{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۸: دو برادر و یک فاجعه
خانه سوآ…
فضای سالن سنگین بود.
جونگ‌کوک مدام در اتاق راه می‌رفت.
دست‌هایش را پشت سرش قفل کرده بود و هر چند ثانیه یکبار نفس کلافه‌ای می‌کشید.
جی‌هوپ که روی مبل نشسته بود بالاخره گفت:
— جونگ‌کوک…الان دیوونه میشی یکم آروم باش.
جونگ‌کوک ایستاد و با عصبانیت گفت:
— از صبح رفته و هیچ خبری ازش نیست! گوشی هم جواب نمیده!
میرا با نگرانی گفت:
— نکنه رفته باشه قصر…؟
همه چند ثانیه ساکت شدند.
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— اگه رفته باشه قصر…
چشم‌هایش تاریک شد.
— و برای سوآ دردسر درست کرده باشه…زندش نمیزارم.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
— وای خدا…الان رسماً یکی قراره کشته بشه.
جونگ‌کوک دوباره شروع کرد به راه رفتن.
— این احمق همیشه همین کارو می‌کنه…بدون فکر…بدون اینکه...
در همان لحظه…
در خانه باز شد.
همه سرشان را برگرداندند.
تهیونگ با قیافه کاملاً عادی وارد شد.
— سلام.
چند ثانیه سکوت مرگبار.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— سلام.
بعد یک قدم جلو آمد.
— زهرمار و سلام...کجایی از صبح تا حالا؟!
تهیونگ کفش‌هایش را درآورد.
— اوه… دلم برات تنگ شده بود.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
— تهیونگ...حرف بزن.
تهیونگ نشست روی مبل.
— خب…از کجا شروع کنم؟
جی‌هوپ گفت:
— از جایی که هنوز زنده‌ای.
تهیونگ نفس کشید.
— خب من امروز صبح رفتم قصر.
همه با هم گفتند:
— چی؟!
جونگ‌کوک چشم‌هایش گرد شد.
— تو چی کار کردی؟!
تهیونگ خیلی عادی ادامه داد:
— با لباس خدمتکار رفتم داخل.
میرا گفت:
— وای خدا…
تهیونگ ادامه داد:
— بعدش سوآ رو دیدم…با هم رفتیم آشپزخونه…
— بعد سرآشپز گفت سوپ مخصوص میز سلطنتی رو درست کنیم…
جی‌هوپ گفت:
— حس بدی دارم…
تهیونگ ادامه داد:
— بعد من یکم فلفل ریختم توش.
جونگ‌کوک گفت:
— یکم؟
تهیونگ گفت:
— خب… یکم بیشتر.
میرا دستش را جلوی دهانش گذاشت.
— وای نه…
تهیونگ گفت:
— بعدش سوپ رفت روی میز پدر عزیزمون…و ایشون اولین قاشق رو خوردن…
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ گفت:
— و تقریباً داشت آتیش می‌گرفت.
جی‌هوپ زد زیر خنده.
— نهههههه.
جونگ‌کوک با ناباوری نگاهش می‌کرد.
— تو…سوپ پادشاه رو خراب کردی؟
تهیونگ گفت:
— از نظر علمی بله.
جونگ‌کوک جلو آمد.
— بعد چی شد؟
تهیونگ گفت:
— بعد منو بردن اتاق کار پادشاه.
همه ساکت شدند.
میرا آهسته گفت:
— وای خدا…
تهیونگ ادامه داد:
— بعدش فهمید من کی‌ام.
جونگ‌کوک یقه‌اش را گرفت.
— تو دیوونه‌ای؟!
تهیونگ گفت:
— صبر کن هنوز تموم نشده بعدش ازش خواستم اجازه بده مخفیانه توی قصر بمونم.
چند ثانیه سکوت کامل.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— چی گفتی؟
تهیونگ لبخند زد.
— گفت باشه.
جونگ‌کوک برای چند ثانیه به او خیره شد.
بعد ناگهان یقه‌اش را محکم گرفت.
— تو کاملاً دیوونه‌ای!
— می‌فهمی چی کار کردی؟!
تهیونگ هم یقه جونگ‌کوک را گرفت.
— آروم باش!...من فقط خواستم سوآ تنها نباشه!
جونگ‌کوک فریاد زد:
— اونجا قصره! نه زمین بازی تو!
تهیونگ هم فریاد زد:
— برای همین رفتم! چون می‌دونستم تو نمی‌تونی بری!
جونگ‌کوک هلش داد.
— اگه به خاطر کار احمقانه تو برای سوآ مشکلی پیش بیاد...
تهیونگ هم هلش داد.
— هیچ مشکلی پیش نمیاد!
جی‌هوپ از جا پرید.
— اوه اوه اوه…
— دعوا شروع شد.
میرا گفت:
— بچه‌ها بس کنید!
اما دیگر دیر شده بود.
جونگ‌کوک و تهیونگ عملاً داشتند همدیگر را می‌کشتند.
یقه‌ها کشیده می‌شد.
همدیگر را هل می‌دادند.
جی‌هوپ سعی کرد جونگ‌کوک را بگیرد.
— هی
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۷: مهمان نیمه‌شبسوآ روی تخت نشسته بود.دست...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسرشب…تهیونگ جلوی در اتا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۵: شامی که نزدیک بود به جنگ تبدیل شودجی‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط