{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در روزگارانی که جهان هنوز جوان بود، «زئوس» (پادشاه خدایان

در روزگارانی که جهان هنوز جوان بود، «زئوس» (پادشاه خدایان) با مشتی آهنین بر جهان حکم می‌راند. او انسان‌ها را موجوداتی ضعیف و فانی می‌خواست که تنها برای پرستش خدایان خلق شده بودند. اما در میان تیتان‌ها، کسی بود به نام «پرومته»؛ نام او به معنای «پیش‌بین» بود. او عاشق انسان‌ها بود و در رگ‌های آن‌ها پتانسیلی می‌دید که زئوس از آن وحشت داشت.

زئوس آتش را — که نماد دانش، تمدن و قدرت بود — در تالارهای المپ مخفی کرده بود و آن را از چشم انسان‌ها دور نگاه می‌داشت تا آن‌ها همیشه در تاریکی و جهل باقی بمانند.

پرومته نتوانست این بی‌عدالتی را تاب بیاورد. او به قلب کوه المپ نفوذ کرد و تکه‌ای از آتش مقدس را در ساقه‌ی میان‌تهیِ یک گیاه مخفی کرد و آن را به زمین آورد. او آتش را به انسان‌ها بخشید. با آن آتش، انسان‌ها یاد گرفتند که چگونه گرم شوند، چگونه ابزار بسازند، هنر بیافرینند و از همه مهم‌تر: چگونه فکر کنند.

وقتی زئوس از فراز کوه المپ به زمین نگریست و دید که شب‌های سیاه انسان‌ها با شعله‌های کوچک روشن شده، خشمگین شد. او پرومته را به صخره‌ای در کوه‌های قفقاز زنجیر کرد. عقابی مأمور شد تا هر روز جگر پرومته را بخورد و چون پرومته نامیرا بود، جگرش هر شب بازسازی می‌شد تا فردا دوباره شکنجه شود.

پرومته سال‌ها آن درد را تحمل کرد، اما هرگز ابراز پشیمانی نکرد. او می‌دانست که بهای بیداریِ بشریت، دردِ بی‌پایان اوست.
دیدگاه ها (۱)

آفرینش چشمِ مرا، علتی جز تماشای تو نیست!

اگه امکانش وجود داشت، دوست داشتین توی کدوم کتاب زندگی کنین؟

تئودر لبخند کجی زد. _نه.... فقط خواستم بدونم اماده ای یا نه...

پارت چهاردهم-آتاناسیا د آلفیادو-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط