{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله ؟

#عشق_یا_گلوله ؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³


ویو میکا_____


داخل کانتینر تقریباً خالی بود.
نه خبری از محموله‌ای که انتظارش رو داشتم بود، نه چیزی که ارزش این همه محافظ و پنهان‌کاری داشته باشه.


فقط چند جعبه‌ی چوبی.
همین.
چند قدم جلو رفتم.
یکی از جعبه‌ها رو دیدم.
روی درش همون علامت حک شده بود.
اما چیزی که توجهم رو جلب کرد...



یک برگه‌ی کوچک بود که روی یکی از جعبه‌ها افتاده بود.
آروم خم شدم.
اما قبل از اینکه دستم بهش برسه، صدای جیمین رو شنیدم.



جیمین: «دست نزن.»


دستم همون‌جا متوقف شد.
آروم بلند شدم و بهش نگاه کردم.


میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون گفتم.»

میکا: «این که دلیل نشد.»

جیمین چند قدم جلو اومد.

جیمین: «برای تو باید بشه.»

میکا: «من معمولاً با دستور خالی قانع نمی‌شم.»

جیمین: «می‌دونم.»


نگاهش روی برگه ثابت موند.

جیمین: «برای همین گذاشتم ببینیش.»

خشکم زد.

میکا: «چی؟»

جیمین: «از اول می‌دونستم نگاهت اونجا می‌افته.»


چند ثانیه چیزی نگفتم.
پس اینجا...
از اول یک صحنه‌ی ساختگی بود؟
جیمین نزدیک یکی از جعبه‌ها شد و برگه رو برداشت.
بعد به من نگاه کرد.


جیمین: «فکر کردی این محموله‌ست؟»

میکا: «پس نیست؟»

جیمین: «نه.»

میکا: «پس چرا آوردیم اینجا؟»


جیمین: «برای اینکه بفهمم چه کسی اطلاعات اشتباه به پلیس داده.»


قلبم فرو ریخت.
همون پیام.

«اطلاعاتی که داری اشتباهه.»

یعنی...
جیمین ادامه داد:


جیمین: «کسی که این اطلاعات رو فرستاده، می‌دونه پلیس دنبال محموله‌ست.»


میکا: «از کجا مطمئنی؟»

جیمین: «چون فقط سه نفر از مسیر واقعی خبر داشتن.»


میکا: «و نفر چهارم؟»


جیمین مستقیم نگاهم کرد.


جیمین: «نفر چهارم تویی.»


چند ثانیه سکوت شد.


میکا: «من که تازه امروز فهمیدم.»

جیمین: «دقیقاً.»


لبخند خیلی کوچکی زدم.

میکا: «پس داری به من اعتماد می‌کنی؟»

جیمین: «نه.»

میکا: «حدس زدم.»

جیمین: «دارم بهت شک می‌کنم.»

میکا: « خیلی بهتره.»

جیمین: «چرا؟»

میکا: «چون وقتی شک کنی، بیشتر حواست به من هست.»


جیمین چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
بعد یکی از افرادش با عجله وارد کانتینر شد.

مرد: «رئیس.»


جیمین برگشت.

مرد: «یه اتفاق افتاده.»

جیمین: «چی؟»

مرد نفس عمیقی کشید.


مرد: «یکی از افرادمون از انبار اصلی خبر داده...»

مکث کرد.

مرد: «محموله‌ی واقعی همین الان حرکت کرده.»

نگاه جیمین سردتر شد.

جیمین: «به کجا؟»


مرد: «اسکله‌ی غربی.»


سکوت.
من و جیمین به هم نگاه کردیم.
اسکله‌ی غربی...
من مسیر رو می‌شناختم.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، جیمین برگشت سمت افرادش.


جیمین: «ماشین.»

مرد: «بله، رئیس.»


جیمین رو به من کرد.


جیمین: «تو هم میای.»

میکا: «فکر کردم قرار بود فقط تماشا کنم.»


جیمین: «نظرم عوض شد.»


میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون الان می‌خوام ببینم وقتی همه‌چیز واقعی می‌شه...»


نگاهش مستقیم روی من ثابت شد.
جیمین: «هنوز هم این‌قدر پرو هستی یا نه.»
لبخند زدم.



میکا: «من از اول همین بودم.»

جیمین: «می‌دونم.»


و این بار...
ماشین به سمت اسکله‌ی غربی حرکت کرد؛ جایی که شاید جواب تمام سؤال‌های من منتظرم بود.


ادامه دارد...‌.‌‌‌.



لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪


خب خبببیب پارت جدید گذاشتممممممم
حمایت کنیدددددد خوشگلای من 🎀

شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام

کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس



شرط :


لایک : ۳۵ تا

کامنت : ۱۱ تا

بازنشر : ۱۰ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۴)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²ویو میکا_____هوا تاری...

بچه ها پارت ۳ رو گذاشتممممممممممراستی اینارو خودم درست کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط