{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فلش‌بک به فردا | صبح

فلش‌بک به فردا | صبح

«مامان... تو به من قول دادی... قول دادی بابا رو راضی می‌کنی که از اون اتفاق بگذره...»

صدای لرزونم هنوز توی گوشم می‌پیچید.

مامان چند قدم ازم فاصله گرفت. صورتش خسته و رنگ‌پریده بود و نگاهش چیزی رو پنهان می‌کرد؛ چیزی که منِ بچه هیچ‌وقت نتونستم بفهممش.

— دیگه دیره، دخترم...

چشم‌هام پر از اشک شد.

«مامان؟ کجا میری؟ چرا داری ازم فاصله می‌گیری؟»

اما مامان فقط برای آخرین بار نگاهم کرد.

— مواظب خودت باش...

«ماماننننن...!»

با وحشت از خواب پریدم.

نفس‌هام تند شده بود و قلبم با شدت به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید.

چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم.

اتاق تاریک و ساکت بود و تنها چیزی که می‌شنیدم، صدای نفس‌های آروم کسی بود که کنارم خوابیده بود.

دستم رو روی صورتم کشیدم.

چشم‌هام از شدت گریه‌ای که حتی توی خواب هم رهایم نکرده بود، می‌سوخت.

سعی کردم نفس عمیقی بکشم و خودم رو آروم کنم.

ولی نمی‌شد.

هنوز ترس دوران بچگیم رو یادم نرفته بود.

با اینکه سال‌ها از اون ماجرا گذشته بود، هنوز کافی بود فقط بهش فکر کنم تا قلبم دوباره همون‌طور سنگین بشه.

چرا نمی‌تونستم فراموشش کنم؟

چرا هر بار که فکر می‌کردم بالاخره گذشته رو پشت سر گذاشتم، خواب‌هام دوباره منو به همون روزها برمی‌گردوندن؟

لبم رو به دندون گرفتم و نگاهم رو به کنارم چرخوندم.

تهیونگ خواب بود.

سرش روی سینه‌ام قرار گرفته بود و موهای مشکی و کمی نامرتبش روی پیشونیش ریخته بود.

چشم‌هاش هم مثل همیشه کمی باز مونده بود.

یاد حرف جینا افتادم.

یک بار بهم گفته بود:

«تهیونگ از بچگی موقع خواب چشم‌هاشو یه کم باز می‌ذاره!»

اون موقع همیشه به این موضوع می‌خندیدم.

اما حالا...

هیچ حسی جز خشم نداشتم.

نگاهم روی صورت آروم و بی‌خبرش ثابت موند.

چطور کسی که توی خواب این‌قدر بی‌دفاع و بی‌آزار به نظر می‌رسید، تونسته بود وارد زندگی من بشه و همه‌چیز رو تغییر بده؟

چطور تونسته بود خانواده‌ی من رو ازم بگیره؟

نگاهم پر از کینه شد.

همون لحظه صدای باز شدن در اتاق، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد

سرم رو به سمت در چرخوندم.

رز پشت چهارچوب در ایستاده بود.

عروسک خرگوش صورتی‌رنگش رو توی بغلش گرفته بود و با پشت دست، چشم‌های خواب‌آلودش رو می‌مالید.

لبخند کوچیکی زدم.

— صُبح به‌ خیر...

× صبح بخیر، عزیزم.

رز چند قدم جلو اومد.

— میته بغلت بخوابم؟

با تعجب نگاهش کردم.

× چی؟

رز لب‌هاش رو جمع کرد و با همون لحن شیرین کودکانه گفت:

— باباییم گفت با مامانت کار دالم... بلو اتاق... مامان جون... ولی من اومدم ایلجا.

نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.

دست‌هام رو به نشونه‌ی موافقت باز کردم.

× بیا بغلم.

رز با خوشحالی خودش رو به من رسوند و کنارم روی تخت نشست.

بعد خودش رو توی بغلم جا داد و سرش رو روی بازوم گذاشت.

عروسکش رو هم کنار خودش گذاشت.

چند لحظه موهاش رو نوازش کردم.

— خاله...

× جونم؟

سرم رو پایین آوردم و به صورت کوچیکش نگاه کردم.

رز با جدیت خاصی که برای یک بچه‌ی کوچیک خنده‌دار بود، گفت:

— دالی تهیونگ می‌گفت من می‌خوام زن خوشگتل بگیرم...

چند ثانیه مکث کرد.

بعد با لبخند بزرگی ادامه داد:

— و الان زنش خیلی خوشگتله!

برای لحظه‌ای جا خوردم.

بعد لبخند کوچیکی روی لبم نشست.

× واقعاً؟

رز با اطمینان سر تکون داد.

— آرله!

خنده‌ی آرومی کردم و بغلش کردم.

× می‌دونی تو هم خیلی ناز و خوشگلی.

رز با ذوق گفت:

— مرسی خاله...

اما حرفش با صدای آه کوتاهی قطع شد


🌷ادامه دارد...✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
دیدگاه ها (۲۷)

بانو فالوشع 🌷✨ https://wisgoon.com/lilies77

پارت دوم نماد مرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط