داستان

داستان

پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می‌افتاد، می‌گفت: خیراست! روزی دست پادشاه در سنگلاخ ها گیر كرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزیر در صحنه حاضر بود و گفت: خیر است!

پادشاه از درد به خود می‌پیچید، از رفتار وزیر عصبی شد، او را به زندان انداخت، یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتار شد كه بنا بر اعتقادات خود، هر سال یک نفر را كه دینش با آن ها مختلف بود، سر می‌بریدند و لازمه اعدام آن شخص این بود كه بدنش سالم باشد.

وقتی دیدند اسیر، یكی از انگشتانش قطع شده، وی را رها كردند. آنجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است!

پادشاه دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنید، گفت: خیر است! پادشاه گفت: دیگر چرا؟؟

وزیر گفت: از این جهت خیر است كه اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به ت بودم، مرا به جای تو اعدام می كردند ...
دیدگاه ها (۰)

یکرنگ بمان...حتی اگر در دنیایی زندگی میکنیکه مردمشبرای پر رن...

🦋دوست داشتن خدا، مثل دوست داشتن یه معـشوقه🦋دوست داشتن خدا، م...

بسم الله الرحمن الرحیماَللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوالْحَ...

🔺کم‌فروشی اینترنت؛ بسته‌های نت همزمان با قطعی اینترنت بین‌ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط