{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی صحنه‌ای ساده، دل آدم را می‌لرزاند…

گاهی صحنه‌ای ساده، دل آدم را می‌لرزاند…
مثل آن شیر که با التماس، بچه‌اش را به کسی می‌سپارد تا از خطر در امان بماند.

پدر و مادرها هم همین‌اند…
در شهر و وطن خودشان کسی‌اند؛ احترام، هویت، جایگاه… همه چیز دارند.
اما برای آینده‌ی بچه‌هایشان، از همه‌ی آن «خودِ» ارزشمند می‌گذرند.
دل می‌کَنند، مهاجرت می‌کنند، غریب می‌شوند… شاید در کشور جدید دیگر «کسی» نباشند،
اما همین که بچه‌شان آینده‌ی امن‌تری دارد، برایشان از هزار هویت و عنوان مهم‌تر است.

این است عشقِ واقعی؛
فداکاریِ بی‌صدا، بی‌منت…
عشقی که حتی اگر خودشان دیده نشوند،
آینده‌ی بچه‌شان روشن بماند. ❤️
دیدگاه ها (۵)

🎥در نقد بلاگرهای نورسیده‌ی علوم انسانی/ امثال نوید کلهرودی‌ ...

🌷معلم شهید🌷آن‌ها نرفتند؛فقط از هیاهوی خاک، به آرامش افلاک کو...

ساعتی بعد ‌‌......صدای زنگ اومد جونگ می انقدر سریع بلند شد ک...

❌ خیابان را رها نکنید!دیشب در تجمع فلکه دوم تهرانپارس برخی د...

هفت رکن تربیت سیاسی کودک و #نوجوانبا بازگشایی مدارس، فرزندان...

🔻ناچارهای جنگ طلب✍️مسعود براتی🔹️درست زمانی که نیازمند «ابتکا...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹‌فلش‌بک - خاطرات ۱۴...

*جبهۀ آرام*محمد فدائی و پدرام کاویاندر سیاست، همیشه آن‌کس که...

به یاد نادر مهدوی و همرزمانش شجاعش ❤️ ۱۱۶ مهر، سالروز شهادت ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت چهارم: سایه‌های سرد در آکادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط