#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²
ویو لیلی ___
باد سردی از بین کوچه رد شد…
لیلی هنوز روبهروی جسد ایستاده بود.
نگاهش روی حرفی که با خون نوشته شده بود قفل شده بود—
J
فکش سفت شد.
"لعنتی…"
دستش رو روی کمرش گذاشت و چند قدم عقب رفت.
ذهنش داشت دیوونهوار کار میکرد—
همه چیز بیش از حد تمیز بود…
نه رد کفش،
نه اثر انگشت،
نه حتی یه اشتباه کوچیک.
"این طبیعی نیست…"
زیر لب زمزمه کرد.
"یکی این وسط داره بازی میکنه…"
صدای درِ ماشین پلیس با شدت بسته شد.
بعدش—
سکوت.
یه سکوت عجیب.
لیلی اخماش جمع شد.
چند تا از مأمورا صاف ایستادن.
یکی زیر لب گفت:
"رئیس…"
لیلی آهسته نفس کشید.
— رسید…
صدای قدمهای منظم، آروم، ولی سنگین نزدیک شد.
هیچ عجلهای توش نبود…
ولی یه چیزی توش بود که همه رو وادار میکرد ساکت بشن.
قدمها درست پشت سر لیلی متوقف شد.
"وضعیت."
صدای سرد، کوتاه، بیهیچ احساسی.
لیلی چشمهاشو برای یه لحظه بست، بعد برگشت.
تهیونگ.
چهرهاش مثل همیشه بیحس…
نگاهش عمیق و غیرقابل خوندن.
لیلی صاف ایستاد.
"زمان قتل، دقیقاً ۳:۰۳."
با دست به جسد اشاره کرد.
"هیچ رد مشخصی وجود نداره. هیچ دوربینی چیزی ثبت نکرده."
مکث کوتاه…
"و امضا…"
نگاهش رفت سمت زمین.
J
تهیونگ بدون هیچ واکنشی چند لحظه به صحنه خیره شد.
انگار داشت همه چیز رو تو ذهنش میچید.
یا…
شاید از قبل میدونست.
لیلی نگاهش کرد.
"این چندمین باره."
لحنش جدیتر شد.
"و هر بار دقیقاً همون زمان. همون سبک. همون امضا."
یه قدم جلو رفت.
"یه الگو هست… ولی انگار نمیخواد دیده بشه."
چشمهاش تیز شد.
"یا شاید… خیلی واضحتر از چیزیه که فکر میکنیم."
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد—
تهیونگ آروم گفت:
"یا تو هنوز درست نگاه نکردی."
ابروی لیلی بالا رفت.
"من همهچیزو بررسی کردم."
تهیونگ نگاهش رو از جسد گرفت…
و مستقیم تو چشمهای لیلی نگاه کرد.
نگاهی سنگین.
"پس دوباره بررسی کن."
لیلی چند لحظه فقط نگاهش کرد.
یه حس عجیبی داشت…
انگار این مرد—
بیشتر از چیزی که باید، به این پرونده مسلطه.
خیلی بیشتر.
باد دوباره وزید.
نوار زرد تکون خورد.
و نگاه لیلی، برای لحظهای…
روی تهیونگ ثابت موند.
یه فکر کوتاه از ذهنش رد شد—
"تو… کی هستی واقعاً J ؟"
ادامه دارد.....
خب خب پارت جدید سه و سه دقیقه رو گذاشتم لایک کنید و نظر بدینننن🔪🔪
شرط :
لایک: ۲۸ تا
نظر : ۵ تا
بازنشر: ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²
ویو لیلی ___
باد سردی از بین کوچه رد شد…
لیلی هنوز روبهروی جسد ایستاده بود.
نگاهش روی حرفی که با خون نوشته شده بود قفل شده بود—
J
فکش سفت شد.
"لعنتی…"
دستش رو روی کمرش گذاشت و چند قدم عقب رفت.
ذهنش داشت دیوونهوار کار میکرد—
همه چیز بیش از حد تمیز بود…
نه رد کفش،
نه اثر انگشت،
نه حتی یه اشتباه کوچیک.
"این طبیعی نیست…"
زیر لب زمزمه کرد.
"یکی این وسط داره بازی میکنه…"
صدای درِ ماشین پلیس با شدت بسته شد.
بعدش—
سکوت.
یه سکوت عجیب.
لیلی اخماش جمع شد.
چند تا از مأمورا صاف ایستادن.
یکی زیر لب گفت:
"رئیس…"
لیلی آهسته نفس کشید.
— رسید…
صدای قدمهای منظم، آروم، ولی سنگین نزدیک شد.
هیچ عجلهای توش نبود…
ولی یه چیزی توش بود که همه رو وادار میکرد ساکت بشن.
قدمها درست پشت سر لیلی متوقف شد.
"وضعیت."
صدای سرد، کوتاه، بیهیچ احساسی.
لیلی چشمهاشو برای یه لحظه بست، بعد برگشت.
تهیونگ.
چهرهاش مثل همیشه بیحس…
نگاهش عمیق و غیرقابل خوندن.
لیلی صاف ایستاد.
"زمان قتل، دقیقاً ۳:۰۳."
با دست به جسد اشاره کرد.
"هیچ رد مشخصی وجود نداره. هیچ دوربینی چیزی ثبت نکرده."
مکث کوتاه…
"و امضا…"
نگاهش رفت سمت زمین.
J
تهیونگ بدون هیچ واکنشی چند لحظه به صحنه خیره شد.
انگار داشت همه چیز رو تو ذهنش میچید.
یا…
شاید از قبل میدونست.
لیلی نگاهش کرد.
"این چندمین باره."
لحنش جدیتر شد.
"و هر بار دقیقاً همون زمان. همون سبک. همون امضا."
یه قدم جلو رفت.
"یه الگو هست… ولی انگار نمیخواد دیده بشه."
چشمهاش تیز شد.
"یا شاید… خیلی واضحتر از چیزیه که فکر میکنیم."
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد—
تهیونگ آروم گفت:
"یا تو هنوز درست نگاه نکردی."
ابروی لیلی بالا رفت.
"من همهچیزو بررسی کردم."
تهیونگ نگاهش رو از جسد گرفت…
و مستقیم تو چشمهای لیلی نگاه کرد.
نگاهی سنگین.
"پس دوباره بررسی کن."
لیلی چند لحظه فقط نگاهش کرد.
یه حس عجیبی داشت…
انگار این مرد—
بیشتر از چیزی که باید، به این پرونده مسلطه.
خیلی بیشتر.
باد دوباره وزید.
نوار زرد تکون خورد.
و نگاه لیلی، برای لحظهای…
روی تهیونگ ثابت موند.
یه فکر کوتاه از ذهنش رد شد—
"تو… کی هستی واقعاً J ؟"
ادامه دارد.....
خب خب پارت جدید سه و سه دقیقه رو گذاشتم لایک کنید و نظر بدینننن🔪🔪
شرط :
لایک: ۲۸ تا
نظر : ۵ تا
بازنشر: ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۱.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط