او حسرت خانواده ای را میخورد که تابوت شهیدش را داشت
🚩 این روزهای جنگی فهمیدم که به آرامشرسیدن خانواده شهدا نسبت مستقیمی با وضعیت پیکری دارد که بهشان تحویل داده میشود. آنهایی که پیکر قابل رویتی داشتند میتوانستند وداع مفصلی کنند و این یعنی آرامش بیشتر، یعنی ورود سریعتر به مراحل سوگواری. آنهایی که تابوتی داشتند از خانواده مفقودالاثرها تسلایخاطر بیشتری داشتند. کسانی که در بیخبری سرمیکردند از همه پریشانتر بودند. یکیشان مرد جوان مبهوتی بود که حالا تک فرزند خانواده شده بود. به روانشناس گروه جهادی گفت: «آخه پدرومادرم باور نمیکنند!» به دنبال راهحلی برای باورپذیری خانوادهاش و عبور از مرحلهی انکار و شوک بود.
تکهای کوچک از پیکر هم باعث آرامش خانواده بود، اما اگر هیچچیزی نبود چشمانتظاری ادامهدار میشد و هر روز آنها را به بهشت زهرا یا هرجایی که نشانی پیدا کنند میکشاند. مرد جوان حسرت خانوادههای ناوی را میخورد که یک تابوت مهروموم شده داشتند. میگفت: «کاش به ما هم یه تابوت خالی میدادن تا آروم بگیریم.» یکبار به پدرومادرش گفته بود احتمالا پسرشان شهید شده اما بهش گفته بودند: «پسر ما شناگر خوبیه حتما تا حالا خودش رو رسونده به جزیرهای جایی. همینروزاست بهمون زنگ بزنه.» وقتی از توانایی برادرش و مدالهای ورزشی که داشت میگفت، صورتش شبیه پسربچهای درحال التماس میشد.
کارش شده بود فکروخیال یا حرفزدن با هوش مصنوعی برای پیداکردن راهحلی تا پدرومادر را قانع کند برگشت برادرش ناممکن است. چندساعتی امید داشت برادر ورزشکار از دریا برگردد، چندساعتی تنها سوگواری میکرد. گفتگو با روانشناس به اینجا ختم شد که پدرومادر را بیاورد برای تشییع پیش بقیه خانوادههای ناو. قبول کرد، اما معلوم نبود کی خانوادهشان میتواند از مرحله انکار عبور کنند. شاید اگر مادرش دستهای لرزان مادر ملوان دیگری را میدید باور میکرد، شاید وقتی لباسهای مشکی بقیه مادرها را میدید باورش میشد باید رخت عزا را از کمد دربیاورد و مشغول سوگواری برای پسر خوشقدوبالایش شود.
🖊 فاطمه سادات موسوی
تکهای کوچک از پیکر هم باعث آرامش خانواده بود، اما اگر هیچچیزی نبود چشمانتظاری ادامهدار میشد و هر روز آنها را به بهشت زهرا یا هرجایی که نشانی پیدا کنند میکشاند. مرد جوان حسرت خانوادههای ناوی را میخورد که یک تابوت مهروموم شده داشتند. میگفت: «کاش به ما هم یه تابوت خالی میدادن تا آروم بگیریم.» یکبار به پدرومادرش گفته بود احتمالا پسرشان شهید شده اما بهش گفته بودند: «پسر ما شناگر خوبیه حتما تا حالا خودش رو رسونده به جزیرهای جایی. همینروزاست بهمون زنگ بزنه.» وقتی از توانایی برادرش و مدالهای ورزشی که داشت میگفت، صورتش شبیه پسربچهای درحال التماس میشد.
کارش شده بود فکروخیال یا حرفزدن با هوش مصنوعی برای پیداکردن راهحلی تا پدرومادر را قانع کند برگشت برادرش ناممکن است. چندساعتی امید داشت برادر ورزشکار از دریا برگردد، چندساعتی تنها سوگواری میکرد. گفتگو با روانشناس به اینجا ختم شد که پدرومادر را بیاورد برای تشییع پیش بقیه خانوادههای ناو. قبول کرد، اما معلوم نبود کی خانوادهشان میتواند از مرحله انکار عبور کنند. شاید اگر مادرش دستهای لرزان مادر ملوان دیگری را میدید باور میکرد، شاید وقتی لباسهای مشکی بقیه مادرها را میدید باورش میشد باید رخت عزا را از کمد دربیاورد و مشغول سوگواری برای پسر خوشقدوبالایش شود.
🖊 فاطمه سادات موسوی
- ۱۶۸
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط