{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لایک بشه

یه جوری محو آسمون بود که حتی صدای قدمامم نشنیده بود .
پتوی توی دستمو که انداختم رو شونه هاش، انگار از یه دنیای دیگه کشیدمش بیرون و پرتش کردم گوشه ی همون تراس سردِ کوچیک .
سر برگردوند و مات نگاهم کرد .
اخم کشیدم توو هم .
+ "پاشو بریم توو .
سرده هوا، باز سینه پهلو می‌کنیا!"
انگار که نشنیده باشه صدامو، دست کشید به چشماش .
- "می‌بینی ستاره ها رو؟!"
رفتم جلوتر و سر بالا گرفتم .
+ "اوهوم"
نگاهشو گردوند سمت خیابون و دستاشو گرفت به میله ها و آروم آروم خودشو تاب داد .
- "خیلیاشون خیلی وقت پیش مُردن و رفتن و تموم شدن، اما هنوزم وقتی نگاهشون می‌کنیم انگار سرِ جاشونن ، انگار هستن ، انگار تموم نشدن هنوز ..
جالبه نه؟!"
سر تکون دادم و توی تاریکی سعی کردم سر دربیارم از برقِ چشماش .
از اشک بود یا از سرما؟
بینیشو با سر و صدا بالا کشید .
- "آدمام همیننا!
بی سر و صدا و بی خبر میرن و تموم میشن و تمومت می‌کنن و یهو که به خودت میای می‌بینی نیستن، می‌بینی خیلی وقته رفتن و تو هنوز خیال می‌کنی هستن، سر همون جای همیشگیشون توی آسمونِ زندگیت، اما نیستن ..
جالبه نه؟!"
سر تکون دادم دوباره .
برق چشمش چکید رو گونه ش .
دست کشیدم به خیسیِ زیر چشمم .
- "ولی آدما ستاره نیستن، برمیگردن یه روزی!"
صدای پوزخندش گوشمو پر کرد .
پتو رو از روی شونه هاش کشید و چپوندش بین دستامو راه افتاد سمت خونه .
صداش گرفته تر شده بود انگار .
- "آره برمی‌گردن، ولی وقتی که دیگه دیر شده .
خیلی دیر!". .

• طاهره اباذری هریس ؛
دیدگاه ها (۴)

.."من همه‌ی تلاشمو کردم که تو به فکر رفتن نیفتی .ولی میدونی ...

دیالوگ صابر ابر رو برای بار هزارم می‌شنوم ك می‌گه : ‹ من خیل...

یه جوری محو آسمون بود که حتی صدای قدمامم نشنیده بود .پتوی تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط