و اونا کسی جز پدرمادرم و و اون خاله و دختر خاله جندم دوباره ...
#۱۱
و اونا کسی جز پدرمادرم و و اون خاله و دختر خاله جندم، دوباره اون لباس باز مشکیش رو پوشیده، به هانا نگاه کردم که توی شوک بود.
جیمین:"سلام پدر، اینا اینجا چیکار میکنن؟"
خ.ج:" سلام عزیزم خیلی وقته ندیدمت."
جیمین:" مرسی خاله، دلیل اومدنتون چیه؟"
پ.ج:" پسرم بیا بشین و اون دختر کنارت رو معرفی کنم بهمون."
#Hana
وقتی رفتیم پایین با چند تا زن و مرد و یه دختر که خیلی لباس باز پوشیده بود رو به رو شدیم اون دختره خیلی بد بهم نگاه میکرد معلوم بود که یه هرزست.
[اسم دختر خالش جینا]
جینا:" ددی، این دیگه کیه؟"[با ناز و عشوه]
جیمین:" اولا بهم نگو ددی، دوما به تو ربطی نداره.
جینا:"یاااا ددی چرا؟!
جیمین:"اگه اون دهنتو نبندی خودم میبندم."
جیمین همه ی حرفاش رو با لحن آروم، خونسرد، و خطرناک میگفت که باعث همه ساکت بشن و جینا دهن مبارکش رو ببنده.
حرف های جیمین تهش یه حس...نمیدونم اما میدونم که خاص بود و حواسم رو پرت میکرد که دوباره نگاه اون دختره رو روی خودم احساس کردم.
که باعث شد کمی معذب بشم ولی سعی کردم تا قوی و محکم تر دیده بشم تا جلوی اینا کم نیارم و کمی انرژی زنانه ام رو حفظ کنم.
پ.ج:"خب،پسرم نمیخوای این خانوم جوان رو معرفی کنی؟!"
جیمین:"البته، خب، ایشون پارک هانا هستند، دوست دختر من و در هفته آینده قراره زنم بشه."
با این حرف جیمین همه رفتن تو شوک و قشنگ میشد حسادت و خشم رو توی چشمای اون دختره دید، کمی از خشمش خوشحال شدم، دختره ی جنده.
#JIMIN
متوجه لبخند کوچولوی هانا و نگاه پر از خشم و حسادت بود که باعث نیشخندم شد و دستم رو دور کمرم ا.ت حلقه کردم و به سمت کاناپه دو نفره بردمش.
ش.خ.ج[شوهر خاله جیمین]:" جیمین، چقدر زود این تصمیم گرفتی، ما اصلا خبر نداشتیم"
جیمین:"فکر نمیکنم باید درمورد تصمیماتم و نظرات شخصیم به کسی بگم"
جینا:" خب، تو میتونستی همسر بهتری انتخاب کنی."
جیمین:" به کسی ربطی نداره من چه کسی رو انتخاب میکنم، هانا بهترین گزینه برای منه."
جینا:" مگه اون چی داره؟!"
جیمین:" چیزهایی که تو حتی توی خوابت هم نمیبینی."
جینا:" اندام نداره، ولی من دارم، قیافه نداره، ولی من دارم، پول نداره ولی من دارم."
جیمین:"برعکس اون همه اینا رو داره، حتی بهترش رو، الان مثل تو لباسش باز نیست که بتونی اندامش رو ببینی، و البته من اونو بخاطر بدنش و یا قیافه اش انتخاب نکردم، اون کسیه که تونست قلب سنگی منو قلبی لطیف کنه."
با حرف های جیمین، هانا خیلی خوشحال شدم و یه لبخند ملیح زد اما کی میدونست شاید همه اینا فقط یه نقش باشه....شاید فقط یه دروغ باشه....
شرايط
لایک :۱۵❤️
کامنت:۱۵💌
و اونا کسی جز پدرمادرم و و اون خاله و دختر خاله جندم، دوباره اون لباس باز مشکیش رو پوشیده، به هانا نگاه کردم که توی شوک بود.
جیمین:"سلام پدر، اینا اینجا چیکار میکنن؟"
خ.ج:" سلام عزیزم خیلی وقته ندیدمت."
جیمین:" مرسی خاله، دلیل اومدنتون چیه؟"
پ.ج:" پسرم بیا بشین و اون دختر کنارت رو معرفی کنم بهمون."
#Hana
وقتی رفتیم پایین با چند تا زن و مرد و یه دختر که خیلی لباس باز پوشیده بود رو به رو شدیم اون دختره خیلی بد بهم نگاه میکرد معلوم بود که یه هرزست.
[اسم دختر خالش جینا]
جینا:" ددی، این دیگه کیه؟"[با ناز و عشوه]
جیمین:" اولا بهم نگو ددی، دوما به تو ربطی نداره.
جینا:"یاااا ددی چرا؟!
جیمین:"اگه اون دهنتو نبندی خودم میبندم."
جیمین همه ی حرفاش رو با لحن آروم، خونسرد، و خطرناک میگفت که باعث همه ساکت بشن و جینا دهن مبارکش رو ببنده.
حرف های جیمین تهش یه حس...نمیدونم اما میدونم که خاص بود و حواسم رو پرت میکرد که دوباره نگاه اون دختره رو روی خودم احساس کردم.
که باعث شد کمی معذب بشم ولی سعی کردم تا قوی و محکم تر دیده بشم تا جلوی اینا کم نیارم و کمی انرژی زنانه ام رو حفظ کنم.
پ.ج:"خب،پسرم نمیخوای این خانوم جوان رو معرفی کنی؟!"
جیمین:"البته، خب، ایشون پارک هانا هستند، دوست دختر من و در هفته آینده قراره زنم بشه."
با این حرف جیمین همه رفتن تو شوک و قشنگ میشد حسادت و خشم رو توی چشمای اون دختره دید، کمی از خشمش خوشحال شدم، دختره ی جنده.
#JIMIN
متوجه لبخند کوچولوی هانا و نگاه پر از خشم و حسادت بود که باعث نیشخندم شد و دستم رو دور کمرم ا.ت حلقه کردم و به سمت کاناپه دو نفره بردمش.
ش.خ.ج[شوهر خاله جیمین]:" جیمین، چقدر زود این تصمیم گرفتی، ما اصلا خبر نداشتیم"
جیمین:"فکر نمیکنم باید درمورد تصمیماتم و نظرات شخصیم به کسی بگم"
جینا:" خب، تو میتونستی همسر بهتری انتخاب کنی."
جیمین:" به کسی ربطی نداره من چه کسی رو انتخاب میکنم، هانا بهترین گزینه برای منه."
جینا:" مگه اون چی داره؟!"
جیمین:" چیزهایی که تو حتی توی خوابت هم نمیبینی."
جینا:" اندام نداره، ولی من دارم، قیافه نداره، ولی من دارم، پول نداره ولی من دارم."
جیمین:"برعکس اون همه اینا رو داره، حتی بهترش رو، الان مثل تو لباسش باز نیست که بتونی اندامش رو ببینی، و البته من اونو بخاطر بدنش و یا قیافه اش انتخاب نکردم، اون کسیه که تونست قلب سنگی منو قلبی لطیف کنه."
با حرف های جیمین، هانا خیلی خوشحال شدم و یه لبخند ملیح زد اما کی میدونست شاید همه اینا فقط یه نقش باشه....شاید فقط یه دروغ باشه....
شرايط
لایک :۱۵❤️
کامنت:۱۵💌
- ۱۶.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط