در دنیای سلطنت

در دنیای سلطنت

P²⁶






دکتر پسرک را معاینه کرد
دکتر:بدنشون خیلی ضعیف شده باید مراقبش باشین
فرمانده هوانگ:چشم
پس از سپری شدن شب صبح روز بعد پسرک بزور لایه چشمانش را باز کرد اطرافش را تار میدید کمی پلک هایش را روی هم فشرد وقتی باز کرد دیدش بهتر شده بود با دیدن سرباز های مادرش و دکتر بالای سرش از جا پرید سعی کرد بنشیند ولی با دردی که حتی نمی‌دانست از کجا پیدا شده روبه رو شد
دکتر: بلند نشوید حالتان خوب نیست
+من...خوبم
فرمانده هوانگ:شاهزاده باید استرا...
+من خو..بم حال مادرم....چطوره
سرباز:شاهزاده چطور میتونید در این حال بفکر بقیه باشین
+چطور ...انتظار دارین....وقتی مادرم ناراحته....بفکر خودم باشم
فرمانده هوانگ:حال ملکه خوبه لطفا مراقب خودتون باشین
فرمانده هوانگ:زندان بان این نامه را ملکه دادند
زندان بان:ممنون
پسرک را با همان حال به داخل زندان انفرادی بردند و لباس های نظامی اش را در آوردند و لباسی راحتی اما سلطنتی دادند حال پسرک بد بود اما تظاهر می‌کرد خوب است پس از رفتن سربازان ملکه بر روی تخت سفت و چوبی زندان نشست
+الهه ماه کمکم کن
پسرک با عجز نالید و بر روی تخته سنگ دراز کشید چشمانش را بست و تمام خاطراتش را با برادر و مادرش مرور کرد می‌دانست در این زندان از هر ۳روز به زندانیان سر می‌زنند و غذا می دهند پس کسی قرار نبود گریه هایش را ببیند بی صدا از میان چشمان بسته اش اشک می‌ریخت در آن سوی زندان، زندان بان با خواندن نامه ملکه قلبش یک تپش را جا انداخت
زندان بان:ملکه چطور میخواد با پسرش این کار را انجام بدم
زندان بان نا باور اما مجبور بر این کار شده بود هرشب پسرک را سربازان به عنوان برده به دستور ملکه مجبور میکردند کل زندان را تمیز کند و از هر سه روز فقط کمی آب و نان کپک زده به عنوان غذا برایش می‌دهند پسرک خوب می‌دانست که معده اش بسیار حساس است پس فقط آب را ترجیح میداد

....................................................................

دو ماه به همین حالت گذشت پسرک روز به روز ضعیف تر میشد و حالش بد تر اما هنوز هم ادامه می‌داد و از سربازان سراغ خانواده و دوستش را می‌گرفت جنگ بین کشور ها فقط سه روز بود که تمام شده بود پدرش هنوز هم نمی‌دانست پسرکش که خون خودش در رگهایش در جریان است حتی غذا هم نمی‌خورد فکر می‌کرد پسرک نو سالش در پیش پسر عموی ناتنی اش است

...........

دروازه های قصر باز شده بود و تمام سربازان برای ورود پادشاه فرانسه سر در تعظیم فرو برده بودند پس از فرود کالسکه ی طلایی دروازه ها دوباره بسته شدند پسرک بسیار بیتاب بود تا پسر عمویش را ببیند و چنان عجله ای راه انداخته بود که حتی به پادشاه کره هم خبر ندادند به سرعت سمت قصر دوید و وقتی وارد قصر شد به سمت میز غذا خوری دوید با دیدن پادشاه و مادر بزرگ شکه شد زیرا سابقه نداشت پسر عمویش در ساعت غذا پایین نباشد
×درود بر پادشاه
×می توانم بپرسم شاهزاده اول کجا هستند
^^مگر پیش شما نبود
×خیر عالی جناب من قبل از جنگ ایشان را ملاقات کرده بودم
^^ملکه را احضار کنید. عربده
فرمانده هوانگ:ولی ملکه حالشان خو....
پادشاه بقدری عصبی شده بود که حتی حال همسرش هم برایش مهم نبود
^^گفتم ملکه را احضار کنید.فراتر از عربده


ادامه دارد.....





لایک وکامنت یادتون نره عشقام 💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
دیدگاه ها (۲۶)

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

My Arirang Part 10

HATE TO LOVE²⁰(ویو:رز)ملکه جین‌وو:شاهدخت!هر دوتامون خشکشون ز...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

گردن‌کشی‌های بن‌گویر تمامی نداردبن‌گویر»، وزیر امنیت داخلی ر...

شاهزاده» فصل اول: دختر گمشده... در دل جنگلی سرسبز و دورافتاد...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

part 11

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

جادویی به نام عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط