یه داستان کوتاه که دلمو پر از آرامش کرد
یه داستان کوتاه که دلمو پر از آرامش کرد...
پسرکی از قبول هدیه دوستش امتناع میکرد تا اینکه پدر با مشتی بزرگ آجیل توی جیبش گذاشت — یادآوری که نعمت و محبت خدا از توان ما بزرگتره. قبول کن که مشتی تو کوچیکه، دعا کن و ببین چطور برکت و خوشبختی میریزه. این پست رو ذخیره کن و برا کسی که دوستش داری بفرست 🙏✨
پسرکی از قبول هدیه دوستش امتناع میکرد تا اینکه پدر با مشتی بزرگ آجیل توی جیبش گذاشت — یادآوری که نعمت و محبت خدا از توان ما بزرگتره. قبول کن که مشتی تو کوچیکه، دعا کن و ببین چطور برکت و خوشبختی میریزه. این پست رو ذخیره کن و برا کسی که دوستش داری بفرست 🙏✨
- ۶۲۶
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط