{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part The sweetest oblivion

[Part⁷] __☆_The sweetest oblivion_☆__
"روز ناهار"
_الینا
بیلی ها‌لیدای آرام از رادیوی قدیمی کنار استخر پخش میشه. عرق روی لیوان های بلورین می‌چکه و قاشق و چنگال‌ها زیر نور خورشید می‌درخشه. این یه بعد‌از‌ ظهر داغ جولایه، اما با نسیم ملایم، درست مثل یه استراحت خوب میمونه. چراغ‌ها دور چوب های سقف پاسیوی چوبی پیچیده و گل های رز مامانم حسابی شکوفا شدن.
صندلی ها نرم و غذا هم خوبه، ولی نمیشه با یه عالمه غریبه ناهار خورد و احساس راحتی کرد. اما اون خانم نشسته رو به رو، ظاهراً نظر دیگه‌ای داشت.
جیانا:"به هر‌ حال، پلیس منو ول‌کرد و حتی کوکائینمو هم نگرفت___"
نیکو:"جیانا." این کلمه یه هشدار ملایم از سمت نیکو‌لاس بود. چشماش رو غرو غرو کرد و یه جرعه بزرگ از شرابش نوشید، اما دیگه چیزی نگفت.
من تعجب می‌کنم چرا نیکو‌لاس بهش تذکر داد و.. رابطه‌شون چیه؟. خواهر و برادرن؟ به نظر می‌رسه که از همدیگه بیزارن، اما من مطمئنم جایی شنیدم که نیکو‌لاس تنها َبچه‌ست. شوهر پیر جیانا که کنارش نشسته، هیچ حرفی نمی‌زنه، جز یه خنده نامناسب چیز دیگه‌ای ازش نمیبینم. دارم فکر می‌کنم شاید شنوایی‌اش ضعیفه.
جیانا‌ کاملاً بر‌عکس منه. من ساکتم، اما اون با شوق و صدای بلند صحبت می‌کنه و می خنده. من خجالتی‌ام، اما اون آدامسش رو به دستمال سفره‌اش می‌چسبونه و بدون اینکه پاستا رو دور چنگال بچرخونه، می‌خوره. یه کم حسودیم میشه به این‌ همه راحت بودنش.
تونی هم کنارش نشسته. با حالتی کسل‌ کننده جلیقه‌اش رو باز کرده و به نظر می‌رسه حوصله‌اش سر رفته، اما‌ من بهتر از این اون رو می‌شناسم. طوری که با چانه‌اش بازی می‌کنه، مثل اینکه هم عصبانیه و هم خوشحاله، همیشه نشونه خوبی نیست.
خوش‌ تیپه، اما اگه خواهرش نبودم، به هیچ وجه بهش دست نمی‌زدم. بی احتیاطی‌اش برای هر کسی خطر‌ناک بود، به خصوص خودش. نگاهی به من می‌اندازه و به من چشمک می‌زنه.
گفت وگو های کم‌صدای مردم و صدای قاشق و چنگال ها حیاط رو پر‌کرده، اما زیر این صدا ها یه تنش وجود داره، یه حس نا‌خوشایند که نسیم نمی‌تونه باخودش ببره. به نظر می‌رسه همه به راحتی باهم صحبت می‌کنن، پس شاید فقط من این حس رو دارم. این حس رو نادیده میگیرم.
جیانا برای مدت طولانی ساکت نمی‌مونه، هرچند دیگه در مورد کوکای ۸__بال صحبت نمی‌کنه‌. موضوع رو به مسابقات اسب دوانی عوض می‌کنه. این موضوعی‌یه که خیلی ها درموردش صحبت می‌کنن. اینجا که منطقه بدون مواد‌ مخدر نیست__در واقع، خیلی‌ها هر روز با مواد از این خونه رد می‌شن__اما در‌ ملا‌ عام، این قاعده کازا ناستر‌ است که وانمود کنیم خانواده‌ای با نرده های سفید هستیم. حتی اگه دور خونه هامون نرده‌های آهنی و امنیتی باشه.
خوشحالم که آدریانا به جای سوار شدن به هواپیما برای سفر به کوبا، اینجا اومده. کنار نامزدش و پاپا در انتهای میز نشسته. شاید من ترسو باشم، اما خوشحالم که مجبور نیستم کنار نیکو‌لاس بشینم‌. من میز‌ بان خوبی‌ام و برای هر چیزی پاسخ مو‌دبانه‌ای دارم___هرچند بعضی وقت ها نظرات خیلی نامناسب می‌شن وقتی مردم مشروب می‌نوشن__اما با اون، کلمات از من‌ دورن. احساس می‌کنم زبانم بند اومد، مثل اینکه از مرکز تعادل خارج‌ شدم و راستش، فقط گرمم هست، انگار که رنگ صورتم همیشه گرم شده. صحبت کردن با اون ممکنه نا‌خوشایند باشه، اما نگاه کردن به سمتش خیلی آسونه. اگر به خاطر سایزش نبود، می‌تونست به راحتی در معیار های زیبایی آدریانا جا بشه.. چهره‌اش بی‌خیاله. برنزه‌ست، موهاش تقریباً سیاهه و نمی تونم به خودم کمک کنم ولی متوجه می‌شم که بازو هاش توی پیراهنش مشخصه. شوهر‌ خواهر آینده‌ام زیر نور آفتاب حتی خوش‌تیپ تر به نظر میاد. متا‌سفانه، شخصیتش با این ظاهر همخوانی نداره.
اما چیزیکه بیشتر از همه در ظاهرش برام جالب بود، جوهر تیره‌ای بود که از زیر پیراهن سفیدش دیده می‌شد.
مبهم بود، اما فکر می‌کردم از شانه‌اش تا ساعت طلاش پایین میره. نیکو‌لاس روشو یه دست کامل پلمپ تتو داره. می‌دونستم که اون ظاهر آقا همه‌اش دود و آینه‌ست.
نگاهی به من می‌اندازه و به نظز می‌رسه که متوجه شده من دارم بهش نگاه می‌کنم. از پنج صندلی دورتر، نگاه بی‌تفاوتش راهی برای لمس پوست من پیدا می‌کنه. طرز گفتن نام من نباید می‌گفت، توی ذهنم مثل یه حلقه تکرار میشه، عمیق و پیشنهاد آمیز. فقط برای اینکه به نظر نرسه تر‌سو هستم، برای یک ثانیه نفس گیر بهش نگاه می‌کنم و بعد بر‌می‌گردم. ناگهان حس می‌کنم برای سلامتیم بهتره که دیگه با این مرد حرف نزنم.
دایی الینا:" شنیدم که یه اجرا داری، الینا." دایی‌ام مانو ئل از چند صندلی دور اینو تر میگه. صداش فقط یاد‌آور خونریزی به خاطر نقشی که شش ماه پیش بازی ، شده. یه جرعه از شراب می‌نوشمو فقط طعم گناه و کینه رو حس می‌کنم. 《ادامه دارد》
دیدگاه ها (۱)

___The sweetest oblivion___

وایب نیکو‌لاس شخصیت اصلی رمان♡ 《شیرین ترین فراموشی》حمایت ها...

[Part⁶] __☆_The sweetest oblivion_☆__یک ضربان عجیب توی سینه...

___The sweetest oblivion___

[Part⁷] __☆_The sweetest oblivion_☆__"روز ناهار"_الینا بیلی...

عشق اجباری.....پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط