من چه میدانستم عاشقی چیست من از درد فراق چه میدانستم من
من چه میدانستم عاشقی چیست ؟من از درد فراق چه میدانستم؟ من کودکی بودم ، کودکی هایم را برایت برچسب حراج زدم .
اما گویی کافی نبود؛خب ، حق هم داشتی جانم . .
چه کسی شیفتهی ِکودکی میشود که تو دومیاش باشی!
گویی کسی فنجان قهوه ای که در رویایم برایت ریخته بودم ربوده است ؛ قلبم درد دارد ، بغض دارد .
کاش آغوش گرمی جز آغوش توی ِبی رحم به رویم باز شود؛
سوگندمیخورم در اولین آغوش ك پناه باشد ،
اشك خواهم ریخت🥲.
آری . . . اکنون که یادت میکنم دیگر مانند گذشته تمام سلول های تنم لبریز از عشق نمیشود ؛ این۱ سال انتظار مرا دیوانه کرد و بایادت جای عشق،تنها دلتنگی وجودم را فرامیگرد :)'
تو برای من یک گناه بودی و من کافری که چاره ای جز دچارت نداشتم . تو مهربان بودی،ازعشق خوب میگفتی اما حیف ، حیف عاشق نبودی!
من بودم ك تورا عاشق و خود را معشوق میپنداشتم!
این آخرین نامهای است ك برایت باعشق ، خون ِدل و اشک مینویسم . . این ۳۶۵ روز نبودنت کار خودش را کرد .
میگویند عشق با دوریست ك لبریز میشود ؛ انکار نمیکنم که هنوز میخواهم عشق ِمحبوس شده در قلبم را نثار چشمانت کنم . ولی این خواسته یك ظلم است .
ظلم در حق تنهایی هایم ، حرمتم ، ارزشم ، حدومرزم ؛
ظلمی بزرگ در حق ِاشک های ِشبانه ام ، دردهای ِپنهانی و غم های بی درمانم است . . .
من دیگر میخواهم از سرت بردارم عشق ؛ یا بهتر بگویم ، میخواهم دست از سرخودم بردارم .
ای کاش امروز باران ببارد ؛ چشمانم همدم میخواهند . .
آه ،، ای عشق ِدیروزی ِمن ، اولین سوگند ، اولین 'دوستتدارم' را به یاد داری ؟ میدانم ، میدانم که تو مانند من نبودی . .
جزییات برایت اهمیت چندانی نداشت!
اما من ،، من با این حافظه ام ، هنوز طرح چشمانت خاطرم هست!
رک بگویم ازت رنجیده ام و دیگر هیچوقت باز گشتت را نمیخواهم :)' .
اما گویی کافی نبود؛خب ، حق هم داشتی جانم . .
چه کسی شیفتهی ِکودکی میشود که تو دومیاش باشی!
گویی کسی فنجان قهوه ای که در رویایم برایت ریخته بودم ربوده است ؛ قلبم درد دارد ، بغض دارد .
کاش آغوش گرمی جز آغوش توی ِبی رحم به رویم باز شود؛
سوگندمیخورم در اولین آغوش ك پناه باشد ،
اشك خواهم ریخت🥲.
آری . . . اکنون که یادت میکنم دیگر مانند گذشته تمام سلول های تنم لبریز از عشق نمیشود ؛ این۱ سال انتظار مرا دیوانه کرد و بایادت جای عشق،تنها دلتنگی وجودم را فرامیگرد :)'
تو برای من یک گناه بودی و من کافری که چاره ای جز دچارت نداشتم . تو مهربان بودی،ازعشق خوب میگفتی اما حیف ، حیف عاشق نبودی!
من بودم ك تورا عاشق و خود را معشوق میپنداشتم!
این آخرین نامهای است ك برایت باعشق ، خون ِدل و اشک مینویسم . . این ۳۶۵ روز نبودنت کار خودش را کرد .
میگویند عشق با دوریست ك لبریز میشود ؛ انکار نمیکنم که هنوز میخواهم عشق ِمحبوس شده در قلبم را نثار چشمانت کنم . ولی این خواسته یك ظلم است .
ظلم در حق تنهایی هایم ، حرمتم ، ارزشم ، حدومرزم ؛
ظلمی بزرگ در حق ِاشک های ِشبانه ام ، دردهای ِپنهانی و غم های بی درمانم است . . .
من دیگر میخواهم از سرت بردارم عشق ؛ یا بهتر بگویم ، میخواهم دست از سرخودم بردارم .
ای کاش امروز باران ببارد ؛ چشمانم همدم میخواهند . .
آه ،، ای عشق ِدیروزی ِمن ، اولین سوگند ، اولین 'دوستتدارم' را به یاد داری ؟ میدانم ، میدانم که تو مانند من نبودی . .
جزییات برایت اهمیت چندانی نداشت!
اما من ،، من با این حافظه ام ، هنوز طرح چشمانت خاطرم هست!
رک بگویم ازت رنجیده ام و دیگر هیچوقت باز گشتت را نمیخواهم :)' .
- ۳.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط