بیست سال پیش النی از همان لحظهای که چشمانش را به دنیا ب
بیست سال پیش، النی از همان لحظهای که چشمانش را به دنیا باز کرد، از همه چیز محروم بود. به سختی اجازه دادند زنده بماند، و از همان آغاز، انگار تقدیرش این بود که تنها باشد. بزرگ شد، بیهیچ خانهای که گرمش کند، بیهیچ خانوادهای که نامش را با عشق صدا بزنند. تمام زندگیاش را یک خلأ پر کرده بود — خلأیی که نه زمان، نه امید، هیچوقت پرش نکرد.
در همان روزها، اوروچ فقط یک کودک بود؛ هشتساله، معصوم، بیخبر از اینکه خانوادهای که در آن نفس میکشد، سالها شادی و آرامش را از دیگران گرفتهاند.
سالها گذشت و حالا آن خانواده برایش دیواری شدهاند، مرزی سرد و ساکت که نمیتواند از آن بگذرد. و آنسوی این مرز، النی مانده؛ دختری که برای رسیدن به آن سوی زندگی، فقط به نگاهش تکیه کرده، اما هیچ راهی برای عبور پیدا نمیکند.
😥🥺
@TasacakBuDeniz
در همان روزها، اوروچ فقط یک کودک بود؛ هشتساله، معصوم، بیخبر از اینکه خانوادهای که در آن نفس میکشد، سالها شادی و آرامش را از دیگران گرفتهاند.
سالها گذشت و حالا آن خانواده برایش دیواری شدهاند، مرزی سرد و ساکت که نمیتواند از آن بگذرد. و آنسوی این مرز، النی مانده؛ دختری که برای رسیدن به آن سوی زندگی، فقط به نگاهش تکیه کرده، اما هیچ راهی برای عبور پیدا نمیکند.
😥🥺
@TasacakBuDeniz
- ۲۷۶
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط