زمستان آمده بود از صبح‌های دور

زمستان آمده بود از صبح‌های دور

زمستان آمده بود از صبح‌های دور
که هوا خاکستری ست که مانند است
به شب که مانند است به اوجِ چله‌ی زمستان
زدیم به جاده غمت در دل است
و عشقت در سر را بلند خواندیم
عشقت در دل و خاطره‌ات در سر
و طلوع کردیم صبح را
از مغرب و طولانی شدن روز واهی نبود
از چه باید می‌ترسیدیم؟
از جای پاهایمان روی برف؟
می‌ترسیدیم بفهمند کجا بودیم و کجا میرفتیم؟
تا دل اخرین کاج های برفی اول
زمستان پیش رفتیم ما عابرانی بودیم
شیفته ی گم‌ شدن از تمام
شهر با همان گرمای مطبوعش پس از
گردش سال ها زمستان از اين همه مدّت
تنها چيزی‌ كه در خاطرم مانده
يك زمستان است زمستان همان صبح
خاکستری جاده ی غریبِ دور از شهر.

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۵۳)

از صبح‌های دور از #تو نگویم،که #مانند است به شب! که مانند اس...

از صبح‌های دور از تو نگویم،که مانند است به شب! که مانند است ...

از صبح‌هایدور از تو نگویم،که مانند است به شب! که مانند است ب...

از صبح‌های دور از تو نگویم،که مانند است به شب! که مانند است ...

#از_صبح‌های_دور_از_تو_نگویمکه مانند است به شبکه مانند است به...

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده آهی از سر رسیدن نکشیده و ک...

❤️❤️ کدام یلدا؟ همان که پیام‌آور زمستان است؟ برای ما؟ برای م...

سرگردون از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده آهی از سر رسیدن ن...

من راز نگاهت را از اینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پ...

دیوانگی نبود که نکرده باشیم ،خیابانی که روی جدول هایش راه نر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط