاً سرد و بیاحساس بود؛ انگار نه انگار که چند دقیقه پیش، یکی از بزرگترین رازهای زندگیش رو به روی یک پلیس فاش کرده بود.
جیمین حتی به من نگاه هم نمیکرد.
میکا: «همیشه اینقدر ساکتی؟»
هیچ جوابی نداد.
چند ثانیه صبر کردم.
میکا: «یا فقط کنار آدمایی که ممکنه بهت شلیک کنن؟»
این بار سرش رو کمی به سمتم چرخوند.
نگاهش سرد بود.
جیمین: «تو زیادی حرف میزنی.»
میکا: «تو هم زیادی ساکتی.»
جیمین: «فرقش اینه که سکوت من خطرناکه.»
لبخند کوچیکی زدم.
میکا: «و حرف زدن من؟»
جیمین: «گاهی خطرناکتر.»
دوباره نگاهش رو به جلو برگردوند.
همین یک جمله کافی بود تا بفهمم هنوز هم داره منو امتحان میکنه.
من قرار نبود عقب بکشم.
میکا: «یه سؤال.»
جیمین: «نه.»
میکا: «هنوز سؤال رو نپرسیدم.»
جیمین: «جوابم نه بود.»
میکا: «چه آدم خوشبرخوردی.»
یکی از افرادش که جلو نشسته بود، خیلی آرام لبخند زد.
جیمین فقط یک نگاه به آینه انداخت.
لبخند مرد فوراً محو شد.
همین.
نه داد زد.
نه تهدید کرد.
فقط یک نگاه.
و همه فهمیدن.
این مرد لازم نبود برای ترساندن کسی صدایش رو بالا ببره.
سکوتش کافی بود.
چند ساعت بعد، ماشین وارد محدوده بوسان شد.
من به بیرون نگاه کردم.
دریا از دور دیده میشد.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد...
یک اسکله بود.
همون حوالیای که اطلاعات پرونده گفته بود ممکنه مسیر محموله از اونجا رد بشه.
قلبم تندتر زد.
اما سریع خودم رو کنترل کردم.
نباید چیزی لو میرفت.
جیمین ناگهان گفت:
جیمین: «اونجا رو نگاه نکن.»
خشکم زد.
میکا: «کجا رو؟»
جیمین: «همون جایی که سه ثانیهست نگاه میکنی.»
آروم برگشتم سمتش.
میکا: «شاید منظرهش قشنگه.»
جیمین: «دروغ گفتن رو بهتر تمرین کن.»
سکوت کردم.
چند ثانیه بعد، جیمین به افرادش گفت:
جیمین: «مسیر رو عوض کنید.»
راننده بدون سؤال مسیر رو تغییر داد.
من چیزی نگفتم.
اما ذهنم با سرعت کار میکرد.
چرا مسیر رو عوض کرد؟
آیا فهمیده بود اسکله برای من مهمه؟
یا...
از اول میدونست من دنبال چی هستم؟
ماشین جلوی ساختمونی بزرگ و مدرن توقف کرد.
یکی از افراد پیاده شد و در رو باز کرد.
جیمین قبل از پیاده شدن، رو به من کرد.
جیمین: «از این لحظه، تنها جایی که بدون اجازه من میری، همین ساختمونه.»
میکا: «و اگه برم؟»
جیمین: «میفهمم.»
میکا: «از کجا؟»
جیمین با همون چهره سرد، مستقیم نگاهم کرد.
جیمین: «همون جوری که فهمیدم کی هستی.»
دیگه خفه خفه شدم و هیچی نگفتم.
از ماشین پیاده شد.
من هم پشت سرش پایین اومدم.
اما قبل از اینکه وارد ساختمان بشم، دوباره به سمت اسکلهای که از دور دیده میشد نگاه کردم.
فقط یک لحظه.
یک لحظه کافی بود.
چون روی یکی از کانتینرهای دوردست...
علامتی دیدم.
همون علامتی که توی پرونده محمولهها دیده بودم.
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
بالاخره پیدات کردم...
اما هنوز نمیدونستم...
کسی از داخل ساختمان، از پشت شیشه، داشت منو نگاه میکرد.
و جیمین...
از همون لحظه اول متوجه شده بود که من چیزی دیدم.
ادامه دارد........
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🎀
خوب خوبببببب سیلامممممممم
دو تا پارت براتون گذاشتم لطفا هردو رو حمایت کنید تروخدااااااااا💋
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسسمممممممممم
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
شرط :
لایک : ۳۱ تا
کامنت : ۹ تا
بازنشر : ۹ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹
ویو میکا_____
ماشین با سرعت یکنواخت از جادههای خروجی سئول دور میشد.
چند دقیقه بود که هیچکس حرفی نمیزد.
من کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو نگاه میکردم، اما حواسم جای دیگهای بود.
بوسان.
محموله.
سه روز.
و مهمتر از همه...
جیمین.
نگاهی کوتاه بهش انداختم.
بیحرکت نشسته بود.
صورتش کاملاً سرد و بیاحساس بود؛ انگار نه انگار که چند دقیقه پیش، یکی از بزرگترین رازهای زندگیش رو به روی یک پلیس فاش کرده بود.
جیمین حتی به من نگاه هم نمیکرد.
میکا: «همیشه اینقدر ساکتی؟»
هیچ جوابی نداد.
چند ثانیه صبر کردم.
میکا: «یا فقط کنار آدمایی که ممکنه بهت شلیک کنن؟»
این بار سرش رو کمی به سمتم چرخوند.
نگاهش سرد بود.
جیمین: «تو زیادی حرف میزنی.»
میکا: «تو هم زیادی ساکتی.»
جیمین: «فرقش اینه که سکوت من خطرناکه.»
لبخند کوچیکی زدم.
میکا: «و حرف زدن من؟»
جیمین: «گاهی خطرناکتر.»
دوباره نگاهش رو به جلو برگردوند.
همین یک جمله کافی بود تا بفهمم هنوز هم داره منو امتحان میکنه.
من قرار نبود عقب بکشم.
میکا: «یه سؤال.»
جیمین: «نه.»
میکا: «هنوز سؤال رو نپرسیدم.»
جیمین: «جوابم نه بود.»
میکا: «چه آدم خوشبرخوردی.»
یکی از افرادش که جلو نشسته بود، خیلی آرام لبخند زد.
جیمین فقط یک نگاه به آینه انداخت.
لبخند مرد فوراً محو شد.
همین.
نه داد زد.
نه تهدید کرد.
فقط یک نگاه.
و همه فهمیدن.
این مرد لازم نبود برای ترساندن کسی صدایش رو بالا ببره.
سکوتش کافی بود.
چند ساعت بعد، ماشین وارد محدوده بوسان شد.
من به بیرون نگاه کردم.
دریا از دور دیده میشد.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد...
یک اسکله بود.
همون حوالیای که اطلاعات پرونده گفته بود ممکنه مسیر محموله از اونجا رد بشه.
قلبم تندتر زد.
اما سریع خودم رو کنترل کردم.
نباید چیزی لو میرفت.
جیمین ناگهان گفت:
جیمین: «اونجا رو نگاه نکن.»
خشکم زد.
میکا: «کجا رو؟»
جیمین: «همون جایی که سه ثانیهست نگاه میکنی.»
آروم برگشتم سمتش.
میکا: «شاید منظرهش قشنگه.»
جیمین: «دروغ گفتن رو بهتر تمرین کن.»
سکوت کردم.
چند ثانیه بعد، جیمین به افرادش گفت:
جیمین: «مسیر رو عوض کنید.»
راننده بدون سؤال مسیر رو تغییر داد.
من چیزی نگفتم.
اما ذهنم با سرعت کار میکرد.
چرا مسیر رو عوض کرد؟
آیا فهمیده بود اسکله برای من مهمه؟
یا...
از اول میدونست من دنبال چی هستم؟
ماشین جلوی ساختمونی بزرگ و مدرن توقف کرد.
یکی از افراد پیاده شد و در رو باز کرد.
جیمین قبل از پیاده شدن، رو به من کرد.
جیمین: «از این لحظه، تنها جایی که بدون اجازه من میری، همین ساختمونه.»
میکا: «و اگه برم؟»
جیمین: «میفهمم.»
میکا: «از کجا؟»
جیمین با همون چهره سرد، مستقیم نگاهم کرد.
جیمین: «همون جوری که فهمیدم کی هستی.»
دیگه خفه خفه شدم و هیچی نگفتم.
از ماشین پیاده شد.
من هم پشت سرش پایین اومدم.
اما قبل از اینکه وارد ساختمان بشم، دوباره به سمت اسکلهای که از دور دیده میشد نگاه کردم.
فقط یک لحظه.
یک لحظه کافی بود.
چون روی یکی از کانتینرهای دوردست...
علامتی دیدم.
همون علامتی که توی پرونده محمولهها دیده بودم.
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
بالاخره پیدات کردم...
اما هنوز نمیدونستم...
کسی از داخل ساختمان، از پشت شیشه، داشت منو نگاه میکرد.
و جیمین...
از همون لحظه اول متوجه شده بود که من چیزی دیدم.
ادامه دارد........
لایک کنید و نظر بدینننننننن🔪🎀
خوب خوبببببب سیلامممممممم
دو تا پارت براتون گذاشتم لطفا هردو رو حمایت کنید تروخدااااااااا💋
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسسمممممممممم
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
شرط :
لایک : ۳۱ تا
کامنت : ۹ تا
بازنشر : ۹ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴۶۶
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط