{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه داستان کوتاه که دلمو پر از آرامش کرد...

یه داستان کوتاه که دلمو پر از آرامش کرد...

پسرکی از قبول هدیه دوستش امتناع می‌کرد تا اینکه پدر با مشتی بزرگ آجیل توی جیبش گذاشت — یادآوری که نعمت و محبت خدا از توان ما بزرگ‌تره. قبول کن که مشتی تو کوچیکه، دعا کن و ببین چطور برکت و خوشبختی می‌ریزه. این پست رو ذخیره کن و برا کسی که دوستش داری بفرست 🙏✨
دیدگاه ها (۰)

می دویم....حرص میخوریم 👆اما......مقصد یکیه..🥀

قدیما…آدما بیشتر کنار هم بودن تا کنار هم دیده بشن! دل‌ ها به...

part 120دیدن جسم بهترین دوستش درون آتیش چیزیو درونش خورد کرد...

when silence became a scream p22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط